خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
اینجا هم هستم

۱۶۷ مطلب با موضوع «مزخرفات» ثبت شده است

مولانا در دفتر دوم مثنوی مثال جالبی می‌زند. می‌گوید فرض کن شتری گم کرده‌ای و به دنبالش می‌گردی. شخص دیگری هم هست که هرچند شتری گم نکرده ولی به تقلید از تو به دنبال شتر می‌گردد.

اشتری گم کرده‌ای ای معتمَد

هرکسی ز اشتر نشانت می‌دهد

تو نمی‌دانی که آن اشتر کجاست

لیک دانی که‌این نشانی‌ها خطاست

و آنکه اشتر گم نکرد او از مِری

همچو آن گم‌کرده جوید اشتری

که بلی! من هم شتر گم کرده‌ام

هرکه یابد اجرتش آورده‌ام

تو به هرکه می‌رسی از شترت می‌پرسی و او هم به تقلید از شترش می‌پرسد. تو نشانی‌های صادق را از نشانی‌های کاذب بازمی‌شناسی ولی او نمی‌شناسد. اگر کسی نشانی درست شترت را بدهد:

چشم تو روشن شود پایت دوان

جسم تو جان گردد و جانت روان

ولی آن‌کس که به دروغ در جستجوی شتر است نشانی راست را از ناراست تشخیص نمی‌تواند داد، که اصلاً شتری ندارد که نشانی داشته باشد.

مولانا می‌گوید اگر این شخص به جستجوی تقلیدوارش ادامه دهد تازه می‌فهمد که او هم شترِ گم‌کرده‌ای دارد:

اندر این اشتر نبودش حق ولی

اشتری گم کرده است او هم، بلی

در ابتدا که به هرزه در جستجوی شتر بود امید شتریابی نداشت ولی اکنون پس از مدتی تلاش و جستجو شترش را می‌بیند. آن‌وقت است که تازه یادش می‌افتد شترش را گم کرده بوده. پس جویندگان بر دو قسم‌اند: آن‌ها که از سر صدق می‌جویند و آن‌ها که می‌جویند و به صدق می‌رسند:

مر تو را صدق تو طالب کرده بود

مر مرا جد و طلب صدقی گشود

صدقِ تو آورْد در جُستن تو را

جستنم آورده در صدقی مرا

جویش‌ها و پویش‌های انسان بی‌حاصل نیست. جوینده همواره یابنده است حتی اگر چیزی را گم نکرده باشد. نصیحت مولانا مهم است؛ می‌گوید حتی اگر احساس طلب در تو نیست، تو در طلب باش، مطلوب خود را به تو عرضه خواهد کرد.

به‌گمانم نصیحت مولانا بسیار نزدیک است به توصیه درباب تباکی در مجلس امام حسین علیه السلام. گفته‌اند در مجلس عزا که نشسته‌ای، حتی اگر گریه‌ات نمی‌گیرد یا حتی اگر می‌بینی سخنران یا مداح جلسه مهملات محض می‌بافند و خلق در حال گریستن‌اند، تو هم ادایشان را دربیاور؛ خودت را بزن به گریه کردن. درست مثل شتر گم‌نکرده‌ای که به تقلید دنبال شتر می‌گردد. کسی چه می‌داند، شاید تو زودتر از آن‌که از سر صدق می‌گرید به صدق برسی.

۷ نظر ۱۵ مهر ۹۵

پیش‌نوشت یک: از طرفی عصر ما عصر تخصص‌ها است؛ عصرِ برای یک خط نظر قابل قبول دادن سال‌ها خاک کتاب خوردن در گوشه‌ی کتابخانه. از طرف دیگر، عصر ما عصر عمومی شدن عرصه‌های تخصصی است. ما خیلی وقت است از آن دورانی که علوم منحصراً در کتاب‌ها و نزد علما بود گذشته‌ایم. علمای علوم مختلف، حالا بر عهده‌ی خود می‌بینند که به‌نحو عامه‌پسندی نتیجه‌ی پژوهش‌هایشان را در اختیار افکار عمومی قرار دهند و اگر نتوانند، محکوم به انزوا و کناره‌گیری از دایره‌ی مقبولیت عمومی‌اند.

ما در دورانی به سر می‌بریم که بزرگ‌ترین اخترفیزیکدان جهان درباره‌ی «زمان» کتابی می‌نویسد که میلیون‌ها نسخه می‌فروشد و همکارانش نه‌تنها خرده‌ای به او نمی‌گیرند، که در عمومی‌تر کردن حوزه‌ی تخصصی‌شان به او کمک می‌کنند. بزرگ‌ترین پزشکان و زیست‌شناسان مدیریت پروژه‌های سلامت عمومی را بر عهده می‌گیرند و برای بچه‌ها چگونگی مسواک زدن را توضیح می‌دهند. بزرگ‌ترین فلاسفه در برنامه‌های تلویزیونی شرکت می‌کنند و پروژه‌های پژوهشی‌شان را برای مخاطب عمومی روشن می‌کنند، و قس علی هذا.

در چنین عصری و با چنین نسلی، دیگر نمی‌توان علوم اسلامی را در حجره‌ها و کتابخانه‌ها محصور کرد و انتظار داشت مردم مثل سابق پیرو علمای دین باشند. رابطه‌ی علما - مردم دیگر رابطه‌ی یک‌سویه‌ی سابق نیست و اگر علما نتوانند به انتظارات مردم پاسخ دهند، به انتظاراتشان از جانب مردم پاسخی نخواهند دید.

پیش‌نوشت دو: من فقیه نیستم، تحصیلات حوزوی ندارم، نظر تخصصی فقهی نمی‌دهم، و آنچه در این یادداشت می‌نویسم فتوا نیست. صرفاً نظر یک فرد عامی است که گاهی چیزهایی می‌گوید.


چند روز پیش، پاسخ به استفتائی از دفتر آیت‌الله خامنه‌ای در فضای مجازی زیاد دست‌به‌دست می‌شد: «دوچرخه‌سواری بانوان در مجامع عمومی و نیز در جایی که در معرض دید نامحرم باشد، حرام است.» این را بگذارید در کنار حضور بانوان ایرانی در مسابقات جهانی ورزش‌های رزمی از جمله ووشو، جودو، کاراته، و تکواندو که از تلویزیون رسمی کشور پخش می‌شود و نه‌تنها از طرف رهبری حرام انگاشته نمی‌شود، که تلویحاً تأیید هم می‌گردد‌.

هرطوری نگاهشان کنیم، به نظر می‌آید ورزش‌های رزمی همه‌ی المان‌هایی که منجر به حرمت دوچرخه‌سواری شده را داشته باشند، ولی چرا حرام نیستند؟ تنها پاسخی که شاید بتوان پیدا کرد این است که چون مدال‌آور است. چون تبلیغ آزادی و نشاط زن در نظام اسلامی است و خلاصه چهره‌ی «مطلوبی» از جمهوری اسلامی به جهانیان نشان می‌دهد. ولی دوچرخه‌سواری زنان، آن هم «در مجامع عمومی» چه فایده‌ای برای جمهوری اسلامی دارد؟ هیچ؛ پس حرام است.

امیدوارم اینقدر روشن باشد که بنده در موضع تأیید یا خرده‌گیری به حکم حرمت دوچرخه‌سواری زنان در مجامع عمومی یا حکم حلیّت ورزش‌های رزمی زنان در مجامع عمومی نیستم وصرفاً می‌خواهم برداشت شخصی‌ام را ذکر کنم. شاید چنین تعمیمی عجولانه و ناروا انگاشته شود، ولی آن‌طوری که من می‌فهمم، منبع جدیدی به نام « منافع نظام جمهوری اسلامی» به منابع سنتی چهارگانه‌ی فقه شیعه از طرف رهبری و شاید بعضی از دیگر مراجع اضافه شده است. هرچند ممکن است ادعا شود که این منبع مستقل نیست و قابل استخراج از کتاب و سنت است، ولی حتی اگر این‌طور باشد در اصل نتیجه‌گیری من بی‌تأثیر است. مهم این است که حالا منبع جدیدی در دست برخی فقها است که به‌وسیله‌ی آن حلال و حرام دین را تعیین می‌کنند. این فقط روشن‌فکران دینی نیستند که با معرفی منابع جدید، حلال و حرام سنتی را دستخوش تغییر می‌کنند. در میان فقیهان سنتی هم هستند کسانی که به ضرورت معرفی منابع دیگر پی برده‌اند و با استفاده از آن منابع فتوا صادر می‌کنند.

۹ نظر ۰۴ مهر ۹۵








پی‌نوشت: اینجا

۲ نظر ۰۸ شهریور ۹۵

چنان‌که یاد می‌آورم، اولین بحران ذهنی‌ام در دوران کودکی، بحران «زمان راحتی» بود. یک روز نمی‌دانم چرا به این فکر افتادم که فعلاً مشغله‌ام مدرسه رفتن است، بعد دانشگاه و سربازی و بعد هم کار، ازدواج و بچه‌داری. مسئله‌ام این بود: کی راحت می‌شوم؟ در چه زمانی از این زندگی است که دغدغه‌ها تمام می‌شود؟ بعدها دیدم سهراب هم همین سؤال را می‌پرسد: «کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند/ و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت/ گشوده خواهد شد؟/ کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش و بی‌خیال نشستن/ و گوش دادن به/ صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟»

یادم می‌آید که این مسئله را با چندین نفر مطرح کردم. به هرکه می‌رسیدم می‌پرسیدم پس کی تمام می‌شود؟ آدم‌ها اغلب اصلاً نمی‌فهمیدند چه می‌گویم. نمی‌دانستند دنبال چه می‌گردم. همه به‌نظر بی‌سؤال می‌نمودند. اخوانی نداشتم که سقلمه‌ای به پهلویم بزند و بگوید: «هی فلانی! زندگی شاید همین باشد».

بحران دوم زمانی رسید که جواب را فهمیدم. اخوان راست می‌گفت؛ زندگی همین بود. زندگی همه‌اش رفتن است، رسیدن ندارد. از وقتی راه رفتن یاد می‌گیری، راه می‌روی تا بالاخره جایی از پا بیفتی. در این پیاده‌رو جایی برای ماندن وجود ندارد، آنهایی که نشسته‌اند را به جرم سد معبر جمع می‌کنند. نیمکت‌ها را هم برای این گذاشته‌اند که چند دقیقه نفسی تازه کنی تا بتوانی باز بلند شوی و راه بروی. نیمکت جایی برای ماندن نیست.

راه می‌رویم، زمین می‌خوریم، درد می‌کشیم، می‌گرییم، دوباره سرپا می‌شویم، راه می‌رویم، ... و این سکندری رفتن‌ها ادامه دارد تا دیگر نتوانیم بلند شویم: تا مرگ. مرگ تنها خروجی این چرخه‌ی دردناک است که هرچند جایی برای ماندن نمی‌دهد، لااقل از خستگی راه‌رفتن معافمان می‌دارد.

این سؤال و جواب کامم را برای همیشه تلخ کرد و دلم دیگر هیچ‌وقت با این زندگی صاف نشد. می‌خواستم برای این رفتنِ بی‌رسیدن دلیلی بیابم. به‌دنبال معنا بودم. آخر این زندگی باید برای چیزی باشد؛ ولی برای چه؟ سؤال این بود و طبق معمول پاسخ‌های آماده‌ی فست‌فودی با هاضمه‌ام نمی‌ساخت. همه را بالا آوردم.

در میان مرض‌ها، بیماری «خب که چی؟» شاید بزرگترین است. اینکه در مقابل هر اتفاق، گزاره، یا موقعیتی این سه‌کلمه را بگذاری و به خاکسترش تبدیل کنی. «خب که چی؟» کوبنده‌ترین، ویرانگرترین، دردناک‌ترین و غم‌بارترین سؤالی است که یک انسان می‌تواند از خودش بپرسد. «خب که چی؟» جواب ندارد. هر جوابی برایش دست‌وپا کنی دوباره می‌شود «خب که چی؟» را مقابلش گذاشت و باور کن، هرچقدر هم که زبان‌دراز و حاضرجواب باشی، آخر در برابر «خب که چی؟»ها کم می‌آوری.

آنچه پس از همه‌ی گلاویزشدن‌ها با «خب که چی؟» برایت می‌ماند، یأس و حیرت است. برای یأس خوشبختانه نسخه پیچیده‌اند: بکوش تا هوش و حواست را بر باد دهی، بکوش تا فراموش کنی. همان که بودلر می‌گفت: «مست شوید با هر آنچه بخواهید: شراب، تقوا، عشق. مست شوید تا برده‌ی ارباب زمان نباشید.» حیرت ولی هیچ درمانی جز تسلیمش شدن ندارد. باید هرازگاه که از راه رفتن خسته می‌شوی، روی نیمکتی ولو شوی، راه رفتن دیگران را نگاه کنی و تعجب کنی. گره گشودن از راز حیات و یافتن معنای زندگی در حد و اندازه‌ی تو نیست. با وجود همه‌ی این قدرتی که فکر می‌کنی داری، حیرت کردن همه‌ی آن کاری است که می‌توانی بکنی.

۸ نظر ۲۹ مرداد ۹۵

نرودا می‌گفت: «هوا را از من بگیر، خنده‌ات را نه» و من می‌گویم: «هوا را از من بگیر، خنده‌ات را هم بگیر، دوست داشتنت را نمی‌توانی.» و اگر نمی‌دانی بدان، در همین دوست داشتنت همه چیز هست. هوا هست، خنده‌ات هم هست، که در «دوست داشتنت» تو هستی؛ لااقل به‌قدر یک ضمیر متصل که به «دوست داشتن» چسبیده. این را دیگر نمی‌توانی از من بگیری.

۶ نظر ۱۷ مرداد ۹۵

کاری‌ش نمی‌شود کرد. دلشوره را می‌گویم؛ کاری‌ش نمی‌شود کرد. تنها راه علاجش اشک است و وقتی اشک مقدور و میسّر نباشد، دیگر کاری‌ش نمی‌شود کرد. مثل قطاری که راه عبورت را سد کرده باید بگذاری تا بگذرد. مثل بچه‌ی ناآرامی که نه خودش می‌خوابد و نه می‌گذارد تو بخوابی. نه لالایی حالی‌اش می‌شود، نه نوازش، نه دعوا، نه کتک. کاری‌ش نمی‌شود کرد، باید بگذاری زار بزند. آن‌قدر پاهایش را زمین بزند تا خسته شود، تا بی‌هوش شود. باید بگذاری با ناخن‌هایش چنگ بکشد به دیوار روحت. باید چشمانت را ببندی و دندان‌هایت را به هم بفشری. باید دردش را بکشی. باید تحمل کنی، وگرنه وقتی سر می‌رسد کاری‌ش نمی‌شود کرد. دلشوره را می‌گویم.

۴ نظر ۱۲ مرداد ۹۵

اگر از هجده-نوزده سالگی خانه را به مقصد دانشگاه ترک نکرده بودم قطعاً اکنون آدم دیگری بودم. یادم می‌آید که می‌خواستم دانشگاه شیراز درس بخوانم ولی نشد. قبول نشدم؛ درس نمی‌خواندم، فقط امید بی‌حساب. این گذشت و من خانه را گذاشتم و راهی غربت شدم. یکی دو سالی که گذشت از چند نفر شنیدم که مهدی آدم دیگری شده.

هرچند گفتن چنین حرفی معمولاً خالی از مذمّت نبود ولی انکارش هم نمی‌شد کرد. بیش و پیش از هرکسی خودم می‌دانستم که آدم دیگری شده‌ام. علّتش هم روشن بود؛ چشم و گوشم داشت باز می‌شد. دانشگاه مجال فراخی می‌داد برای کتاب خواندن، فیلم دیدن و ارتباط با آدم‌های جدید. از اثر آنها من تغییر کردم. بعدها بزرگ‌تر و قوی‌تر که شدم دیدم خواه‌ناخواه دیگران هم از اثر من تغییر می‌کنند.

در فیلم «مورد عجیب بنجامین باتن» نفش اوّل فیلم می‌گفت: «وقتی بعد از مدت‌ها به خانه بازمی‌گردی، متوجه می‌شوی که تنها چیزی که تغییر کرده خودت هستی.» راست می‌گفت. هربار به خانه می‌آمدم می‌دیدم که همه‌چیز همان‌طور است که بود، البته غیر از رنگ موی پدر و مادر و اندازه‌ی قد خواهرم.

اگر شیراز می‌ماندم هم البته به شکل هجده سالگی‌ام باقی نمی‌ماندم. طبیعتاً تغییر می‌کردم ولی نه در جهت این-آدم-کنونی شدنم. معلوم نیست چه می‌شدم و که می‌شدم ولی چشم‌بسته می‌دانم که خود فعلی‌ام را به خودِ در-خانه-مانده‌ام ترجیح می‌دهم.

هنوز هم که هنوز است خانه برایم محل استراحت است، نه چیزی بیش از آن. همیشه هرجا که بوده‌ام رؤیای بودن در خانه را داشته‌ام و همیشه هروقت به خانه رسیده‌ام متوجه شده‌ام که آن رؤیا فی‌الواقع کابوسی بیش نبوده. تقریباً هر کار مفیدی که در زندگی‌ام کرده‌ام، در معیّت کشیدن غم غربت بوده. سکون، آرامش و آسایش خانه از انجام هرگونه کار مثبتی بازم می‌دارد. 

به گمانم این هم بخشی از خودشناسی است: اینکه بدانم من آدم کار در خانه نیستم. برای من خانه فقط برای خواب خوب است. حدود ده سال از آن روزهایی که می‌خواستم برای اوّلین بار خانه را ترک کنم گذشته. یادم هست که احساس دوگانه‌ی متناقضی داشتم: شوق رفتن و غم نبودن. بعد از همه‌ی این سال‌ها هنوز من هستم، و خانه هست، و این احساس دوگانه‌ی متناقض.

۱۲ نظر ۰۷ مرداد ۹۵

یکم. این نقاشی یکی از تأثیرگذارترین نقاشی‌هایی است که درباره‌ی صلح دیده‌ام. دو سرباز—که علی‌القاعده کارشان جنگ است—دارند یواشکی نماد صلح را—به سبک انقلابیون—روی دیوار می‌کشند. شکل ایستادن و نشستنشان روشن می‌کند که هراسان و شاید حتی فراری‌اند. انقلابیون همیشه از سربازها فراری‌اند. این سربازها از چه کسی فرار می‌کنند؟



دوم. Borderline یکی از معروف‌ترین و بهترین آهنگ‌های کریس دی‌برگ است. آهنگ را می‌توانید از اینجا دانلود کنید. متن آهنگ اینچنین است:


I'm standing in the station
I am waiting for a train
To take me to the border
And my loved one far away
I watched a bunch of soldiers heading for the war
I could hardly even bear to see them go

Rolling through the countryside
Tears are in my eyes
We're coming to the borderline
I'm ready with my lies
And in the early morning rain, I see her there
And I know I'll have to say goodbye again

And it's breaking my heart, I know what I must do
I hear my country call me, but I want to be with you
I'm taking my side, one of us will lose
Don't let go, I want to know
That you will wait for me until the day
There's no borderline, no borderline

Walking past the border guards
Reaching for her hand
Showing no emotion
I want to break into a run
But these are only boys, and I will never know
How men can see the wisdom in a war

And it's breaking my heart, I know what I must do
I hear my country call me, but I want to be with you
I'm taking my side, one of us will lose
Don't let go, I want to know
That you will wait for me until the day
There's no borderline, no borderline
No borderline, no borderline

 

سوم.

شهیدی که بر خاک می‌خفت

سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت

به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ

که بر جنگ


قیصر امین‌پور


۳ نظر ۲۲ تیر ۹۵

آقای علی مطهری اخیراً گفته‌اند: «اسلام با آزادی تفکر موافق است ولی با آزادی عقیده موافق نیست چراکه هر عقیده‌ای منشاء فکر و عقلانیت ندارد و بسیاری از عقاید، برگرفته از تعصبات، راه آبا و اجداد و خرافه‌گرایی است و از همین رو اسلام با این دسته از عقاید مبارزه کرده است و آنها را زنجیری بر دست و پای بشر می‌داند.» فکر می‌کنم لازم است درباره‌ی این سخنان سه ملاحظه را در نظر داشته باشیم.

یکم. مرز بین عقیده‌ای که از راه «فکر و عقلانیت» کسب شده با عقیده‌ای که از راه «جزم‌گرایی» (تعصبات، راه آبا و اجداد و خرافه‌گرایی) به‌دست آمده چندان روشن نیست. به عنوان مثال، عقیده‌ی مسیحی‌زاده‌ای که پس از ۵ دقیقه مطالعه به این نتیجه می‌رسد که مسیحیت حق است را نه می‌توان کاملاً در دسته‌ی اوّل جا داد و نه در دسته‌ی دوم. بنابراین علی‌الاصول ممکن است که عقیده‌ی شخصی نه کاملاَ از راه «عقلانی» کسب شده باشد و نه کاملاً از راه «جزم‌گرایی». از متن این‌طور برمی‌آید که به نظر آقای مطهری اسلام با عقایدی که منشاء «عقلانی» داشته باشند موافق، و با عقایدی که منشاء «جزمی» داشته باشند مخالف است. آقای مطهری تکلیف اسلام را با شق سوم عقاید روشن نکرده است.

دوم. چنین به نظر می‌رسد که از نظر آقای مطهری، می‌توان فارغ از تعصبات، راه آبا و اجداد و خرافه‌گرایی تفکر کرد. اسم این نوع تفکر را «تفکر خالص» می‌گذاریم. گویا آقای مطهری توجه نکرده‌اند که «تفکر خالص» غیر ممکن است و هرگونه فکری لاجرم در زمینه‌ای رخ می‌دهد و خواهی‌نخواهی به جزمیات متفکر آغشته می‌شود. ما انسان‌ها نمی‌توانیم همه‌ی باورهایمان را تعطیل و سپس شروع به اندیشیدن کنیم. همواره باورهای قبلی ما که پر از جزمیات است بر تفکرات ما اثر می‌گذارد. نتیجه این می‌شود که در طول تاریخ، متفکران مسیحی غالباً از حوزه‌ی جغرافیایی مسیحیت برخاسته‌اند و متفکران مسلمان از حوزه‌ی جغرافیایی اسلام. نه توماس آکوییناس برای اندیشیدن چیزی کم گذاشت و نه ملاصدرا، ولی اوّلی مسیحی شد و دومی مسلمان. چون هیچ‌کدام «تفکر خالص» نداشتند و تحت تأثیر دیگر باورهای جزمی خود بودند.

سوم. آقای مطهری دو فرآیند برای کسب عقیده برشمرده‌اند: فرآیند تفکر و فرآیند جزمیت و تعصب. فرضاً اگر بتوانیم همچون آقای مطهری به‌طور قاطعی عقاید منتج از تفکر را از عقاید منتج از تعصب متمایز کنیم، با مشکلات دیگری روبرو می‌شویم.

آقای مطهری معتقدند که از نظر اسلام فرآیند تفکر آزاد است. فرآورده‌ی این فرآیند، عقیده است که بنا به نظر آقای مطهری، اسلام آزادی آن را به رسمیت نمی‌شناسد. سؤالی که می‌توان از آقای مطهری پرسید این است که وقتی متفکر نتواند آزادانه به نتیجه‌ی فکرش اعتقاد پیدا کند، آزادی فکر‌ برای او چه فایده‌ای دارد؟ اگر قرار باشد همه به یک فرآورده (عقیده) ی مشخص برسند، آزادی داشتن در فرآیند (تفکر) چه وجهی دارد؟ گویی آقای مطهری می‌گویند شما آزادید هرطوری می‌خواهید فکر کنید ولی آخرش باید به همان نتیجه‌ای که من رسیده‌ام برسید!

از طرف دیگر، آقای مطهری معتقدند که از نظر اسلام فرآیند جزمیت، فرآیندی نادرست است و اسلام، آزادی فرآورده (عقیده) ای که از این راه کسب شود را به رسمیت نمی‌شناسد. با این حساب، تعداد زیادی از مسلمانان جهان در داشتن عقیده‌ی اسلامی آزاد نخواهند بود، زیرا بسیاری از مسلمانان بدون فکر و تحقیق و صرفاً با اتکا به «تعصبات، راه آبا و اجداد و خرافه‌گرایی» مسلمان شده‌اند. آقای مطهری ناچارند بپذیرند که آنها آزاد نیستند عقیده‌ی اسلامی داشته باشند. اگر به هر وسیله‌ای این راه کسب عقیده برای این دسته از مسلمانان مجاز شمرده شود، سایر عقاید منتج از جزمیت هم باید از این امتیاز برخوردار باشند‌. اگر فرآیند جزمی آزاد است برای همه آزاد است و اگر ممنوع است برای همه ممنوع است.

به نظر می‌رسد که آقای مطهری می‌کوشد تا وجهه‌ی روشنفکرانه‌ی موافقت با آزادی اندیشه را برای اسلام دست‌وپا کند ولی درعین‌حال نمی‌خواهد به ملزومات این آزادی تن دهد. چنان‌که توضیح دادم، تلاش ایشان در تفکیک آزادی عقیده از آزادی تفکر با مشکلات متعددی روبرو است. بهتر است ایشان دست‌کم دست از یکی این دو بردارد: یا پز دادن با آزادی اندیشه، یا فهم آزادی‌ستیز از اسلام.

۳ نظر ۱۵ خرداد ۹۵

یکم. اگر به من باشد، می‌گویم روان‌شناسانِ رشدِ وطنی باید در کنار مراحل شیرخوارگی، بلوغ، سالمندی و ... یک مرحله به مراحل رشد انسان‌های ایرانی اضافه کنند: مرحله‌ای که از عربی متنفر می‌شویم! علم بومی مگر چیست؟ همین چیزهاست دیگر!

دوم. من هم مثل هر انسان نرمال ایرانی، یک زمانی از عربی متنفر شدم. اوجش لابد دوران کنکور بود که باید ۲۵ تست عربی را در ۱۸ دقیقه می‌زدی. دانشگاه که رفتم و لیست دروس را که جلویم گذاشتند، بیشتر از هر چیزی از این خوشحال بودم که دیگر از شنیدن قصّه‌ی کتک‌کاری زید و عمرو معاف شده‌ام.

سوم. این مرحله هم مثل دیگر مراحل رشد دیری نپایید. خیلی زود فهمیدم که عربی، زیست و شیمی و تعلیمات اجتماعی و آمادگی دفاعی نیست که بشود از دستش خلاص شد. عربی در خصوصی‌ترین لحظه‌هایت با خدا، کتاب دعا به‌دست، کنار دستت چهارزانو نشسته، و تا تو بخواهی چشم بچرخانی و ترجمه‌ها را بخوانی، همه‌ی حس و حال نیایش از سرت پریده. این شد که به فکر افتادم.

چهارم. هول نکنید! خبری نشده! من زیاد به فکر می‌افتم ولی کم اقدام و عمل می‌کنم. (راستی آخرش نفهمیدم اقدام با عمل چه فرقی دارد). روزها و ماه‌ها و سال‌ها گذشت و من همیشه فکر می‌کردم که بالاخره از یک روزی باید شروع کنم به عربی خواندن. روزی که هیچ‌وقت نیامد.

پنجم. گذشت و سرباز شدم. وسط تیر و ترکش و خون و آتش و خشمِ سرکش و بیمِ چاه، عاشق عربی شدم. نمی‌دانم کِی بود. شاید وسط رژه رفتن، یا وسط تیر در کردن، یا وسط سگ‌دو زدن بود که حس کردم می‌خواهم همین حالا عربی بخوانم. چه فایده امّا، طبق معمول و کمافی‌السابق: «دست ما کوتاه و خرما بر نخیل».

ششم. همین چند روز پیش بود که داشتم فکر می‌کردم از کجا عربی خواندن را شروع کنم. در جریان باشید که قرار است من در این دو سال خدمت هزار تا کار بکنم! آخرینش لابد خدمت است. خوش‌خیالانه داشتم گزینه‌ها را روی میز میچیدم که یادم افتاد به نزار قبانی؛ چقدر خوب می‌شد اگر شعرهایش را دوزبانه چاپ می‌کردند. قبل‌ترها که دانشجو بودم، دیده بودم که هرمس شعرهای دوزبانه چاپ می‌کند. در کتابخانه‌ی دانشگاه دیده بودم. بودلر و لورکا را هم از همانجا خوانده بودم. هرچند فرانسوی و اسپانیایی بلد نبودم، ولی گاهی به ترجمه‌ها نگاهی می‌انداختم، شاید کلمه‌ای آشنا پیدا کنم. داشتم فکر می‌کردم و لعنت به ناشران که چرا شعرهای نزار قبانی را دوزبانه چاپ نمی‌کنند؟ بعدش به فکر افتادم که بروم تهران و کتاب‌فروشی‌های راسته‌ی خیابان انقلاب را از اوّل تا آخر بگردم، شاید ناشری خیال خام مرا در آتش تنور طبع پخته باشد. دیگر امّا من کجا و تهران کجا! من کجا و کتاب‌فروشی‌های انقلاب کجا!

هفتم. به معرفی یکی از خوانندگان «خیالِ دست» امروز رفتم شهر کتاب شیراز. بوی کاغد کتاب‌ها با بوی قهوه‌ی کافه‌ی پایینی و صدای علیرضا قربانی قاطی شده بود و من، خرکیف، داشتم وسط کتاب‌های اتاق ادبیات خرغلت می‌زدم که دیدمش. چه می‌توانستم کرد جز در آغوش کشیدنش؟!

هشتم. إذا سألونی عن أهم قصیدة

سکبت بها نفسی، و عمری، و آمالی

کتبتُ بخطٍ فارسی مذهُّبٍ

علی کلِّ نجم: أنتِ أعظمُ أعمالی.

 

اگر از من درباره‌ی مهم‌ترین شعری بپرسند

که عمر و آرزوی خویش را

در آن صرف نموده‌ام،

با خط طلایی فارسی

روی تمام ستاره‌ها می‌نویسم:

تو بزرگ‌ترین اثر منی.

 

نزار قبانی، از حروف الفبایم باش، ترجمه‌ی ستار جلیل‌زاده، نشر گل‌آذین، ۱۳۹۵.

۱۲ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۵