خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
اینجا هم هستم

۱۶۷ مطلب با موضوع «مزخرفات» ثبت شده است

کلاس دوم دبستان که بودم، فاصله‌ی خانه‌مان با مدرسه آن‌قدر بود که لازم شد با سرویس مدرسه رفت و آمد کنم. سرویسْ یک تاکسیِ پیکان بود با راننده‌ای خوش‌اخلاق، خوش‌خنده و سیبیلو به اسم اصغر آقا. در میزان بصیرت او همین بس که بیست سال پیش کلیدی داشت که آن را به یکی از سرنشینان می‌داد و به بچه‌ای که کلید داشت می‌گفت رئیس‌جمهور! این‌گونه بود که بدون ریالی هزینه برای انتخابات، چند ماه سابقه‌ی ریاست‌جمهوری در سوابق حقیر ثبت شد.

حالا احتمالاً به این فکر می‌کنید که آن کلید چه خاصیتی داشته؟ کدام قفل را باز می‌کرده؟ و دارنده‌اش چه امتیازی نسبت به دیگران داشته؟ جواب این است که آن کلید ریاست‌جمهوری، همچون دیگر کلیدهای ریاست‌جمهوری، هیچ خاصیتی نداشت، هیچ قفلی را باز نمی‌کرد و به دارنده‌اش هم هیچ امتیازی نمی‌داد، جز اینکه اصغر آقا او را «رئیس‌جمهور» صدا می‌کرد. شاید هم به این فکر کنید که بر چه اساسی اصغر آقا کلید ریاست‌جمهوری‌اش را به کسی می‌داد. جواب این است که هیچ اساسی نداشت! نه انتخاباتی برگزار می‌شد، نه بر اساس نمره بود و نه بر اساس انضباط. فقط خوش‌آیند اصغر آقا بود که تعیین می‌کرد چه کسی رئیس‌جمهور سرویس مدرسه شود.

امروز ظهر که اخبار تلویزیون داشت اعلام می‌کرد شیراز پایتخت جوانان جهان اسلام شده، بی‌اختیار یاد سرویس اصغر آقا افتادم و کلید ریاست‌جمهوری‌اش. عبارت «پایتخت جوانان جهان اسلام» چیست جز یک عنوان «پرافتخارِ» دل‌خوش‌کننده‌ی بی‌معنا که نه گره‌ای را باز می‌کند، نه امتیازی به شهر ما می‌دهد، و نه دلیلی برای اهدای آن به شیراز قابل تصور است.

۹ نظر ۱۷ بهمن ۹۵

اگر قرار باشد روزی بیانیه‌ای صادر و اعلام کنم که امشب شام کلانتری را نمی‌خورم، به گمانم نیازی نیست در بخشی از این بیانیه گنجانده باشم که «البته شام‌های دانشگاه هم تحفه‌ای نبود». البته که شام‌های دانشگاه تحفه‌ای نبود و نیست، ولی ترجیح می‌دهم این مطلب را در سلف‌سرویس دانشگاه به همکلاسی‌هایم بگویم، نه در کلانتری به سربازها.

۳ نظر ۱۱ بهمن ۹۵

هر آنکس که آن‌قدر «بختیار» باشد که در خردسالی نمیرد، در طول زندگی‌اش با مرگ دیگران مواجه خواهد شد و همین مواجهه اساس شناخت او از مرگ را پی خواهد ریخت. این موضوعْ مرگ را برای انسان‌ها به یک واقعه تبدیل می‌کند. هر واقعه زندگی ما را لااقل به دو بخش قسمت می‌کند؛ قبل از واقعه و بعد از واقعه. نتیجه این می‌شود که انسان‌ها تجربه‌ی واقعه‌ی مرگ را دارند و نه تجربه‌ی مرگ را. مرگ‌هایی که ما تجربه کرده‌ایم قبل و بعد دارد، غافل از اینکه خودِ مرگ برای شخص میرنده بعد ندارد. چنان که ویتگنشتاین به درستی تذکر داد، مرگ واقعه‌ای در زندگی ما نیست و ما مرگ را تجربه نمی‌کنیم.

در گلستان، سعدی می‌گوید: «خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر/ زان پیش‌تر که بانگ برآید فلان نماند». از نکته‌ی اخلاقی شعر که بگذریم، تأکید من بر بانگ برآمدنِ «فلان نماند» است. این همه‌ی سهم ما از مرگمان است؛ نبودن! تا چه زمانی فرصت برای انجام کار خیر داریم؟ تا زمانی که از جایی بانگی برآید که فلانی مرد. ما کجای مرگمان هستیم؟ دقیقاً هیچ‌جای آن. چه نقشی در آن بازی می‌کنیم؟ دقیقاً هیچ نقشی. مرگ من برای دیگری معنادار است. مرگ من واقعه‌ای می‌شود که زندگی او را به دو قسمت قبل از مرگ فلانی و بعد از مرگ فلانی تقسیم می‌کند.

غمی که معمولاً انسان پس از مرگ آشنایانش تجربه می‌کند غمی خودخواهانه است. پریشانی عزادار از این است که چطور بازه‌ی «پس از مرگ فلانی» را بدون فلانی زندگی کند؛ بازه‌ای که پایانش مرگ عزادار خواهد بود. از ناراحتی و نگرانی برای حساب و آخرت متوفی که بگذریم، و این‌گونه غمخواری‌ها بسیار محدود و معدود اند، اشک‌هایی که بر گونه‌ی عزادار می‌نشیند نشانه‌ی دلسوزی عزادار بر خودِ زنده‌مانده‌اش است. عزادار برای آنچه نیست اشک نمی‌ریزد، برای آنچه هست اشک می‌ریزد.

۲ نظر ۲۱ دی ۹۵

به‌جای «چنان» و «چنین» هرچه می‌خواهید بگذارید؛ همیشه صادق است.

۹ نظر ۱۷ دی ۹۵

هیچ مشکل خاصی ندارم. هیچ غم بزرگی هم. دیشب به اندازه خوابیده‌ام و امروز سرم گرم است. خانواده‌ام سالمند و دوستانم خوش. می‌دانم که دوستم دارند. من هم دوستشان دارم. از نظر بدنی سالم هستم، از نظر ذهنی هم. کار خاصی نیست که بخواهم انجام دهم و نتوانم. از طلوع و غروب خورشید لذت می‌برم، از چرخیدن باد در برگ درختان هم. بازی کردن با بچه‌ها را دوست دارم. حرف زدن با پیرها را هم. دست حمایت خدا را بر شانه‌هایم حس می‌کنم. با این همه، در حال حاضر مهم‌ترین آرزویم این است که بروم جایی بخوابم و دیگر هیچ‌وقت بیدار نشوم.

۲۱ نظر ۱۴ دی ۹۵

مهدی اخوان ثالث جایی در شعر «قاصدک» به قاصدک می‌گوید: «برو آنجا که تو را منتظرند». به طعنه یعنی که من منتظرت نیستم. ولی اگر این جمله را از زمینه‌ی شعرش درآوریم و به چشم یک عبارت دستوری نگاهش کنیم، به نظرم می‌تواند دستوری برای زندگی باشد.

۲ نظر ۲۸ آذر ۹۵

 

نیمه‌شب هست و بر لب جوبار

باز تنها نشسته‌ای، بیدار

 

باد جرأت نمی‌کند بوزد

زیر شلاق‌های این رگبار

 

خیس گشته تمام پیرهنت

همچو چشمت در اوّلین دیدار

 

می‌نشینم کنارت و احساس

می‌کنم هست بینمان دیوار

 

می‌زنی تسخرم: «مریض نشوی!»

شده سهمم ز گفتگو لیچار

 

می‌کنم بغض و می‌روم در فکر

بی‌صدا همچنانِ یک مردار

 

خوش زمانی کنار هم بودیم

قلب‌هامان ز عشق هم سرشار

 

چه شد آن نغمه‌ها و زمزمه‌ها؟

کو شب وصل و بامداد خمار؟

 

ناگه افتاده بارش از تک‌وتا

دربه‌در، پراکنده ابرهای بهار

 

می‌زند آفتاب از دماغه‌ی کوه

می‌کند پاره جامه‌ی شب تار

 

می‌کنم روی سویت و خواهم

که ببینم دوباره‌ات رخسار

 

آه، باور نمی‌کنم که چنین

گشته‌ای فسرده و بیمار

 

نعره‌ای می‌کشم به ناگاهان

می‌شوم خود از آن صدا بیدار

 

بسترم خالی از حضور تو و

شده کابوس هر شبم تکرار

 

***

 

بود چیزی سیه در آن منظر

که مرا همچنان دهد آزار:

 

سرد و خاموش بود و بی‌هیجان

چشم‌هایت در آخرین اسحار

۴ نظر ۱۸ آذر ۹۵

از آن وبلاگ‌نویس‌هایی که در وبلاگشان خاطرات روزمره‌شان را می‌نویسند، و از آنهایی که به‌نحوی اعلام می‌کنند که دارند واقعیت را می‌گویند، به‌علاوه‌ی آنهایی که نشانه‌ی روشنی مبنی بر اتکاء متنشان به واقعیت وجود دارد، که بگذریم، به نظرم می‌آید که نباید وبلاگ را واقع‌انگارانه خواند.

واقع‌انگاری برای خواندن متون علمی، مهندسی، و حقوقی لازم است ولی به همین میزان—یاحتی بیشتر—هنگام خواندن متون ادبی و هنری مخرب است. باید نگاه کرد و دید پست وبلاگ به کدام جبهه نزدیک‌تر است و اگر معلوم نباشد، فرض قرابت به دسته‌ی دوم است.

ناواقع‌انگاری البته مستلزم نفی واقعی بودن متن نیست، صرفاً عدم تعهد به واقعی بودنش است. همان‌طوری که شعر می‌خوانیم؛ وقتی شاعر معشوقش را توصیف می‌کند ضرورتی ندارد که در عالم واقع معشوق واجد آن صفات باشد، یا حتی اصلاً معشوقی موجود باشد! کسی غزلیات حافظ را برای کسب اطلاعات درباره‌ی معشوق (یا معشوق‌های) حافظ نمی‌خواند. هدف حافظ هم از سرایش آن اشعار، انتقال یک‌سری حقایق درباره‌ی معشوقش به مخاطب نبوده. درعین‌حال، هیچ ضرورتی هم ندارد که صفات انتسابی کاذب باشد. شاید واقعاً در عصر حافظ کسی واجد چنان خصوصیاتی بوده که حافظ دوستش می‌داشته.

وبلاگ‌خواندن هم به‌نظرم از این نظر شبیه به شعرخواندن است، چون پست وبلاگی از این نظر شبیه به شعر است. وبلاگ‌نویس هم مثل شاعر تعهدی به نقل اطلاعات صحیح و دقیق ندارد. می‌تواند احساسات، آرزوها، و خیالاتش را به‌هم گره بزند و چیزی بنویسد که تقریباً هیچ ارتباطی با زندگی روزمره‌اش نداشته باشد. با این حساب، ترجیحاً آن‌چه در «خیالِ دست» می‌خوانید (مگر آنهایی که لحن پست چیز دیگری می‌گوید) را غیرواقعی بدانید—حتی اگر واقعی باشد!

۶ نظر ۱۲ آبان ۹۵

دارد درِ گوشم می‌خواند: «مخور غم، مخور غم، نگارا!» گلچهره را دارد می‌گوید و می‌گویدش: «مپرس آن نغمه‌سرا از تو چرا جدا شد» و «مپرس پروانه‌ی تو، بی تو کجا رها شد». چندبار هم تأکید می‌کند که «مپرس». خلاصه در جریان باشید، اگر گلچهره هنوز دارد غم می‌خورد یا سؤالات فوق‌الذکر را می‌پرسد، تقصیر آقای شجریان نیست.

۱ نظر ۰۱ آبان ۹۵

همان زمانی که عاطل و باطل گوشه‌ای نشسته‌ام و هیچ‌کاری نمی‌کنم، می‌توانم به خودم یادآوری کنم که دارم مفیدترین کار زندگی‌ام را انجام می‌دهم.

۱ نظر ۲۷ مهر ۹۵