خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
اینجا هم هستم

۱۶۷ مطلب با موضوع «مزخرفات» ثبت شده است

راست‌گفتن سخت‌ترین، خشن‌ترین، و اگر چشیده شود، تلخ‌ترین کار دنیاست و از آن طرف، دروغ‌گویی و اقسامش (چرب‌زبانی، چاپلوسی، خالی‌بندی و حقه‌بازی) ترفند، تمرین و ممارست و گاه حتی آموزش می‌طلبد. حتی گفته‌اند که چرب‌زبانی نوعی هنر است؛ مخالفتی ندارم ولی می‌گویم اگر چنین باشد بی‌هنری بزرگترین افتخار است.

راستی سخت و زمخت و لخت است. خار بیابان را ماند که در خستن پای عابر اندک ترددی نشان نمی‌دهد. دروغ‌گویی درعوض نرم و لطیف است، آغشته به اقسام ترفندها و ظرافت‌ها. گلی در گلستان را ماند که رنگ و رویش بینایی، و عطر و بویش بویایی عابر را می‌نوازد و او را به چیدنش می‌فریبد. عابر خارهای ریز روی ساقه‌ی گل را نمی‌بیند.

راستگوها تنهاترین‌هایند و همین راست‌گویی را اینقدر سخت می‌کند: تحمل تنهایی پس از گفتن حقیقت. آدم‌ها دوست دارند آنچه می‌خواهند را بشنوند، نه آنچه هست. راستش را بخواهید راست‌گویی دشوار است و نمی‌توان آن را از همه‌کس انتظار داشت، ولی ای کاش اگر راستگو نیستیم، لااقل دیگران را به خاطر صداقتشان تنبیه نکنیم.


پی‌نوشت: امیدوارم روشن باشد که دارم درباره‌ی آرمان‌هایم حرف می‌زنم؛ درباره‌ی آنکه کاش باشم، نه آنکه هستم.

۴ نظر ۱۲ خرداد ۹۶

۱۲ اسفند ۱۳۹۰ فیلمی از سیدمحمد خاتمی منتشر شد، در حال رأی دادن برای انتخابات مجلس نهم، که خشم دوست و دشمن را برانگیخت. از نظر اصول‌گرایان و هوادارانشان، رأی خاتمی رأی یکی از سران فتنه بود؛ خشمگین بودند که «فتنه‌گران» را چه به شرکت در مناسبات سیاسی نظام؛ «فتنه‌گران» را چه به انتخابات! از آن طرف، یاران و نزدیکان خاتمی بودند که انتخابات را از پیش تحریم کرده و در شماتت کردن رئیس‌جمهور سابق از یکدیگر سبقت می‌گرفتند. جماعتی از هواداران «جنبش سبز» هم او را خائن می‌خواندند. یادم می‌آید که در فضای مجازی سنگ قبری برایش درست کرده بودند، با این بیت حافظ حک شده بر آن:

پیر پیمانه‌کش من که روانش خوش باد

گفت پرهیز کن از صحبت پیمان‌شکنان


روزگارْ سخت فتنه‌انگیز بود. از تریبون‌های نماز جمعه، در مطبوعات و از تلویزیون او را خائن به نظام و انقلاب می‌خواندند و همراهان سابقش او را خائن به مردم. خبرهای ممنوعیتش یکی‌یکی از راه می‌رسید: ممنوع التصویر، ممنوع المصاحبه، ممنوع المنبر، ممنوع الخروج، ممنوع از شرکت در راهپیمایی‌ها، و حتی ممنوع از شرکت در مراسم‌های خاکسپاری و ختم. خاتمی سکوت کرد. خاتمی صبر کرد.

سال ۹۲ پس از رد صلاحیت اکبر هاشمی‌رفسنجانی و پس از ناامیدی مطلق در جبهه‌ی اصلاحات، خاتمی با وجود همه‌ی ممنوعیت‌ها، از شبکه‌های غیر رسمی پیغامش را به مردم رساند و پس از موفقیت، این روند را دوبار دیگر «تَکرار» کرد. او در ۱۲ اسفند ۹۰، در اوج ناامیدیِ اصلاح‌طلبان، با یک تک رأی همه‌ی شماتت‌ها را به جان خرید و چراغ عمر اصلاحات را زنده نگاه داشت و با وجود محرومیت از حقوق شهروندی‌اش، موجب تغییرات عظیم در دولت، مجلس شورا، مجلس خبرگان، و شوراهای شهر گردید. خاتمی بی‌تردید امروز بانفوذترین سیاست‌مدار در جامعه‌ی ایران است و هم‌زمان بی‌بهره‌ترین از حقوق اولیه‌ی انسانی. خاتمی یکی از معدود سیاست‌مدارانی است که سیرتش برای زندگی فردی ما درس‌آموز است. فارغ از اینکه از او خوشمان بیاید یا نیاید، او نشانمان می‌دهد که چطور باید میوه‌ی ظفر را از درخت صبر چید.

۷ نظر ۳۰ ارديبهشت ۹۶

پست قبلی شوخی یا سرکاری نبود؛ وقتی آن را می‌نوشتم قصد شوخی کردن یا سرکار گذاشتن نداشتم. امّا اینکه دقیقاً چه بود توضیح زیادی می‌طلبد چون برای خودم هم چندان روشن نیست. قدری‌اش کنجکاوی برای سردرآوردن از حس دیگران پس از مرگم بود، قدری تلاش برای نوشتن «داستانی» غمناک و البته تأثیرگذار، و مقداری هم شرح آرزومندی. تا اینجایش برایم روشن است. آنچه روشن نیست این است که چطور توانستم احساسات خوانندگان وبلاگم را صرف چنین پروژه‌ای کنم. راستش را بخواهید انتظار نداشتم خوانندگان وبلاگ محتوای پست را باور کنند؛ انتظار چنین واکنش‌هایی را نداشتم.

از دیروز دارم فکر می‌کنم چطور عذرخواهی کنم! آخرش هم به نتیجه‌ای نرسیدم. فقط همین‌قدر می‌توانم بگویم که بسیار خجالت‌زده و متأسفم و از همه‌ی کسانی که احساساتشان را جریحه‌دار کردم عذرخواهی می‌کنم. امیدوارم مرا ببخشید.


پی‌نوشت: متأسفانه یا خوشبختانه هنوز زنده‌ام.

۲۸ نظر ۲۹ فروردين ۹۶

گاهی احساس می‌کنم همه‌ی آن‌چه از زندگی‌ام می‌خواهم دوباره دیدنت است. دوباره ببینمت و همین. نه حرفی دارم برای گفتن و نه نای حرف زدنی. فقط ببینمت و منتظر بمانم و امیدوار تا شاید چند کلمه‌ای برایم حرف بزنی. دوباره به یاد روزگاران با هم بودن، به چشمانت نگاه کنم و محو شوم. از خود بیرون شوم و به‌ناگاه به خود بیایم و ببینم داری برایم حرف می‌زنی. از همه‌ی آن‌چه که هست، همین چند لحظه نیست شدن را می‌خواهم، و هر لحظه بودنم انگار به یادم می‌آورد که نیستی.

۱ نظر ۱۰ فروردين ۹۶

شعر را حتی اگر تنهایید، بلند بخوانید. برای خودتان بلند بخوانید. بگذارید گوشتان مست شود. شعر را که بلند می‌خوانید، آن را بهتر می‌خوانید و بهتر می‌فهمید.

۰ نظر ۰۶ فروردين ۹۶

سال ۹۵ پر بود از خبرهای بد. بیشتر از همه، خبر مرگ آدم‌ها؛ آدم‌هایی که هرچند نه از نزدیک، ولی می‌شناختیم و بر زندگی‌مان بیش و کم اثر گذاشتند و داشتند. این مرگ و میرها که بعضی در همین روزهای آخر سال رخ داد باعث شده عده‌ای سال ۹۵ را سالی نحس بدانند. من اینجا کاری با سعد و نحس و خرافی بودن یا نبودنشان ندارم، فقط می‌خواهم بگویم اگر چیزی نحس باشد، نه سال ۹۵ که زمانه‌ی ماست.

چند ده سال پیش را اگر نگاه کنیم، آدم‌ها اغلب تعداد بسیار محدود و معدودی از آدم‌های دیگر را می‌شناختند. خانواده، همسایه، اقوام، دوستان، کسبه‌ی محل و دیگران؛ کاملاً وابسته به جغرافیا. در روزگار اطلاعات امّا گروه پرتعدادی به دایره‌ی شناخت آدم‌ها اضافه شده که اصطلاحاً به آن‌ها سلبریتی می‌گویند. خواننده‌ها، هنرپیشه‌ها، موسیقی‌کارها، سیاسیون، و حتی بعضی از اساتید حوزه و دانشگاه آدم‌های این دسته‌اند. کسانی که از نزدیک ندیده‌ایم ولی با آن‌ها خاطره داریم. تعدادشان زیاد است و هرسال تعداد زیادی از آن‌ها می‌میرند و چون عصر اطلاعات است، خبر مرگشان بلافاصله به جامعه مخابره می‌شود.

۹۵ و نه هیچ سال دیگری نحس نیست. نحسْ روزگاری است که در آن، این همه آدم را بی‌اختیار و بی‌انتخاب می‌شناسیم و روز به روز به تعدادشان افزوده می‌شود. متأسفم که بگویم ۹۶، ۹۷، ۹۸ و ... از این نظر سعد نخواهند بود و باز تعدادی از سلبریتی‌های موجود در دایره‌ی شناخت ما خواهند مرد. راه‌حل البته نه نشستن در غار و بی‌خبر ماندن از جهان است و نه آه و ناله سر کردن و نفرین کردن جهان. راستش را بخواهید اصلاً راه‌حلی وجود ندارد! تنها می‌توانیم به تماشای مرگ سلبریتی‌ها بنشینیم تا مرگ ما هم برسد.


* همه کارهای جهان را در است

مگر مرگ کان را دری دیگر است (فردوسی)

۳ نظر ۲۷ اسفند ۹۵

آخر همه‌ی قصّه‌های عاشقانه تلخ است؛ حتی آنهایی که با عبارت «و تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند» تمام می‌شود.

۱۸ نظر ۱۹ اسفند ۹۵

از آنچه روزگاری مرا سخت می‌آزرد، جز خاطره‌ای مبهم و درهم بیش نمانده. زمان -- این پیغمبر معجزه‌گر در عصر خاتمیت و این جادوگر افسون‌گر در دوران «قاطعیت علم» -- هنوز التیام‌بخش زخم‌های کهنه‌ی انسان است. انسان همان است که زود انس می‌گیرد و دیر دل می‌بُرد؛ آری دیر، امّا عاقبت می‌بُرد و دل‌بُریدن همان و شفا یافتن همان. گویی تقدیر چنان رقم خورده که از میان همه‌ی نوشداروها، درمان دردهایمان را «در قدم گام زمان» بیابیم. هرچه از روزهای درد فاصله می‌گیریم از درد دورتر می‌شویم و ناگهان روزی از خواب برمی‌خیزیم و درد تمام شده.

با فاصله ایستادن از آتش سوزناکِ روزهای سختِ گذشته، گاه به خیالمان می‌اندازد که این آتش برای گرم کردن و گرم شدن برپا شده. گاه فراموش می‌کنیم روزهایی را که در میان آتش نشسته بودیم. گاه فراموش می‌کنیم مرد نیمه‌جانِ دل‌خسته‌ای را که لنگ‌لنگان و سرافکنده از آتش بیرون می‌آمد. آن مردِ از آتش درآمده نه ابراهیم بود که آتش برایش «برداً و سلاماً» شود و نه سیاوش که با بیرون شدنش از آتش «غو» برخیزد. مرد که از آتش بیرون می‌آمد، تنها کمی پیرتر شده بود با خاکستر سرد آرزوهای خام در سرش و بر سرش.

۷ نظر ۰۴ اسفند ۹۵

به‌عنوان یک دنبال‌کننده‌ی آماتور ادبیات، درباره‌ی فروغ، گلستان، و رابطه‌ی فروغ و گلستان چیز زیادی برای گفتن ندارم. بیشتر به خاطر اینکه شناخت بسیار کمی هم از فروغ و هم از گلستان دارم. تاکنون چندین‌بار خواسته‌ام شعرهای فروغ را بخوانم ولی نشده؛ هرچه می‌خوانم هیچ نمی‌فهمم. انگار شاعر اصلاً به زبان فارسی حرف نزده باشد. از میان شعرهایی که از او خوانده‌ام چند شعر خوب هست و بقیه نه بد، که از اساس برایم بی‌معنی‌اند.

گلستان را حتی کمتر سعی کرده‌ام بخوانم. چندتایی از داستان‌هایش را خوانده‌ام و اثری از آن قلمِ به‌به و چه‌چه‌ای که می‌گویند ندیده‌ام. این‌ها البته نباید عجیب باشد. خیلی‌ها هستند که من آثارشان را می‌خوانم و خوشم نمی‌آید. عجیب عکس‌العملی است که در قبال این‌دو و علی‌الخصوص رابطه‌شان می‌بینم، مخصوصاً در دنیای مجازی.

«نامه‌ی عاشقانه‌ی فروغ به گلستان» را که اخیراً منتشر شد، علی‌رغم همه‌ی سروصدایی که به‌پا کرد، نخوانده‌ام. ذرّه‌ای برایم جذابیت نداشت که بخوانم، ولی درباره‌اش تا دلتان بخواهد لابلای اطلاعاتی که هرروزه در دنیای مجازی بر سرم آوار می‌شود چیز خوانده‌ام و راستش را بخواهید احساس خنگی کرده‌ام. لابد چیزی در این آثار هست که بقیه می‌بینند و من نمی‌بینم. چرا من چیزهایی که دیگران می‌بینند را نمی‌بینم؟ چرا حتی رغبتی برای دیدن آن‌چیزها ندارم؟

این هم البته عجیب نیست؛ هرکسی سلیقه‌ای دارد. آن‌چه ولی برایم عجیب است سطح مباحث است که با شیب تندی به سمت ابتذال می‌رود. برایم قابل فهم است که هرکسی می‌تواند سلیقه‌ی ادبی خاصی داشته باشد و همان‌طور که مثلاً نیما و اخوان از نظر من عالی‌اند، کسانی هم ذائقه‌ی ادبی‌شان با شاملو و فروغ جورتر است، امّا برایم قابل فهم نیست که چرا جزئیات زندگی خصوصی دو هنرمند ادیب، پس از سال‌ها، باید این‌قدر مورد توجه قرار گیرد.

آن‌چه در حواشی برنامه‌ی اخیر پرگار درباره‌ی این دو نفر خوانده‌ام، به صحبت‌های موقع سبزی‌پاک‌کردن شبیه‌تر است تا خروجی زندگی عاشقانه‌ی یک نویسنده و شاعر. هرچند آثار فروغ و گلستان را دوست ندارم ولی ادبیات را دوست دارم و فکر می‌کنم شأن شاعر و نویسنده بیش از آن است که به حواشی احمقانه‌ی مجازستان ملوّث شود. چرا هواداران فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان با این‌دو چنین می‌کنند؟! این را نمی‌فهمم.

۱۲ نظر ۲۴ بهمن ۹۵

نمی‌توانم به دستگاه قضایی کشوری اعتماد کنم، مگر اینکه از آن رفتارهایی در راستای حمایت از مستضعفانِ آن جامعه و علیه مستکبران (به‌خصوص هیئت حاکمه‌ی) آن جامعه ببینم. به‌نظرم می‌رسد که دیدن چنین رفتارهایی شرط لازم برای اعتماد کردن به چنان دستگاهی است.

روشن است که اگر چنین رفتارهایی مشاهده نشود، لزوماً به دستگاه قضایی بی‌اعتماد نمی‌شوم. احساس می‌کنم تا زمانی که رفتارهایی در جهت عکس از آن دستگاه قضایی مشاهده نشود، می‌توانم جایی میان اعتماد و بی‌اعتمادی بایستم و موضع‌گیری نکنم.

با این همه، اگر دستگاه قضایی در موارد جنجال‌برانگیزْ اطلاعات کافی در اختیار مردم نگذارد و در قبال افکار عمومی کشورش احساس مسئولیت نکند، نمی‌تواند از مردم انتظار حمایت یا بی‌موضعی داشته باشد. وقتی دستگاه قضایی کشوری از انجام یکی از بدیهی‌ترین وظایفش طفره می‌رود و درعوض درباره‌ی امور نامربوطی همچون وضعیت اقتصادی کشور، سیاست‌های خارجی دولت، یا وضعیت حقوق بشر در غرب ژاژ می‌خاید، چطور می‌شود به چنین دستگاهی حسن ظن داشت، یا حتی سوء ظن نداشت؟

۱۶ نظر ۱۸ بهمن ۹۵