خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

۸ مطلب با موضوع «توضیحات» ثبت شده است

یکم. یکی از مزیت‌های وبلاگ نسبت به بعضی از رسانه‌های انتشار محتوا در اینترنت این است که می‌شود از نظرات مخاطبان بهره گرفت. با این حال، وبلاگ‌نویس بنا به صلاحدید خود، می‌تواند قسمت نظرات را از وبلاگش حذف کند. اما به نظرم نیاز است چنین وبلاگ‌نویسی به‌نحوی امکان تماس را برای مخاطب فراهم کند؛ از طریق آدرس ایمیل، شماره‌ی تلفن، شناسه‌ی تلگرام و اینستاگرام یا هر چیز دیگری از این قبیل. شاید یکی از مخاطبان با شما کار واجبی داشته باشد. مثلاً سؤالی درباره‌ی یکی از مطالب وبلاگتان داشته باشد، یا اینکه اشتباه مهمی را بخواهد تذکر دهد، یا شاید بعد از حدود ۷۰ روز تازه پست وبلاگ شما درباره‌ی پستی در وبلاگش را بببند و به دنبال راهی برای عذرخواهی بگردد. بله، با شما هستم خانم نادری؛ به خاطر حال بدی که آن پست به شما داد عذر می‌خواهم.

دوم. به نظرم می‌آید یکی از خوانندگانِ بسیار محترم وبلاگ هنوز به خاطر پست فوق‌الذکر دلش با نویسنده‌ی وبلاگ صاف نشده. برخلاف خانم نادری، راه‌های مختلفی برای عذرخواهی از ایشان پیش رویم بوده ولی آنچه تاکنون مانع شده شرمساری است. این روزها پنل وبلاگم را که باز می‌کنم بیش از هر چیز انتظار و امید دیدن کامنتی از ایشان را می‌برم که نشانه‌ای باشد بر نبودن دلگیری و هر روز که می‌گذرد امیدْ کمتر و عذرخواهی سخت‌تر می‌شود. پس تا از این سخت‌تر نشده باید دست‌به‌کار شوم: خانم نظریان به خاطر آن پست و آن حس بد عذرخواهی می‌کنم. باید خیلی زودتر عذرخواهی می‌کردم ولی رویش را نداشتم.

۵ نظر ۰۷ تیر ۹۶

یادی کنیم از پست‌هایی که محتوایشان نزدیک زمان خواب رفتن در رختخواب به ذهنم رسید ولی به‌علت رگ شیرازی‌ام، آن شب نوشته نشدند و به علت حافظه‌ی ضعیفم صبح روز بعد فراموش شدند.

۴ نظر ۲۸ خرداد ۹۶

دیگر از موضوع و قالب و مضمون گذشته‌ام، فقط می‌خواهم بنویسم، که نمی‌شود. هروقت قلم‌به‌دست دفترم را برابرم پهن می‌کنم، نوشتن می‌شود سخت‌ترین کار دنیا. چند کلمه می‌نویسم، از رویش می‌خوانم و خط می‌زنم. دوباره چند کلمه‌ی دیگر ... می‌خوانم ... خط می‌زنم.

مدتی است این قلم خشک شده و من گاه‌به‌گاه رنجی بیهوده می‌برم برای نوشتن. نمی‌دانم چرا با همه‌ی ناتوانی‌ام نوشتن را رها نمی‌کنم. انگار نوشتن بخشی از من باشد که هنوز مرگش را باور نمی‌کنم.

هرچند دیگر آن عطش سابق را برای نوشتن ندارم، هرچند این روزها که می‌گذرد، هرچه بیشتر نوشته‌ام ناراضی‌تر شده‌ام، هرچند حجم خط‌خوردگی‌های دفترم، بی‌حساب دارد بیشتر و بیشتر می‌شود، هنوز تسلیم نشده‌ام. هنوز می‌خواهم بنویسم. ادامه دادن نوشتن با این قلم خشکیده و این سواد اندک و این مضمونِ نمانده و این حوصله‌ی سررفته فقط می‌تواند نشان دهد که هنوز به آینده امیدوارم.

۸ نظر ۰۲ بهمن ۹۵

چند روز پیش داشتم به «ع» می‌گفتم که از جمله‌ی هنرها عاری‌ام. گفت: «ولی وبلاگ خوبی داری». هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم وبلاگ‌نویسی را هم بشود یک هنر تلقی کرد؛ حتی اگر بشود هم من باز خودم را هنرمند نمی‌دانم. ولی این وسط چیزی مهم است؛ اینکه برعکس «هنر»های دیگری که موجب حرمان شده‌اند، از وبلاگ‌نویسی‌ام راضی‌ام. یک ماه و نیم دیگر، «خیالِ دست» سه ساله می‌شود. برای آدمی مثل من، سه سال انجام دادن مداوم و پیگیرانه‌ی یک کار، رکورد است. گذشته از رکورد، وقتی به وبلاگم نگاه می‌کنم، انگار حاصل عمر من است. بله، عمر من همین‌قدر بی‌حاصل است ولی از آن راضی‌ام.

خلاصه اینکه بعد از تقریباً سه سال، پرچم «خیالِ دست» مدتی به حالت نیمه‌افراشته درخواهدآمد. ممنونم از خوانندگان قدیم و جدید که این مدت همراهی‌ام کردند. اگر این مدت چیزی گفتم/نگفتم که باعث رنجش کسی شد، عذرخواهی می‌کنم. می‌گویند برای تعطیلات عید چند روزی تعطیلمان می‌کنند. پست بعدی باشد برای آن موقع، ان‌شاء الله.

۶ نظر ۳۰ بهمن ۹۴

همین دیروز صبح بود که درباره‌ی سخنان اخیر آیت‌الله محمد یزدی (رئیس مجلس خبرگان رهبری و عضو فقهای شورای نگهبان) دو پاراگراف نوشتم. می‌خواستم نشان دهم که این حرف‌ها صبغه‌ی سکولار دارد. قرار بود اسم پست را بگذارم «پیش به سوی سکولاریسم». بنا به ملاحظاتی بی‌خیالِ کامل و منتشر کردن آن متن شدم. امروز دیدم که یک وبلاگ‌نویس (که خودش از فقها است) متنی نوشته که تا حد خوبی همان چیزی است که می‌خواستم بگویم. متن را از اینجا بخوانید و سری هم به پست‌های دیگر ایشان بزنید، ضرر نمی‌کنید.

۱۲ نظر ۲۴ دی ۹۴

کامنت‌های پست قبلی را که می‌خوانم، دو چیز خوشحالم می‌کند - البته با این فرض که پیشنهادات، همزمان خبر از سلیقه‌ی خوانندگان و شناختشان نسبت به من می‌دهد. اوّل اینکه خوانندگانی دارم رنگارنگ با علایق و سلایق و عقاید متفاوت که هرکدام لابد چیزی در «خیالِ دست» دیده‌اند که به خواندنش ادامه می‌دهند. برایم خیلی مهم است که توانسته‌ام تعدادی انسان متفاوت را اینجا دور هم جمع کنم و این خیلی بهتر است از آنکه خوانندگان زیادی داشته باشم یک‌شکل، هرکدام کپی از روی دست دیگری. دوم اینکه توانسته‌ام چهره‌ای ذوابعاد از خودم در این وبلاگ نشان دهم. فهمیدم که برای خواننده‌هایم نه فلسفه‌دوستم، نه شعردوست، نه رمان‌دوست، نه موسیقی‌دوست، نه متونِ قدیمی‌دوست، نه عرفان‌دوست ولی همزمان همه‌ی این‌ها هستم. همیشه از اینکه انسانی تک‌بعدی باشم که تا هرکسی اسمم را می‌شنود یاد چیز مشخص و معینی بیفتد بدم می‌آمده. امروز خوشحالم که لااقل در وبلاگم، ذیل قالب‌های پیش‌ساخته فهم نمی‌شوم. وبلاگ‌نویسی مثل من، دیگر از خدا چه می‌خواهد؟!

۱ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۴

یکم. حالا نه اینکه بخواهم بگویم نوشته‌هایم محصول تفکراتم هستند ولی این‌قدَر هست، که برای نوشتن یک یادداشت، آن‌طوری که من می‌پسندم و به سلیقه‌ام نزدیک‌تر است، باید چند دقیقه فکر کنم. نمی‌شود بلادرنگ نشست پای لپ‌تاپ و شروع به نوشتن کرد. پس وقتی «خیالِ دست» خاک می‌گیرد، می‌شود نتیجه گرفت که نویسنده‌اش مدتی است فکر نمی‌کند. بله، متأسفانه یا خوشبختانه من چند وقت است که فکر نمی‌کنم و برای همین نمی‌توانم چیز خاصی بنویسم. پست‌های اخیر را هم که نگاه کنید می‌بینید فکری پشتشان نیست.

از آنجایی که من در زندگی‌ام فقط بلدم دو کار انجام دهم، وقتی فکر نمی‌کنم دارم آن کار دیگر می‌کنم! دارم خیال می‌کنم. مدتی است از صبح که بیدار می‌شوم، در خیال غرق می‌شوم تا شب که بخوابم. خیال می‌بارد، می‌پاشد، می‌رود، می‌آید و اگر کسی از بیرون رشته‌اش را قطع نکند، یک‌دفعه چشمانت را باز می‌کنی و می‌بینی چندسال وسط خیال زندگی کرده‌ای! وقتی فکر نمی‌کنم و خیال می‌کنم، نوشتن برایم سخت می‌شود، چون خیالاتم معمولاً پریشان و پراکنده‌اند. وقتی خیال می‌آید یا باید به دامن شعر بیاویزی یا به دامن قصه. نتیجه می‌شود همین که می‌بینید.

 

دوم. من هیچ‌وقت نتوانستم آن‌هایی که وبلاگشان را زنده نگه می‌دارند ولی مثلاً هر ماه یک پست می‌گذارند را بفهمم. منظورم از اینکه می‌گویم نمی‌توانم آن‌ها را بفهمم این است که نمی‌توانم بفهمم آن‌ها چطور می‌توانند وبلاگشان را زنده نگه دارند ولی مثلاً هر ماه فقط یک پست بگذارند. همیشه یک دوگانه در مقابلم بوده: یا وبلاگم را تعطیل کنم و بیاندازمش در انباری ذهنم و یا وسط هالش بگذارم و دم‌به‌دم به آن سرک بکشم. فکر کنم مشکل از خانه‌ای بود که در ذهنم ساخته‌ام. خانه‌ی ذهن من اتاق پذیرایی نداشت. الآن به‌نظرم می‌آید که می‌شود وبلاگ را گذاشت در اتاق پذیرایی و رفت و به کار و زندگی رسید. هروقت حال مهمانی داشتی، درش را باز می‌کنی و مدتی در آن می‌پلکی. بعد هم درش را می‌بندی و به ادامه‌ی کار و زندگی‌ات می‌رسی. دوست دارم لااقل مدتی این روش را امتحان کنم ولی گمان نکنم بشود، با این خانه‌ای که من دارم.

 

سوم. اگر حال خواندن داشتن باشم، هرچیزی را می‌توانم بخوانم جز متون تصنعی. متون تصنعی متونی‌اند که نویسندگانشان برای نوشتنشان زور زده‌اند؛ نه از لحاظ محتوا، که از لحاظ فرم. یعنی نشسته‌اند کلمات را بالا و پایین و پس و پیش کرده‌اند و برای ساختن ترکیبات جدید به خودشان فشار آورده‌اند و گاهی هم از روی دست دیگران یواشکی نگاه کرده‌اند و احمقانه خیال کرده‌اند کسی نمی‌فهمد. من ولی می‌فهمم و برای همین از خواندن چنین متن‌هایی حالم بد می‌شود و شاید همین است که حالم را از خواندن یادداشت‌های خودم به‌هم می‌زند. متأسفانه چیزهایی که من می‌نویسم، جوششی نیست، کوششی است و همان باعث می‌شود که دوستشان نداشته باشم و همین باعث می‌شود که برای نوشتن انگیزه نداشته باشم. آدم مگر بیکار است که کلی فکر کند، بعد چیزی بنویسد و بعد از مدت‌ها که آن را خواند حالش به‌هم بخورد؟! خب، هم‌ازاول نمی‌نوشت!

ولی چرا من هنوز می‌نویسم؟ چون جوششی بودن و کوششی بودن، لااقل اینجا، با هم تناقضی ندارند. می‌شود آن‌قدر کوشش کرد و کند و کند تا در دل این کویر لم‌یزرع به آب رسید؛ به آبی که بجوشد. من هم می‌نویسم به امید اینکه شاید روزی چیزی بنویسم که لااقل خودم را راضی کند. ببینید از کی گفتم! این خط و این هم نشان: آخرش روزی یک یادداشت جوششیِ حسابی می‌نویسم و بعدش هم می‌روم دراز به دراز می‌خوابم و دیگر بیدار نمی‌شوم!

۷ نظر ۰۷ فروردين ۹۴

برای من که قبلاً عملیات «موتوا قبل ان تموتوا» را روی وبلاگم اجرا کرده بودم، دیدن مسدود شدنش ناراحت‌کننده نبود. مثل این مرگ‌های راحت بود که شب می‌خوابی و دیگر بیدار نمی‌شوی. نمی‌دانم ولی چه شده که بلاگفا دارد «دیگی که واسه من نجوشه، می‌خوام سر سگ توش باشه» را مصداق می‌بخشد. درست است که ناراحت نشدم، ولی از کار بلاگفا لجم گرفت. یک‌جور بی‌شعوری و بی‌چشم‌وروییِ خاصی می‌خواهد این‌طور کشتن خاطرات مردم. مخصوصاً که تمام تلاشم را هم کرده بودم که مبادا به تریج قبایشان بربخورد.

ولی این ماجرا پر بی‌حاصل نبود. می‌شود بلاگفا را تشبیه کرد به دنیای غدار، که مدتی سرت را گرم می‌کند و به رویت می‌خندد و فریبت می‌دهد، بعد ولی چنان زمینت می‌زند که باور نمی‌کنی. یا می‌شود چند سال دیگر صبر کرد و مشتری‌های بلاگفا را شمرد و از این خودزنی‌های مستبدانه‌اش درس عبرت گرفت.

از درس‌های عبرت که بگذریم، حاصل دیگرش سبک‌بالی است. دیگر بارِ وبلاگم را به دوش نمی‌کشم و این خوب است. تنها بدی‌اش از بین رفتن بحث‌ها و کامنت‌ها و خاطرات است. این هم البته خیلی بد نیست وقتی به «کل من علیها فان» نظر داشته باشیم. فعلاً ولی من هستم و شما هم هستید؛ با هم دوباره می‌نویسیم و بحث می‌کنیم و خاطره درست می‌کنیم، تا چشم بلاگفا درآید!

 

پی‌نوشت: این متن را برای مدیران بلاگفا هم ایمیل کردم.

۷ نظر ۰۷ اسفند ۹۳