خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

در تاریخ جهانگشای جوینی نقل شده هنگامی که چنگیزخان بخارا را فتح کرد، بر بزرگان شهر بسیار سخت گرفت و مقدساتشان را اهانت کرد*. در این حالت، مولانا امامزاده در پاسخ به امیرامام جلال الدین که از او پرسیده بود: «مولانا چه حالت است اینکه میبینم؟...» میگوید: «خاموش باش! باد بینیازی خداوند است که میوزد. سامان سخن گفتن نیست!»

اگرچه درست معلومم نیست بادی که امروز بر ملک ما میوزد، جزو کدامیک از بادهای خداوند است، روشن این است که ما همچون امیرامام جلال الدین کلامی را درخور گفته شدن نمییابیم که سامان سخن گفتن نیست.

«هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه

غبارآلوده مهر و ماه

زمستان است.»

 

* «انبارها که در شهر بود گشاده کردند و غله میکشیدند و صنادیق مصاحف به میان صحن مسجد میآوردند و مصاحف را در دست و پای میانداخت و صندوقها را آخور اسبان میساخت و کاسات نبیذ پیاپی کرده و مغنیات شهری را حاضر آورده تا سماع و رقص میکردند و مغولان، بر اصول غنای خویش، آوازها برکشیده. و ائمه و مشایخ و سادات و مجتهدان عصر بر طویله آخورسالاران به محافظت ستوران قیام نموده و امتثال حکم آن قوم را التزام کرده. بعد از یک دو ساعت چنگیزخان بر عزیمت مراجعت با بارگاه برخاست و جماعتی که آنجا بودند روان میشدند و اوراق قرآن در میان قاذورات لگدکوب اقدام و قوایم گشته... .»

۰ نظر ۱۲ مرداد ۹۷

رقص و رقصیدن همیشه برایم مسألهزا بوده. بهعنوان کسی که در خانوادهای متدیّن و متشرّع بهدنیا آمده و رشد کرده، در زمان کودکی تنها مواجهام با این پدیده، جشنهای عروسی و تولّد اقوام و خویشان بود. در خانهی ما نه هیچوقت کسی میرقصید، نه جلسهای برگزار میشد که در آن کسی برقصد، و نه حتی دستگاه ویدئویی داشتیم که بشود رقص دیگران را در قالب «شو» های آن زمان تماشا کرد.

یادم میآید اوّلین باری که با رقص مواجه شدم در یک مجلس عروسی بود. من سنم خیلی کم بود و در قسمت زنانه کنار مادرم نشسته بودم. خانمی آن وسط داشت میرقصید و رقص خاصی هم داشت؛ یک دستش را به کمرش میزد و دست دیگر را با زاویهای برابر با دستِ به کمر زده شده به سرش میزد و بعد جای دو دستش را با عوض میکرد. من که خیلی تعجب کرده بودم از مادرم پرسیدم که «چرا اینطوری میکنه؟» و مادرم که هیچ دوست نداشت من چنین صحنههایی را ببینم، با طعنهای به غیظ آمیخته جواب داد که «میخواد بگه من هم بلدم!»

دانشگاه که رفتم و از خانواده که جدا شدم تازه فهمیدم رقص چه نقش مهمی در زندگی بعضی آدمها دارد. ساکنان بعضی از اتاقهای مجاور در خوابگاه اگر هر شب نمیرقصیدند، شبشان صبح نمیشد. در دانشگاه، در هر مراسمی و به هر بهانهای بچهها میرقصیدند و من هاج و واج نگاهشان میکرم که خب چرا؟!

بیشتر از خودِ رقص، مناسکی که حول آن پدید آمده برایم جذاب و عجیب است. بعضی از کسانی که رقصندههای خوبی هستند، در ابتدای مراسمها گوشهای مینشینند و تمایلی به رقصیدن نشان نمیدهند؛ حداکثر دست میزنند. بعد صاحب مجلس یا یکی از دوستانش میآید و آن شخص را دعوت به رقصیدن میکند که غالباً در دفعات اوّل استنکاف میشود. خلاصه، اصرار زیاد و زیادتر میشود تا جایی که حتی با توسّل به زور آن شخص را بلند میکنند و به وسط مجلس رقص میآورند. ناگهان میبینی همان کسی که تا چند ثانیه پیش بهانه میآورد که بلد نیستم یا خستهام، قریب به یک ساعت، بیوقفه و با مهارت کامل میرقصد و حتی حالا خود او، دیگران را برای رقصیدن، بهزور بلند میکند و به «وسط» میآورد.

سال آخر دوران کارشناسی، با همکلاسیها اردو رفتیم و چنانکه در اردوهای دانشجویی معمول است، از لحظهای که اتوبوس حرکت کرد، دوستان خواندن و دست زدن و رقصیدن را شروع کردند. مدتی که گذشت، گیر دادند که «مهدی تو هم باید برقصی.» هرچه اصرار کردم که بلد نیستم، بیشتر متمایل میشدند که من را برای رقصیدن به وسط اتوبوس بیاورند، به این خیال که دارم تعارف رقاصانه انجام میدهم. در نهایت چند نفری دستم را گرفتند و بلندم کردند. من هم از سر ناچاری چند تایی شلنگ تخته انداختم که خودشان گفتند «تو رو خدا بشین!»

به فاصلهی چند ماه بعد، این بار با همشهریها اردو رفتیم. دوباره در اتوبوس بساط رقص برپا بود و من هم مثل همیشه داشتم نگاهشان میکردم. یکی از دوستان آمد کنار دستم نشست و چون میدانست فلسفه خواندن را دوست دارم، بهشوخی پرسید: «مهدی فلسفهی رقصیدن چیه؟» من هم که آن موقع داشتم یک کتاب روانشناسی میخواندم جواب دادم که «نمیدونم، ولی فروید میگه رقصیدن نحوهای از بروز غریزهی جنسیِ سرکوبشده است!» دوست گرامی ما سرخ شد و تا به مقصد رسیدیم از روی صندلیاش تکان نخورد.

گذشت و گذشت، شبی داشتم از درِ ولیعصرِ دانشگاه امیرکبیر بیرون میآمدم. چسبیده به دانشگاه یک سیدی فروشی بود که همیشه آهنگی پخش میکرد. آن شب و آن لحظه «سخن عشق» را گذاشته بود. برایم ناممکن است که بگویم چقدر این تصنیف را دوست دارم. چند ماهی بود که گوشش نداده بودم. به خودم که آمدم دیدم جلوی در دانشگاه و در پیادهروی خیابان ولیعصر دستانم را از هم باز کردهام و دارم میرقصم. کاملاً بیاختیار.

۵ نظر ۱۸ تیر ۹۷

یکی از زشتترین واژههای زبان فارسی، این واژهی «شهرستانی» است. در واژهنامهی دهخدا که گشتم، مدخلی برای آن—بهمعنای مورد استفادهی معمولِ کنونی—ذکر نشده، ولی اگر بخواهیم آن را معنی کنیم میشود ایرانیِ غیر تهرانی. در زبان فارسی برای ایرانیِ غیر تبریزی، زاهدانی، مشهدی یا بوشهری کلمهای وجود ندارد، ولی چرا برای ایرانی غیر تهرانی وجود دارد؟ تبعیض از همینجا شروع میشود و خدا میداند طی همین چند سالی که این واژه به دایرهی واژگان روزمرهی ایرانیهای فارسی زبان راه پیدا کرده منشأ چه تبعیضهایی بوده. این جملات را ببینید:

«مژده به هموطنان تهرانی و شهرستانی!»

«جهت رفاه حال مشتریان تهرانی و شهرستانی ...»

«این شهرستانیها آمدهاند تهران را شلوغ کردهاند.» (انگار امکاناتی که در تهران بهواسطهی همین تبعیض میان تهرانی و شهرستانی ایجاد شده ارث پدری کسانی است که از چند سال قبلتر در تهران زندگی میکردهاند.»

در زبان انگلیسی گویا کلمهی provincial تقریباً با «شهرستانی» هممعناست، هرچند من تابحال جایی ندیدهام که فیالمثل اهالی لندن برای اشاره به مردم منچستر، یا واشنگتنیها برای اشاره به نیویورکیها از این کلمه استفاده کنند. میدانم که خیلی از کسانی که از این واژه استفاده میکنند (که معمولاً تهرانیها هستند) معنای بد یا تحقیرآمیزی از آن منظور ندارند ولی فکر میکنم که خیلی بهتر است که از «شهرستانی» دیگر استفاده نکنیم چون این واژه اساساً تبعیضگذار است. بهزحمت میتوان با این واژه جملهای ساخت که آن جمله آلوده به تبعیض، تفرعن و تحقیر نباشد.

۳ نظر ۰۷ تیر ۹۷

آقای علی کریمی کارزاری راه انداخته در تحریم خرید اجناسی همچون طلا و ماشین «تا مجبور بشن جنسا رو ارزون کنن». درحالیکه دولتمردان ما بهخوبی راه بیدل دهلوی را در استمداد از «حباب» برای توضیح وضع عالم و آدم در پیش گرفتهاند، انتظار این بود که چنین حرکتی را یک روشنفکر یا لااقل یک سیاستمدار شروع کند، نه یک ورزشکار. متأسفانه امّا در نبود روشنفکر و سیاسیکاری که مردم برای حرفش تره خرد کنند، رشتهی سبز امید را باید به کمر علی کریمی و امثال او بست. دوست داشتم به این کارزار بپیوندم، ولی بهگمانم کسی که پولی برای خریدن طلا و ماشین ندارد، نمیتواند تصمیم بگیرد که طلا و ماشین نخرد.

 

* به یاد پست درخشان آقای مهدی نسرین.

۱ نظر ۲۸ خرداد ۹۷

جای شب و روز را عوض کردهام. صبح که میخوابیدم گوشی تلفنم را ساکت کردم و بعدازظهر، دیدم ۱۱ تماس بیپاسخ از یک نفر دارم. دلفکر شدم و تا جواب تلفنش را بدهد داشتم به خودم نهیب میزدم که حتماً اتفاق بدی افتاده و نباید تلفنم را خفه میکردم و اصلاً اینوقتِ روز چه موقع خوابیدن است. بعد از سلام و احوالپرسیهای معمول گفت که بهخاطر جبههی پدرش ۷ ماه کسری خدمت گرفته و همین روزهاست که خدمت سربازیاش تمام شود. از ذوق و خوشحالی ۱۱ بار زنگ زده تا خبرم کند.

۰ نظر ۱۶ خرداد ۹۷

گفت وقتی غلامی خریدم. گفتم چه نامی؟ گفت تا چه خوانی. گفتم چه خوری؟ گفت تا چه دهی. گفتم چه پوشی؟ گفت تا چه پوشانی. گفتم چه می‌کنی؟ گفت تا چه فرمایی. گفتم چه خواهی؟ گفت بنده را با خواست چه کار. پس با خود گفتم ای مسکین! تو در همه عمر خدای را همچنین بنده بوده ای؟ بندگی باری بیاموز.

ذکر ابراهیم ابن ادهم رحمه الله علیه—تذکره الاولیاء.

 

رابطهی عبد—مولا برای گذشتگان کاملاً قابل فهم بود، چون آن را در زندگیشان لمس میکردند. هر کسی یا خودش عبد کسی دیگر بود، یا عبدی برای خدمت به او کمر بسته بود. به این ترتیب، به راحتی همین رابطهی انسانی (یعنی میان انسانها) را در رابطهی خود و خدا منعکس میکردند. انسان (فارغ از اینکه در رابطهی انسانیاش عبد بوده یا مولا) میشد عبد و خدا میشد مولا.

در روزگار ما که خوشبختانه رابطهی غیر انسانی عبد—مولا بههم خورده و دیگر کسی بندهی کسی نیست، فهم رابطهمان با خدا هم دچار مشکل شده. ما هنوز میگوییم ما عبدیم و خدا مولا ولی راستش را بخواهید خودمان هم درست نمیدانیم چه میگوییم چون چنین رابطهای را بهطور انضمامی تجربه نکردهایم. هرچه زمان میگذرد و پیشتر که میرویم، میبینیم پدر دیگر بر فرزندانش ولایت ندارد، مرد بر همسرش ولایت ندارد و ... . مفهموم ولایت دارد از میان ما رخت برمیبندد.

شاید راحتتر این باشد که به اقتفای عرفا، رابطهمان با خدا را از عبد—مولا به عاشق—معشوق تغییر دهیم. ما آدمها هنوز عاشق میشویم و مورد عشق قرار میگیریم. این یک راه است، ولی عاشقشدنها هم عوض شده؛ عشقهایمان «عقلانی» و قصّهی مجنون افسانه شده. گیرم که خدا را در جایگاه معشوقی قرار دهیم که با کرشمهای آتش به جان عاشقان بیاندازد، هنگام نازکشی و کرشمهخری ما که شود، کُمیتمان لنگ است.

راه دیگر چیزی است که اخیراً از محمد مجتهد شبستری شنیدهام. میگفت باید برویم بهسمت دموکراتیک کردن رابطهی انسانها با خدا. خیلی عجیب و مبهم است ولی بهگمانم باید سر این رشته را محکم گرفت و پیش رفت. شاید هم روزی گره کور سیاست به دست الهیات باز شود.

۱۰ نظر ۰۸ خرداد ۹۷

اسمش یه چی دیگه بود، ولی مردم صداش می‌کردن «مرد بارون»؛ از بس بارونو دوس داشت، از بس عاشق بود. همیشه گوشش به پنجره بود. تا یه قطره بارون می‌خورد به پنجره می‌دُوید توی کوچه. مامانش داد می‌زد: «مرد بارون! کاپشنتو بپوش. سرما می‌خوریا.» ولی مرد بارون صدای مامانشو نمی‌شنید. توی کوچه‌ها و خیابونا می‌دُوید. روی چمنای خیس می‌خوابید، غلت می‌زد. اینقدر می‌موند تا بارون بند بیاد. بارون که بند میومد تازه یادش میفتاد که هوا سرده؛ می‌رفت خونه. بعضی وقتا چند روزی مریض می‌شد. ولی باز تا صدای خوردن یه قطره بارون به پنجره رو می‌شنید می‌دُوید توی کوچه. مامانش هرچی می‌خواست داد بزنه، فایده نداشت.

مرد بارون با بارون زندگی می‌کرد. فقط موقعی از خونه می‌زد بیرون که بارون بیاد. وقتی بارون نمیومد می‌نشست توی خونه، پای پنجره، منتظر بارون. گاهی وقتا از خودش صدای رعد درمیاورد، بعضی وقتا مثل باد هوهو می‌کشید تا بارون بباره. تابستونا بدترین فصل برای مرد بارون بود چون کم پیش میومد که بارون بیاد. عوضش پاییزو خیلی دوس داشت، به خاطر بارون. عاشق این بود که زیر بارون روی برگای خیس پا بذاره. امان از وقتی که یه مدت بارون نمیومد. مرد بارون پکر می‌شد. هر روز پنجره رو وا می‌کرد و دست می‌کشید روی ناودون. می‌گفت: «ببار بارون، ببار.» واسش شعر می‌خوند. اینقدر می‌خوند تا بالاخره بارون بباره.

یه سال خشکسالی شد، بارون نیومد. مرد بارون خونه‌نشین شد. هر روز می‌رفت پنجره رو وا می‌کرد و دست می‌کشید روی ناودون و شعر می‌خوند، ولی فایده نداشت. هرچی مامان و باباش بهش می‌گفتن: «مرد بارون، از خونه برو بیرون. نمی‌شه که همش توی خونه باشی. برو بیرون بازی کن. حالا بارون نیست، باد که هست، خاک که هست.» ولی مرد بارون قبول نمی‌کرد. می‌گفت: «من به بارون قول دادم فقط وقتی اون باشه از خونه برم بیرون. منتظرش می‌مونم.»

از بس نشست توی خونه مریض شد. هر روز ضعیف‌تر از روز قبلش می‌شد. دیگه دل‌ودماغ هیچ کاری رو نداشت. حتی دیگه واسه ناودون شعر نمی‌خوند. هر روز می‌نشست پای پنجره با بغض آسمونو نگاه می‌کرد. آسمون گاهی ابری می‌شد ولی نمی‌بارید. مامان و بابای مرد بارون نگرانش شدن. رفتن پیش حکیم و ماجرا رو واسش تعریف کردن. حکیم اومد خونه‌شون، نشست کنار دست مرد بارون. دید خیلی بغض داره. گفت: «مرد بارون، یادته اون روزا که بارون میزد چقدر حالت خوب بود؟ یادته کاپشن نپوشیده از خونه می‌پریدی بیرون؟ یادته توی کوچه‌ها و خیابونا می‌دُویدی؟ یادته توی چمنا غلت می‌زدی؟ یادته چمنا چقدر سبز بودن؟ یادته برگای زردو زیر پاهات له می‌کردی؟» حکیم همین‌جوری داشت قصهٔ قدیما رو واسش تعریف می‌کرد، یه دفعه یه قطره اشک از چشم مرد بارون چکید روی دست حکیم. حکیم گفت: «مرد بارون، نگاه کن! داره بارون میاد!» مرد بارون به دست حکیم نگاه کرد. باورش نمی‌شد. دستشو آورد روی دست حکیم کشید، دید خیسه. از سرِ جاش پاشد. دُوید رفت توی کوچه. انگار نه انگار که مریض بود.

توی کوچه‌ها می‌دوُید و گریه می‌کرد. اشکاش می‌چکید روی زمین؛ انگار زمینو آب‌پاشی می‌کردن. مرد بارون چند ساعتی توی کوچه‌ها گریه کرد. اشکاش ریخت روی زمین و زمین تازه شد. چمنا سبز شدن. درختا جون گرفتن. رودخونه‌ها دوباره راه افتادن. پرنده‌ها دوباره روی شاخهٔ درختا خونه ساختن. خشک‌سالی تموم شد. ولی مرد بارون دیگه هیچ‌وقت به خونه برنگشت. مرد بارون، بارون شد. از بس بارونو دوس داشت؛ از بس عاشق بود.

 

پینوشت: این متن قبلاً بهعنوان آخرین پست، در آن وبلاگ از دست رفته منتشر شده بود. به مناسبت دویستمین پست وبلاگ جدید، دوباره منتشرش میکنم.

۰ نظر ۰۳ خرداد ۹۷

بدون استثناء، چند دقیقه پس از نوشتن هر کدام از پستهای این وبلاگ، از نوشتنشان پشیمان شدهام؛ زودتر از همه، از نوشتن پستهای سیاسی پشیمان میشوم. سیاست آخرین چیزی است که دوست دارم از آن بنویسم. موضوعاتش سطحی و پیش پا افتادهاند، تاریخ انقضاء دارند و از همه بدتر: به هیچ دردی نمیخورند. با این همه، باید از سیاست نوشت.

نقل مشهوری است از ارسطو که «اگر باید فلسفیدن پس باید فلسفیدن، و اگر نباید فلسفیدن پس باید فلسفیدن.» حتی اگر کسی با فلسفه مخالف باشد، باید برای مخالفتش دلیل بیاورد و همین دلیلآوری دست زدن به یک فعالیت فلسفی است. بهنظرم لااقل در روزگار ما، شبیه به این را میتوان دربارهی سیاست گفت. حرف سیاسی نزدن، کار سیاسی نکردن، و به طور خلاصه سیاسی نبودن و دیگران را هم به آن تشویق کردن، در جهان ما کنشهایی بهشدت سیاسی است.

شریعتی میگفت پس از بعدازظهر عاشورا «آنها که ماندهاند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدیاند.» ماجرا را اینطور دیدن البته ترسناک است. جایی برای فرار از این مخمصه نمیماند؛ اگر از حق دفاع نکنی، باطلی. در سیاست هم با همهی پیچیدگیهایش آخرش همین است: یا با مظلومانی یا با ظالمان و اگر ساکتی با ظالمانی. هرچند نه همیشه، ولی برای پیدا کردن ظالم و مظلوم میتوان نگاه کرد و دید که در دو طرف ماجرا، کدامیک میخواهد تو ساکت باشی. او همان ظالم است.

سیاسی نوشتن در یک وبلاگ با مخاطبان بسیار محدود، هرچند نه به درد مخاطب میخورد و نه به درد نویسنده و هرچند ممکن است در آینده برای وبلاگ‌نویس مکافات شود، تمرین و تلاشی است برای ساکت نماندن، برای موضع گرفتن، برای رفتار نکردن منطبق با خواست ظالمان، برای حمایتی—هرچند کلامی—از مظلومان، برای کاری زینبی کردن، و برای یزیدی نبودن.

۱ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۷

تاریخ معاصر ایران را که نگاه میکنم، شبیهترین برههی زمانی به وضع کنونی را روزگار پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مییابم. امروز ما زیر مشت و لگد سیاسی زمانمان همانطوری درد میکشیم که روزگاری پدران و مادرانمان در روزهای بعد از کودتا میکشیدند. آن بیپناهی مطلق که در صفحات تاریخ ترسیم شده بسیار نزدیک به بیپناهی ماست. دستمان به هیچ جایی بند نیست. نه ظن خیر به داخلیها میتوانیم برد و نه خارجیها. لحظات کمیابِ به آغوشِ هم رفتنهایمان هم از ترس است؛ میترسیم اگر همدیگر را سفت بغل نکنیم، دریده شویم.

در میان شعرای عصر پس از کودتا، مهدی اخوان ثالث چیز دیگری است. زمستان، کاوه یا اسکندر، و کتیبه را انگار در همین عصر و برای همین نسل گفته باشد. اینجا امّا میخواهم ذکری از یک قصیده‌ی عاشقانهی سیاسی کنم که پس از حصر خانگیِ دکتر محمد مصدق در احمدآباد، شاعر ما آن را سروده و به «پیرمحمد احمدآبادی» تقدیمش کرده. کمتر شعری در تاریخ ادبیات فارسی است که به اندازهی این شعر دوستش بدارم.

 

دیدی دلا که یار نیامد

گَرد آمد و سوار نیامد

 

بگداخت شمع و سوخت سراپای

وان صبحِ زرنگار نیامد

 

آراستیم خانه و خوان را

وان ضیف نامدار نیامد

 

دل را و شوق را و توان را

غم خورد و غمگسار نیامد

 

آن کاخها ز پایه فرو ریخت

وان کردهها به کار نیامد

 

سوزد دلم به رنج و شکیبت

ای باغبان، بهار نیامد

 

بشکفت بس شکوفه و پژمرد

امّا گلی به بار نیامد

 

خوشید چشم چشمه و دیگر

آبی به جویبار نیامد

 

ای شیر پیر بسته به زنجیر

کز بندت ایچ عار نیامد

 

سودت حصار و پیک نجاتی

سوی تو وان حصار نیامد

 

زی تشنه کشتگاه نجیبت

جز ابر زهربار نیامد

 

یکی از آن قوافلِ پر با-

رانِ گهر نثار نیامد

 

ای نادرِ نوادرِ ایّام

کت فرّ و بخت یار نیامد

 

دیری گذشت و چون تو دلیری

در صفِّ کارزار نیامد

 

افسوس کان سفائنِ حُرّی

زی ساحل قرار نیامد

 

وان رنج بیحساب تو درداک

چون هیچ در شمار نیامد

 

وز سفله یاوران تو در جنگ

کاری به جز فرار نیامد

 

من دانم و دلت که غمان چند

آمد ور آشکار نیامد

 

چندانکه غم به جان تو بارید

باران به کوهسار نیامد

 

البته باید انصاف داد که میان مردمان عصر پس از کودتا با ما تفاوتی بزرگ است: آنها مصدّقی داشتند که برایش شعر عاشقانه بگویند و ما مصدّقی نداریم. امیدوارم و دعا میکنم که انتظار ما برای ایجاد تغییرات اساسی، مثل آن نسل بیست و پنج ساله نشود.

 

* اسمی است که شاعر برای این شعرش انتخاب کرده.


پی‌نوشت: برای شنیدن شعر و توضیحات شاعر اینجا را ببینید و برای شنیدن تصنیف ساخته‌ی محمد درخشانی روی همین شعر اینجا را.

۰ نظر ۱۷ ارديبهشت ۹۷

خیلی پیش‌تر از آنکه نام سال را «حمایت از کالای ایرانی» بگذارند، بنایم استفاده‌ی حتی‌الامکان از محصولات باکیفیت داخلی بوده و هنوز هست. اگر «وظیفه‌ی ملّی» عبارت با معنا و مصداقی باشد، یکی از مهم‌ترین مصادیقش، اگر نه مهم‌ترینِ آنها، همین مصرف محصولات داخلی است. گمان می‌کنم با وضع اقتصادیِ فعلیِ کشور، در صورت بودن کالای ایرانیِ باکیفیت و ارزان، خریدن جنس خارجی نوعی از انتحار اقتصادی است.

این‌ها را گفتم تا توضیح دهم چرا در هر دو دفعه‌ای که می‌خواستم وبلاگ شخصی بسازم سراغ سرویس‌دهنده‌های ایرانی رفتم. من بلاگفا و بلاگ را انتخاب کردم چون کیفیت قابل قبولی داشتند و چون ایرانی بودند. تجربه‌ی بلاگفا دلچسب نبود و دست به کوچ اجباری زدم. در بلاگ ولی بسیار راضی‌ام. معلوم است یک تیم دارند برای بهتر شدن سرویسشان کار می‌کنند و انصافاً در طول این مدت حسرت‌به‌دلِ وردپرس و بلاگسپات نمانده‌ام. سروشکل ظاهری وبلاگ قابل قبول است و می‌شود آن را به سلیقه‌ی نویسنده نزدیک کرد. مشکل امنیتی تابحال ندیده‌ام و از همه مهم‌تر، برای انتشار نظرات انتقادی‌ام نسبت به حکومت با هیچ محدودیتی مواجه نشده‌ام.

همه‌ی این تعریف‌ها به کنار، نمی‌توانم یک نگرانی عمده را پنهان کنم. نمی‌دانم اگر زمانی از طرف «مراجع ذی‌ربط» به مدیران بلاگ برای فی‌المثل بستن وبلاگ یا گرفتن اطلاعات خصوصی‌ام فشار وارد شود، بلاگ چقدر فشار را تحمل می‌کند و چقدر پای کاربرانش می‌ایستد؟ به دلیل مشابهی هنوز در هیچ شبکه‌ی اجتماعی ایرانی‌ای حساب درست نکرده‌ام، و تا اوضاع چنین باشد، نخواهم کرد.

۳ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۷