خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

۳۱ مطلب با موضوع «سربازیات» ثبت شده است

تحت تأثیر دکتر علی شریعتی، در برهه‌ای از زندگی‌ام احساس می‌کردم که وظیفه‌ای سنگین بر دوش دارم و باید وقتم را به خواندن موضوعات «مهم» بگذرانم و نباید آن را به مشغولیت‌های دیگر تلف کنم. در این میان آنچه بیش از هر چیز قربانی شد، رمان خواندن بود. نه اینکه در آن مدت اصلاً رمان نخواندم، ولی همان تک‌وتوک رمان‌هایی که می‌خواندم را با احساس گناه دست می‌گرفتم که دردها و زخم‌های انسانی را کنار گذاشته و به قصّه‌های خیالی سرگرم شده بودم. همین حس گناه باعث شد اکثر رمان‌هایی که آن زمان آغاز می‌کردم را نیمه‌تمام رها کنم.

تقریباً مقارنِ درگیرشدن با فلسفه بود که متوجه شدم رمان‌خواندن نه‌تنها اتلاف وقت نیست که فعالیتی بسیار مهم و حتی حیاتی است. چرا؟ نمی‌توانم توضیحش دهم. به نظرم لازم است هر کسی به طور انضمامی به این نکته پی ببرد. امّا این کشف جدید هم مرا رمان‌خوان نکرد. این‌بار مشکلم سنگینی درس‌ها و کارِ پایان‌نامه بود. به رمان خواندن نمی‌رسیدم. گذشت و گذشت تا سرباز شدم.

پیش از سربازی باری «ع» را پس از دو سال دیدم. تازه سربازی‌اش تمام شده بود و پیِ کاری شیراز آمده بود. موقع حرف زدن به وضوح کلمه کم می‌آورد. دو سال سروکله زدن با آدم‌هایی کم‌مایه از دامنه‌ی واژگانش به‌شدت کاسته بود. «ع» را که دیدم به خود لرزیدم. کلمه همه‌ی دارایی من بود؛ نمی‌توانستم اجازه دهم خدمت سربازی تنها سرمایه‌ی زندگی‌ام را نابود کند. این شد که از همان اوّلِ خدمت به سراغ رمان رفتم.

خوبیِ مبتدی بودن در رمان این است که تعداد زیادی رمانِ عالیِ نخوانده برای خواندن باقی مانده و حالا‌حالاها رمان خوب برای خواندن دارم. القصّه، یکی از خوبی‌های خدمت برای من این بود؛ خدمت فرصتی داد تا کمتر شرمنده‌ی خود و نویسندگان بزرگ جهان باشم.

۱ نظر ۰۲ مهر ۹۶

هم‌خدمتی‌ام می‌پرسد که آیا وقتی ازدواج کنم او را به مراسم عروسی‌ام دعوت می‌کنم یا خیر. می‌گویمش که اگر آن موقع هنوز رفیق و در رابطه باشیم دعوتش می‌کنم وگرنه خیر. به وضوح می‌رنجد. انگار انتظار ندارد برای دعوت کردنش شرط بگذارم، به‌خصوص که آن شرط تلویحاً دوست باقی ماندنمان را به موضوعی مشکوک تبدیل می‌کند. خیلی راحت‌تر و شاید به تدبیر نزدیک‌تر می‌بود اگر در جواب، دروغی مصلحت‌آمیز یا دست‌کم چیزکی نه‌راست و نه‌دروغ می‌گفتم تا دلش را از دست ندهم. می‌توانستم ولی نگفتم. هنوز راست گفتن را هرچند تلخ، درست‌تر می‌دانم علی‌الخصوص وقتی مخاطبم یک دوست باشد.


«که از دروغ سیه‌روی گشت صبح نخست»

۲ نظر ۱۹ شهریور ۹۶

از دور که نگاه می‌کنیم به نظر می‌آید که زندگانی باحال و پرهیجانی داشته باشند، دائماً در حال مبارزه با خلافکاران: یا دارند بمب خنثی می‌کنند، یا در حال انجام عملیات تعقیب و گریز با سارقان مسلح‌اند، یا در حال فرضیه‌بافی برای پیدا کردن انگیزه‌ی قاتل‌، و یا در حال مذاکره با گروگان‌گیرها برای آزاد کردن گروگان‌ها.

واقعیت ولی با رمان‌ها و فیلم‌های پلیسی فرق می‌کند. اگر داستان واقعی زندگی یک پلیس نوشته شود یا به تصویر درآید، از ملال‌انگیزترین و کسل‌کننده‌ترین داستان‌های ممکن خواهد بود. زندگی پلیس‌ها پر هیجان نیست، پر استرس است. استرس نه برای انجام درست مأموریت‌های محوله، بلکه از ترس بازرس و مافوق. پلیس‌ها از هیچ‌کسی به اندازه‌ی خودشان نمی‌ترسند‌: از اینکه مورد ایراد واقع شوند، از اینکه تنبیه و توبیخ شوند می‌ترسند. چهره‌هایشان را که نگاه می‌‌کنی، اکثراً پیرتر از سنشان به نظر می‌رسند.

کلیشه‌ها را در مورد پلیس کنار بگذارید. پلیس‌ها آنطوری که خیال می‌کنید آماده و قبراق و سرحال نیستند. برعکس، در عده‌ی زیادی از آنها علائم افسردگی مشهود است و اکثراً اضافه‌وزن دارند‌. رضایت از زندگی و رضایت از کار اگر در بینشان صفر نباشد، نزدیک به صفر است.

کار روزانه‌شان خیلی بیشتر از آنکه حفظ امنیت و مبارزه با خلافکاران باشد، نمایش دادن است. نمایش اقتدار، با حضورِ بفرموده در سطح شهرها و جاده‌ها برای مردم و نمایش بهره‌وری با تشکیل دادن پوشه‌های رنگارنگ و ارائه کردن آمارهایی مخلوط از راست و دروغ برای فرماندهان و بازرسان.

مشکل دیگر در زندگی پلیس‌ها عدم ثبات شغلی است. کافی است مقام مافوقی به صلاحدید قلمی را بر کاغذی بگرداند. به همین راحتی یک پلیس از این طرف مملکت به آن طرف مملکت پرتاب می‌شود و دیگر کسی به این فکر نمی‌کند که پس از این انتقال اجباری، چه بر سر خانواده‌ی او می‌آید.

تحمل کردن زندگی پلیسی کار آسانی نیست. از یک طرف ترس مافوق است که معلوم نیست اگر بر مادون خشم بگیرد چه بر سر او می‌آورد. یک طرف دیگر احساس مفید نبودن است که بسیاری از پلیس‌ها دارند و طرف دیگر اجبار به انجام امور بی‌فایده است که بخش زیادی از وقت و انرژی‌شان را هدر می‌دهد، و البته سختی ذاتی این کار هم کم نیست.

همه‌ی این‌ها را که کنار هم بگذاریم، باید انصاف داد و انتظارها را از پلیس کمتر کرد. علی‌رغم آنچه خیلی‌ها خیال می‌کنند، پلیس از ضعیف‌ترین، دست‌و‌پا ‌بسته‌ترین، و آسیب‌پذیرترین اقشار این جامعه است.

۴ نظر ۱۶ شهریور ۹۶

در جرائم مشهود، مثلاً تصادف منجر به جرح یا درگیری دسته‌جمعی، همین‌که واحد گشت سر صحنه حاضر شود و صورتجلسه بنویسد، پرونده‌ای قضایی تشکیل و خودبه‌خود مراحل قانونی‌اش پی گرفته می‌شود. در جرائم غیر مشهود، خواه گشت ۱۱۰ سر صحنه آمده باشد یا نیامده باشد، شاکی برای تشکیل پرونده‌ی قضایی باید شکوائیه‌ای تنظیم کند، دستور از مقام قضایی بگیرد و از طریق کلانتری اقدام کند. اگر گشت ۱۱۰ صورتجلسه نوشته باشد، ضمیمه‌ی پرونده‌ی قضایی می‌شود.

برای تنظیم شکوائیه کافی است به اطراف دادگستری شهرتان مراجعه کنید. ماشین‌نویس‌هایی را خواهید دید که کارشان همین تنظیم شکوائیه است. ماجرای شکایتتان را برایش تعریف می‌کنید و او برگ شکوائیه را می‌نویسد و تحویلتان می‌دهد. اگر می‌خواهید وکیل بگیرید، تنظیم شکوائیه را به او بسپارید تا متنی قوی‌تر نوشته شود. برگه‌ی شکوائیه را می‌برید دادسرا و از دادستان یا جانشین دادستان دستور می‌گیرید که کدام شعبه پرونده‌تان را رسیدگی کند. بعد می‌روید همان شعبه و دستورات اولیه را درباره‌ی پرونده‌تان می‌گیرید. در انتها شکوائیه و دستورات را می‌آورید کلانتری، دو نسخه از پرونده‌تان تشکیل می‌شود. یک نسخه‌ی اصل است برای ارسال به دادسرا و دیگری نسخه‌ی بدل است برای نگهداری در کلانتری.

مسئول رسیدگی به پرونده‌های قضایی افسر نگهبان (افسر قضایی) است. افسر نگهبان در ساعت‌های غیر اداری که رئیس و جانشین کلانتری نیستند، مسئول کلانتری هم است. او وظیفه‌ی اجرای دستورات مقام قضایی را دارد. مثلاً دستور این است که درباره‌ی وضعیت اخلاقی یک نفر، از همسایگانش تحقیق شود یا فیلم دوربین مداربسته‌ی فلان مؤسسه روی CD ریخته شود. در مورد اول افسر نگهبان مأموری را برای انجام تحقیقات اعزام و در مورد دوم با مؤسسه‌ی مربوطه مکاتبه می‌کند.

هر دستور باید در زمان خاصی اجرا شود و بعد پرونده (در صورت لزوم در معیّت شاکی، مشتکی عنه، شاهد و ...) به دادسرا ارسال می‌شود. این روند تا زمانی ادامه داده می‌شود که پرونده در دادسرا رسید و تحویل دادگاه شود.

هر کلانتری چند نفر افسر نگهبان دارد که به صورت شیفتی خدمت می‌کنند. اگر شاکی پرونده‌ای هستید حتماً افسر نگهبان رسیدگی‌کننده‌ی پرونده‌تان را بشناسید و سراغ طی مراحل پرونده‌تان را از افسر نگهبان خودتان بگیرید. تا زمانی که پرونده‌تان در دادسرا رسید نشده حتماً همیشه گوشی‌تان در دسترس باشد تا در صورت لزوم افسر نگهبان بتواند با شما تماس بگیرد. هنگام بازجویی در کلانتری یا دادسرا ماجرا را کامل تعریف کنید. خونسردی‌تان را حفظ و کفش آهنی به پا کنید. تقریباً همه‌ی پرونده‌های قضایی آخرش با رضایت شاکی تمام می‌شوند و به سرانجام رسیدن پرونده‌های قضایی گاهی ماه‌ها زمان می‌برد. بنابراین تا جای ممکن وارد فرایند شکایت و دور کلانتری-دادگستری نشوید و برای خودتان، کلانتری و دادگستری کار اضافه درست نکنید.

۲ نظر ۰۷ خرداد ۹۶

یکی از تجربه‌های منحصر‌به‌فرد بودن در کلانتری، تجربه‌ی سر و کله زدن با دیوانگان است؛ دیوانه به‌معنای «تحت‌اللفظی» و «غیر مجازی» کلمه. چنان که تعداد رفتارهای «ناهنجار» بیشتر از تعداد رفتارهای «به‌هنجار» است، تنوع در میان دیوانگان، بیشتر از تنوع در میان آدم‌های «نرمال» است. دیوانه‌ها یکی از مشتریان ثابت و همیشگی کلانتری‌اند. سه نفر از آنها را معرفی می‌کنم:

حسن اسم یکی از دیوانه‌هایی است که مدتی مشتری ما بود. می‌گویند تا چند سال پیش عاقل و برای خودش کسی بوده. مهندس بوده و دارای منزلت اجتماعی. در یک درگیری بر اثر برخورد باتوم به سرش مغزش تکان خورده و دیوانه شده. حسن آدمی است به شدت گنده، با قدرتی شبیه به آنچه قهرمان‌های داستان‌های افسانه‌ای دارند. کارش این بود که در خیابان‌ها راه برود و به مردم زور بگوید. همه از او می‌ترسیدند، بیشتر از همه پلیس! اگر مأموری او را می‌دید راهش را کج می‌کرد. پیش‌ازاین چندین بار مأموران برای گرفتنش اقدام کرده و هر بار کتک مفصلی خورده بودند. تا اینکه دادستان شهر دستور دستگیری‌اش را صادر کرد و کل نیروهای شهر با هم به سراغش رفتند، دستگیرش کردند و به کلانتری آوردند. در کلانتری، درحالی‌که دستانش را با دستبند و پاهایش را با پابند بسته بودند، سرش را به شیشه‌ی پنجره کوبید، چشمه‌ی جوشان خون از سرش جاری شد و کلانتری را غرق خون کرد. با دست و پای بسته و صورت غرقه‌به‌خون دستور می‌داد و مأموران انتظامی از برای خدمت‌گزاری در مقابلش به‌خط ایستاده بودند. از جمله، نوشابه خواست. برایش آوردند. یک دور کامل با صدای رسا و پرهیبتش آیة‌الکرسی را بلند خواند و بعد نوشابه‌اش را سر کشید. حسن را مدتی به مرکز درمانی ابن‌سینای شیراز منتقل کرده‌اند. وعده کرده وقتی آزاد شود پوست از سر پلیس‌های شهر بکند!

اسماعیل دیوانه‌ی بعدی است. اسماعیل در دو چیز تخصص دارد: در ناسزاگویی به «مسئولان بلندپایه‌ی مملکت» و در تعمیر موتورسیکلت. او یکی از بهترین تعمیرکاران موتورسیکلت در شهر است. نقل است که از روی صدای موتور، تمام عیب‌هایش را متوجه می‌شود و به‌سرعت و با ظرافت رفع عیب می‌کند. اسماعیل خودش هم موتورسیکلت دارد. گاهی سوارش می‌شود و به همه‌ی آدم‌هایی که از مقابلش می‌گذرند فحش‌هایی می‌دهد که از ذکرشان معذورم!

اصغر دیوانه‌ی زحمت‌کشی است. در سن ۶۲ سالگی هنوز کارگری می‌کند. صبح اول وقت، ساعت ۶ صبح درحالی‌که می‌خواهد سر کارش برود می‌آید دم در کلانتری، چندتا خاطره‌ی تکراری از دوران خدمت خودش برای نگهبان تعریف می‌کند و می‌رود پی کارش. آدم خوش‌اخلاقی است و حضورش قوٓت قلب. شب هم از سر کار که برمی‌گردد، دوباره می‌آید دم در کلانتری، خاطره می‌گوید و می‌رود. اصغر دوست‌داشتنی‌ترین دیوانه‌ای است که تابه‌حال دیده‌ام؛ دوست‌داشتنی‌تر از خیلی از آدم‌های «عاقل»!

آنچه نوشتم، مختصر شرح‌حالی بود از سه دیوانه‌ای که به آن‌ها «دیوانه» می‌گویند. برای ذکر شرح احوالات دیوانه‌هایی که به آن‌ها «دیوانه» نمی‌گویند، دفتری دیگر باید گشود.

۳ نظر ۰۹ فروردين ۹۶

واحد گشت در کلانتری دو وظیفه‌ی اصلی دارد؛ پیشگیری از وقوع جرم و رسیدگی به تماس‌های ۱۱۰. در بعضی از کلانتری‌ها گشت پیشگیری و گشت ۱۱۰ جدا هستند و در بعضی از کلانتری‌ها یک اکیپ گشت هر دو وظیفه را بر عهده دارد.

وظیفه‌ی گشت پیشگیری، چنانکه از اسمش پیداست، پیشگیری از وقوع جرم مخصوصاً سرقت است و یکی از معمولی‌ترین کارهایشان مظنون شدن به آدم‌ها و سؤال و جواب کردن آنهاست. در مواجهه با گشت پیشگیری (اگر دنبال دردسر نمی‌گردید) کافی است با احترام جواب سؤالاتشان را بدهید. متأسفانه از نظر روانی نظارت خاصی روی پرسنل ناجا نیست و بعضی آدم‌های بیمار در نقش پلیس مشغول خدمت به خلق‌الله هستند. خلاصه اینکه هیچ‌گاه با پرخاش و از موضع قدرت با پلیس حرف نزنید، چون توان اذیت کردنتان را دارد.

گشت ۱۱۰ کاربردی‌تر است. هنگامی که شما به عنوان یک شهروند با شماره تلفن ۱۱۰ تماس می‌گیرید، بسته به حوزه‌ی استحفاظی‌ای که در آن قرار دارید، گشت کلانتری آن حوزه برای بررسی موضوع به محلی که اعلام می‌کنید اعزام می‌شود. زمان استاندارد رسیدن واحد گشت ۵ تا ۷ دقیقه است ولی معمولاً در عمل بیشتر از این حرف‌ها طول می‌کشد.

در این موارد حتماً با ۱۱۰ تماس بگیرید:

سرقت (اعم از سرقت منزل، مغازه، کیف‌قاپی، جیب‌بری و ...)

تصادف منجر به جراحت

مزاحمت‌هایی که احتمال می‌دهید پلیس می‌تواند فرد مزاحم را دستگیر کند.

تخریب (خواه تخریب‌گر انسان باشد یا تخریب بر اثر حادثه‌ای طبیعی رخ داده باشد.)

درگیری‌هایی که قصد پیگیری قضایی‌شان را دارید.


کاری که پلیس ۱۱۰ برای شما انجام می‌دهد تنظیم صورت‌جلسه است، پس اگر کیف شما را زده‌اند انتظار نداشته باشید پلیس طی یک عملیات تعقیب و گریز سارقان را دستگیر کند، یا اگر با کسی درگیر شده‌اید توقع نداشته باشید پلیس طرف مقابل شما را کتک بزند.

صورت‌جلسه‌ای که واحد گشت تنظیم می‌کند موقعی به درد می‌خورد که شما قصد پیگیری قضایی موضوع را داشته باشید. در این صورت، صورت‌جلسه ضمیمه‌ی پرونده‌ی شما می‌شود. در موارد تصادف‌های منجر به جراحت، صورت‌جلسه می‌تواند باعث مجانی تمام شدن هزینه‌های بیمارستان شود، و در موارد تخریب بر اثر بلایای طبیعی، صورت‌جلسه برای دریافت خسارت از بیمه، شهرداری، هلال احمر یا هر جای مرتبط دیگری کاربرد دارد.

بعضی از مأموران دنبال دردسر نیستند یا حوصله‌ی تنظیم صورت‌جلسه‌ی طولانی را ندارند، به همین خاطر در نوشتن صورت‌جلسه، به ذکر اظهارات طرفین درگیری اکتفا می‌کنند. در موارد درگیری، حتماً از پلیس بخواهید که مشاهداتش را بنویسد و به ذکر اظهارات طرفین اکتفا نکند. به‌طور مثال، اگر پلیس دیده که کسی به صورت شما مشت زده، به شما فحاشی کرده، یا اثر زخم یا کبودی روی بدنتان است یا لباس‌هایتان پاره یا خاکی شده بخواهید که این موضوعات را حتماً در صورت‌جلسه‌اش ذکر کند.  صورت‌جلسه‌ای که پلیس می‌نویسد را شما به عنوان شاکی باید امضا کنید. حتماً قبل از امضا کردن، آن را به‌دقّت بخوانید و اگر ناقص است بخواهید آن را کامل کند.

۳ نظر ۰۳ فروردين ۹۶

«ع» در حال اعزام به خدمت است. امشب زنگ زده بود چیزهایی بپرسد درباره‌ی خدمت. بحث پذیرش گرفتن شد و گفت که دیگر قصد اپلای ندارد. «ع» یک دایرة‌المعارف سیّار اپلای است و پشیمان شدنش به غایت شگفت‌انگیز. در توضیح تصمیمش گفت که اتفاقات زیادی اخیراً در زندگی‌اش رخ داده، مثلاً چندشبی است که در خانه‌ی آقای شجریان می‌خوابد و درحالی‌که این طرف خط دهان من از تعجّب باز مانده بود اضافه کرد که با آقای علیزاده و آقای کلهر هم در رابطه است.

«ع» را می‌شناسم؛ اهل چاخان نیست. در ادامه‌ی گفتگویمان درباره‌ی زندگی‌اش که حرف می‌زند، انگار به‌یک‌باره یاد چیزی بیفتد، رشته‌ی کلامش را قطع می‌کند و می‌گوید: «مهدی! فقط یه چیزی بهت بگم: دم سعید زیباکلام گرم!» می‌گوید حرف‌های زیباکلام سر کلاس کمکش کرده ماجراهای اخیر زندگی‌اش را بفهمد. به ساختار انقلاب‌های علمی هم اشاره می‌کند و اینکه دائماً در حال گذار از پارادایمی به پارادایمی دیگر است.

از کلامش شور می‌چکد. با هزار کیلومتر فاصله، مرا هم به هیجان می‌آورد. خداحافظی می‌کنیم و من چند دقیقه‌ای غصّه می‌خورم برای «ع» با آن روحیه و استعداد که باید حالاحالاها زیردست کهتران بماند و عمر عزیزش را بر باد دهد. بعد دوباره یادم می‌افتد به حرف‌های «ع»؛ این هم پارادایم دیگری است. هر پارادایم وجوه مثبت و منفی دارد. گیریم یکی‌اش را نپسندیم، نمی‌شود خوبی‌هاش را انکار کنیم. کار من و «ع» از فلافل خوردن در طبقه‌ی دوم کتابخانه‌ی امیرکبیر و حرف زدن درباره‌ی همه‌چیز و گوش دادن به موسیقی‌های مقامیِ سخت‌هضمش رسیده به اینجا. از اینجا هم به جاهای دیگری خواهد رسید؛ از پارادایمی به پارادایمی. به کجا؟ نمی‌دانم.

زیباکلام می‌گفت انسان موجودی ناشناخته و زندگی‌اش سخت پیش‌بینی‌ناپذیر است. «ع» راست می‌گفت؛ دم زیباکلام گرم!

۶ نظر ۰۲ اسفند ۹۵

یکم. شعور را نمی‌توانم تعریف کنم، بی‌شعوری را هم. امّا به‌نظرم میزان همدردی یک نفر با دیگران با میزان شعور او رابطه‌ای مستقیم دارد.

 

دوم. اوایل کارم در کلانتری، به شدت با افراد هم‌ذات‌پنداری می‌کردم. زنی که به علّت اعتیاد شوهرش زندگی‌اش از هم می‌پاشید، پیرمردی که دزد به مغازه‌اش زده بود و در کلانتری می‌گریست، پسری که بر اثر دعوا خون از صورتش می‌چکید و ... . این‌ها را می‌دیدم و ناراحت می‌شدم. گاه دیدنشان لرزه بر تنم می‌انداخت.

 

سوم. هرچه گذشت، دیدن مصیبت دیگران برایم آسان‌تر شد. هرچه گذشت، فهمیدم که کاری برای آنها از دستم برنمی‌آید. خودم کم غصّه نداشتم. کم‌تر غصّه‌ی آنها را خوردم. هرچه گذشت، از وسط ماجراها کنار گرفتم و از بالا نگاه کردن به رنج دیگران را یاد گرفتم.

 

چهارم. گفتنش هم تلخ است، ولی متأسفانه در این حدود یک سال، بی‌شعورتر شده‌ام.

۱۲ نظر ۱۴ بهمن ۹۵

«تا تعطیلات عید میلاد مسیح هنوز خیلی راه بود: اما بالاخره یک روز عید می‌شد زیرا زمین همیشه دور می‌زد.»

چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی، جیمز جویس، ترجمه‌ی منوچهر بدیعی

 

مهم‌ترین مسئله‌ی دنیا برای سربازی که تازه دوره‌ی دوماهه‌ی آموزشی‌اش تمام شده این است که کجا بقیه‌ی خدمتش را طی خواهد کرد. از آنهایی که پارتی دارند و از آنهایی که زن دارند که بگذریم، می‌مانند آنهایی که جز خدا کسی را ندارند و هم‌آنهایند که چند روزی شدیداً دست‌به‌دامن خدا می‌شوند. «سیستان و بلوچستان» برای چنین کسانی فقط اسم یک استان نیست، هم‌ارز است با همه‌ی بدی‌ها و پلشتی‌ها و کابوس‌های دنیا و کافی است اسم این استان را در برگ تقسیمت ببینی تا همان‌دم سنگینی دست عزرائیل را بر روی شانه‌ات حس کنی.

خوشبختانه هیچ‌کسی از گروهان ما حس نزدیک شدن به مرگ را تجربه نکرد. اکثر سربازها در استان فارس یا استان‌های هم‌جوارش تقسیم شده بودند. چندتایی هم قم و تهران. من هم فارس افتاده بودم و تا شهرستان محل خدمتم معلوم شود، سه روز به کلانتری ۱۱ زند شیراز منتقل شدم. یک‌بار آنجا در نمازخانه داشتم کتاب می‌خواندم که به عبارت بالا برخوردم. عبارتی که سخت به جانم نشست و به اندازه‌ی چند کتاب بر من اثر گذاشت.

چیزی در همه‌ی آدم‌ها و از جمله در من است که اسمش را «دلشوره‌ی روزهای اوّل» گذاشته‌ام. همیشه روزهای اوّلی که از خانه به خوابگاه دانشجویی می‌رفتم سخت می‌گذشت. همیشه قبل از رفتن فکر می‌کردم به اندازه‌ی کافی خوابگاهی بوده‌ام و این‌بار دلشوره‌ی روزهای اوّل را تجربه نخواهم کرد و همیشه فکر و خیال‌هایم باطل می‌شد.

آن روز در کلانتری داشتم یکی دیگر از قسمت‌های سریال تکراری دلشوره‌ی روزهای اوّل را تجربه می‌کردم و داشتم سر خودم را به کتاب‌خواندن گرم می‌کردم که آن عبارت را دیدم. ماجرا مربوط به پسری است که خانواده‌اش او را به یک مدرسه‌ی شبانه‌روزی می‌فرستند و او هم لابد مثل بقیه‌ی آدم‌ها در چنین شرایطی به زمان طولانی‌ای که تا دیدار مجدد با خانواده‌اش باقی مانده فکر می‌کند و دچار دلشوره می‌شود. اثری که این عبارت در من گذاشت بیش از همه به خاطر انتخاب لحن درست تسلیت بود: زمین دور می‌زند و بر اثر این دور زدن است که شب و روز پیاپی می‌آیند و می‌روند و روزها و ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرند. زمین دور می‌زند، هرچند آرام، و این تنها چیزی است که هیچ‌کس نمی‌تواند مانعش شود. زمین دور می‌زند، چه آنها بخواهند و چه نخواهند.

از سر جایم بلند شدم و به حیاط کلانتری رفتم. به آسمان نگاه کردم. ابرها داشتند به آرامی جابجا می‌شدند و هرازگاه خورشید را پشت سرشان پنهان می‌کردند.

 

* اینجا

۱۰ نظر ۲۹ آذر ۹۵

افسر گشت کلانتری یک تبعه‌ی افغانستانی را گرفته و آورده کلانتری، به جرم تبعه‌ی غیرمجاز بودن. افسر نگهبان از همان ابتدا شروع می‌کند به تحقیر کردنش. می‌گوید روی یک پا بایستد و دستانش را بالا بیاورد. به این هم اکتفا نمی‌کند و می‌گوید زبانش را هم دربیاورد. خودش بلندبلند می‌خندد و سربازها را هم وامی‌دارد که بهش بخندند. به محض اینکه می‌خواهد برای حفظ تعادل دستش را به دیوار بگیرد یا پایش را بر زمین بگذارد، سرش داد می‌زند و با تهدید نمی‌گذارد.

افسر نگهبان چند دقیقه‌ای به حیاط کلانتری می‌رود و در همین موقع گوشی افغانستانی داخل جیبش زنگ می‌خورد. گوشی را برمی‌دارد و شروع می‌کند به حرف زدن. افسر نگهبان تا متوجه می‌شود شروع می‌کند به داد و بیداد. کمربند یکی از ارباب‌رجوع‌ها را می‌گیرد و افغانستانی را می‌برد جایی که دوربین‌ها نبینند، با کمربند شلاقش می‌زند، به جرم ایرانی نبودن. افغانستانی اشک می‌ریزد.

افسر نگهبان دوباره وارد حیاط می‌شود، در حال پایین رفتن از پله‌ها تعادلش را از دست می‌دهد و زمین می‌خورد. پایش می‌رود داخل شیشه‌ی آفتابگیر زیرزمین. شیشه با صدای گرومپ خرد می‌شود، پایش زخم می‌شود و شلوارش پاره. سربازها بلندبلند بهش می‌خندند. فرصت را غنیمت می‌شمارم، افغانستانی را می‌برم جایی که دوربین‌ها نبینند، می‌گویمش وقتی آزاد شد زنگ بزند به ۱۹۷ و بدرفتاری افسرنگهبان را گزارش کند. امیدوارم نترسد.

۶ نظر ۱۸ آبان ۹۵