خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

۱۳ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

فرض کنید فردا صبح که از خواب بیدار شدید، چشمانتان را بسته باشند و شما را به‌طور معلّق در فضا گذاشته باشند، به‌طوری که هیچ چیزی به شما برخورد نکند و حتی نتوانید بدنتان را لمس کنید. با این حساب، از راه‌های حسی نمی‌توانید هیچ اطلاعی از جهان خارج پیدا کنید. چیزی نمی‌بینید، چیزی نمی‌شنوید و چیزی را لمس نمی‌کنید. حتی اثر جاذبه‌ی زمین را هم درک نمی‌کنید. کاملاً از همه چیز جدا شده‌اید و معلّق مانده‌اید. حالا سؤال این است: در چنین حالتی، آیا به وجود داشتنتان شک می‌کنید؟

این صورت ساده شده‌ی برهان ابن‌سینا است در اثبات وجود نفس (یا روح). این برهان، به برهان «انسان معلق» معروف است. ابن‌سینا می‌گوید که حتی اگر انسانی را از بدو تولّد در فضا معلّق نگه داریم و راه‌های کسب اطلاعات حسی‌اش را کاملاً ببندیم، او باز هم می‌داند که وجود دارد. با توجه به اینکه او هیچ راه حسی برای فهم این موضوع ندارد، پس معلوم می‌شود که علاوه بر بدن، انسان واجد نفس است و وجود خودش را از طریق نفس درمی‌یابد. بنابراین ابن‌سینا معتقد است که انسان دو بخش دارد: بدن و نفس. بدن مادی است و نفس مجرد. در ابتدای خلقتِ انسان بدن و نفس با هم همراه می‌شوند و تا زمانی که زندگی دنیوی انسان ادامه دارد، در کنار هم می‌مانند. نسبت نفس و بدن مثل نسبت پادشاه و مملکت یا نسبت کشتی و کشتی‌بان یا نسبت مرغ و آشیانه است. نفس بر بدن سلطه دارد و کارهایش را به‌وسیله‌ی بدن انجام می‌دهد. البته بدن هم بر نفس تأثیر می‌گذارد. این رابطه تا لحظه‌ی مرگ برقرار است. وقتی انسان می‌میرد، نفس و بدن از هم جدا می‌شوند. بدن می‌ماند و می‌پوسد ولی نفس به عالم مجردات می‌رود و به حیاتش ادامه می‌دهد.

از نظر ابن‌سینا، مرگ برای انسان‌ها امری ضروری است زیرا اگر مرگ رخ ندهد، انسان‌ها به‌طور جاودان بر روی زمین زندگی خواهند کرد و ماده‌ای که بدن انسان‌ها از آن ساخته می‌شود تمام خواهد شد. با این حساب، دیگر هیچ انسان جدیدی به‌وجود نخواهد آمد، زیرا برای زندگی آنها جایی وجود ندارد. از آنجا که وجود انسان‌های فعلی هیچ ترجیحی بر وجود انسان‌های آینده ندارد، پس مرگ امری ضروری است چون باعث می‌شود انسان‌های آینده امکان زندگی بیابند. علاوه بر این، اگر مرگ ضروری نباشد فلسفه‌ی ادیان با مشکل مواجه می‌شود زیرا اگر مرگی نباشد، داوری درستی بین انسان‌ها برقرار نمی‌شود، زیرا در این دنیا نمی‌توان انسان‌ها را آن‌طوری که شایسته است پاداش داد یا عقوبت کرد. باید مرگ اتفاق بیفتد تا انسان‌ها در جهان آخرت به‌سزای اعمالشان برسند.

ابن‌سینا معتقد است که ریشه‌ی ترس از مرگ در میان انسان‌ها جهلشان نسبت به این امر است. انسان‌ها فکر می‌کنند که با مرگ، از بین می‌روند درحالی‌که مرگ فقط جسم آنها را از بین می‌برد و حقیقت آنها (یعنی نفسشان) باقی می‌ماند. نفس با مرگ از کدورت عالم طبیعت رها می‌شود و به سعادت می‌رسد. بنابراین نه‌تنها نباید از مرگ ترسید، که باید از آن استقبال کرد. انسان‌های عارف و مؤمن عاشق مرگ هستند، زیرا عاشق لقای پروردگار هستند. چنین افرادی هر روز آرزو می‌کنند که لباس بدن را کنار بگذارند و لباس نور تجرد را بپوشند.

۵ نظر ۲۹ آبان ۹۴

دیشب مادربزرگم این‌ها را درباره‌ی من به مادرم می‌گفته: «مهدی این همه سرشو می‌کنه تو این کتابا که چی بشه؟ چرا هیچی نمی‌خوره؟ چرا اینقد لاغر شده؟ می‌خواد ابن‌سینا بشه؟ ابن‌سینا هم اوّل یه چی می‌خورده بعد غیب می‌گفته!»

 

* بس کن که بیخودم من، ور تو هنرفزایی      تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن (مولانا)

پی‌نوشت: این پست پیشواز سه مرگ‌‌نوشت بعد هم است!

۳ نظر ۲۸ آبان ۹۴

رومیان باستان به‌کار بردن کلمه‌ی «مرگ» را خوش نداشتند و به همین خاطر سعی می‌کردند طوری حرف بزنند که در کلامشان این کلمه به‌کار نرود. مثلاً به‌جای اینکه بگویند «فلانی مرده» می‌گفتند «فلانی زندگی کرد» یا «فلانی زندگی‌اش تمام شد». این نشان می‌دهد که کراهت و ترس از مرگ از دیرباز در میان انسان‌ها وجود داشته است. مونتنی فیلسوفی است که با ابزار فلسفه به مبارزه‌ی این ترس می‌رود. او معتقد است که فلسفه خواندن، آماده شدن برای مرگ است زیرا نتیجه‌ی خردورزی باید رسیدن به رضایت و خرسندی درونی و تحصیل زندگی خوب و آسان باشد. مونتنی معتقد است که برای رسیدن به این منظور باید زندگی پارسایانه‌ای پیشه کرد، زیرا یکی از مهم‌ترین موهبت‌های پارسایی، چشیدن طعم خوش زندگی و رضایت از مرگ است. بدون احساس کردن این رضایت، دیگر لذّت‌ها بسیار زودگذر و ناچیزند.

ما انسان‌ها معمولاً برای اجتناب از ترس از مرگ، ترجیح می‌دهیم که اصلاً به این موضوع فکر نکنیم. مونتنی معتقد است که این کار گریختن از این موضوع است و این راهکار نتیجه‌ای نخواهد داد. مرگ بالاخره روزی به سراغمان خواهد آمد و اگر از آن گریخته باشیم، ناآماده مجبور به پذیرفتنش می‌شویم. راهکار او برعکس، آشنا شدن با مرگ است تا حدی که دیگر هیچ شگفتی و تازگی برایمان نداشته باشد. برای این منظور لازم است که انسان دائماً متوجه مرگ باشد و از آن غفلت نکند. مرگِ دیگران دائماً پیش چشمان ماست و ما نمی‌دانیم که مرگ کی و کجا به سراغمان خواهد آمد، پس راه درست آن است که همواره خودمان را برای رویارویی با آن آماده نگه داریم. مونتنی این آمادگی را «تمرین مرگ» نام می‌گذارد و می‌گوید: «تمرین مرگ تمرین آزادی است. آنکه چگونه مردن را آموخته باشد، چگونه فرمان بردن را از یاد برده است.» بنابراین یاد مرگ نه تنها ترس را از وجود ما می‌زداید، که باعث می‌شود زندگانی آزادمنشانه‌ای را پیش ببریم.

مونتنی می‌گوید که مرگ ترس ندارد. چرا باید دائماً از چیزی بترسیم که از دست رفتنش نمی‌تواند موجب ناراحتی‌مان شود؟ بنا به گفته‌ی اپیکور، هنگامی که مرگ به سراغ ما بیاید، دیگر ما وجود نداریم، پس مرگ نمی‌تواند موجب ناراحتی ما شود. مرگ نه‌تنها به ما آسیبی نمی‌رساند بلکه برعکس، باعث آسوده شدنمان از همه‌ی مشکلات زندگی می‌شود. چقدر مسخره است که از چنین موضوع رهایی‌بخشی بترسیم! ترس از مرگ معمولاً با نارضایتی و تأسف همراه است. تأسف خوردن به‌خاطر اینکه صد سال دیگر زنده نیستیم همان‌قدر مضحک است که تأسف خوردن به‌خاطر اینکه صد سال پیش زنده نبودیم. اینکه چقدر عمر می‌کنیم موضوع مهمی نیست. موضوع مهم این است که همین حالا از عمرمان چطور استفاده کنیم. اگر از زندگی‌مان استفاده کرده‌ایم، همین برایمان کافی است و می‌توانیم با رضایت مرگ را پذیرا باشیم، و اگر از آن استفاده نکرده‌ایم، چرا برای از دست دادنش ناراحت شویم؟ چرا می‌خواهیم ادامه‌اش دهیم؟

روز مرگ روزی است درست مثل روزهای دیگر. چرا از روز آخر می‌ترسیم؟ عمر ما پلکانی است که هر روز به‌اندازه‌ی پله‌ای از آن بالا می‌رویم و به مرگ نزدیک‌تر می‌شویم. پله‌ی آخر با بقیه‌ی پله‌ها فرقی نمی‌کند، فقط ما را به بام می‌رساند. پس به‌جای اینکه از روز آخر بترسیم، باید قدر تک‌تک روزهای زندگی را بدانیم. این موضوع را مصریان باستان به‌خوبی فهمیده بودند. آنها رسم داشتند که در انتهای ضیافت‌هایشان، در اوج عیش و نوش، اسکلتی را وارد مجلس کنند و به مهمانشان بگویند: «فکر کن امروز آخرین روز زندگی‌ات است. اینطوری بیشتر قدر فردا را خواهی دانست.»

۶ نظر ۲۵ آبان ۹۴

رنج کشیدن فصلی جداناشدنی از کتاب زندگی انسان‌ها است. همه‌ی ما کم‌وبیش با دردها و رنج‌هایی دست‌وپنجه نرم می‌کنیم به این امید که بر آنها غالب شویم، ولی رنج‌های انسانی گویی تمامی ندارد. در طول تاریخ، کسانی برای فرونشاندن رنج‌هایشان، در جستجوی راه‌هایی بوده‌اند، ولی هرچه بیشتر گشته‌اند کمتر حاصلی یافته‌اند. بسیاری از آنها آخرالامر اعتراف کرده‌اند که انسان تا زنده است رنج می‌کشد و فقط مرگ است که می‌تواند رنج‌های یک انسان را تمام کند. با این حساب، رنج کشیدن سرنوشت محتوم انسان‌ها است و ما باید تا آخر عمرمان رنج بکشیم. با این نگاه زندگی انسان بسیار غمناک به‌نظر می‌رسد، ولی این همه‌ی غمناکی ماجرا نیست! غمناک‌تر از آن وقتی است که یک نفر بیاید و به ما بگوید حتی با مرگ هم رنج کشیدنمان تمام نمی‌شود! آن یک نفر بودا است.

بودا به داشتن نگاه بدبینانه به زندگی انسان معروف است. او چهار حقیقت را درباره‌ی رنج با ما درمیان می‌گذارد. حقیقت اوّل این است که هرآنچه هستی می‌یابد محکوم به درد و رنج بی‌پایان است. زاده شدن، پیری، بیماری، مرگ، اندوه، زاری، پریشانی، ناامیدی، و نرسیدن به مطلوب همه جزو رنج‌های انسان به‌شمار می‌آید. حقیقت دوم این است که منشأ رنج‌ها، تمایلات نفسانی، عطش‌ها، هوس‌ها و آرزوها است. همین خواستن است که موجب رنج کشیدن ماست، و ما چون نسبت به این موضوع جاهلیم دائماً در آرزو به‌سر می‌بریم و حتی وقتی آرزویمان برآورده می‌شود چیز بیشتری آرزوی می‌کنیم. حقیقت سوم این است که توقف رنج‌ها امکان‌پذیر است و با بریدن از تمایلات نفسانی به‌ دست می‌آید و حقیقت چهارم این است که برای این منظور نسخه‌ای وجود دارد که عبارت است از یک راه هشت‌گانه: دیدگاه درست، نیّت درست، گفتار درست، کردار درست، معاش درست، کوشش درست، اندیشه‌ی درست، و تمرکز درست.

از نظر بودا همه‌ی موجودات در یک چرخه‌ی مرگ و زندگی قرار دارند؛ زاده می‌شوند، می‌میرند و دوباره زاده می‌شوند. به همین دلیل، مرگ پایان رنج‌ها نیست بلکه تولّدی دیگر است و محملی برای رنج‌های دیگر. این چرخه را پایانی نیست، از ازل بوده و تا به ابد خواهد بود. ما در این چرخه گیر کرده‌ایم درست مثل مگسی که در یک ظرف شیشه‌ای گیر کرده باشد. از نظر بودا، در این چرخه موجودات به سمت هیچ هدف غایی مشخصی حرکت نمی‌کنند. هر بار که می‌میریم و زنده می‌شویم در هیئتی جدید و به عنوان موجودی جدید به زندگی ادامه می‌دهیم. در زندگی جدید، شأن و رتبه‌ی وجودی ما بسته به اینکه در زندگی قبلی‌مان چه کارهایی انجام داده‌ایم و چه نیّتی داشته‌ایم تعیین می‌شود. اعمال و نیّت‌های نیک جایگاه بهتری را نصیب افراد می‌کند و اعمال و نیّت‌های بد جایگاهی بدتر به موجودات می‌دهد. برای خلاص شدن از این چرخه‌ی بی‌فرجام تنها یک راه وجود دارد و آن دنباله‌روی از مسیر بودا است، یعنی همان راه هشت‌گانه. کسی که به درستی این راه را طی کند در انتها به روشنی و آسایش دست می‌یابد و از چرخه‌ی مرگ و زندگی بیرون می‌آید؛ او به نیروانا می‌رسد. بنابراین بودا رنج را ماهیت زندگی در این جهان می‌داند و حتی مرگ را پایانی بر رنج کشیدن نمی‌داند. تنها راه تمام شدن رنج از نظر او، خارج شدن از این چرخه و رسیدن به نیروانا است.

۱۴ نظر ۲۲ آبان ۹۴

وقتی به مردنمان فکر می‌کنیم چه حسی در ما پدید می‌آید؟ در بسیاری از انسان‌ها این حس ترس است. انسان‌ها معمولاً از مرگ می‌ترسند. این ترس در بعضی از انسان‌ها به حدی است که به محض فکر کردن درباره‌ی مرگشان، دچار تشویش و اضطراب بی‌امان می‌شوند. با نگاه کردن به داستان‌ها و فیلم‌های ترسناک می‌توانیم قوّت این ترس را تخمین بزنیم: کمتر اثر ترسناکی می‌توان یافت که در آن اثری از مفهوم مرگ وجود نداشته باشد. حالا که این ترس این‌قدر شایع است، از خود بپرسیم که این ترس خوب است یا بد؟ مفید و سازنده است یا مضر و مخرّب؟ یکی از فیلسوفان معروف یونانی به نام اپیکور برای این سؤال پاسخی دارد.

اپیکور و پیروانش ترس از مرگ را یکی از مخرّب‌ترین امور برای زندگی انسان‌ها و برای جوامع انسانی می‌دانند. آنها معتقدند که مخرّب بودن ترس از مرگ از باورهای غلط درباره‌ی مرگ ناشی می‌شود. از نظر آنها، زندگی اکثر مردم آنقدر تأسف‌بار و رقّت‌انگیز است که باید آرزوی مرگ کنند، ولی آنها به خاطر جهلشان همیشه از کوتاهی عمر می‌نالند، هرچند خودشان عامل تباهی‌اش هستند. در مقابل اپیکوری‌ها کسانی هم هستند که ترس از مرگ را امری مفید برای انسان تلقی می‌کنند. آنها می‌گویند اگر انسان از مرگ نمی‌ترسید، نمی‌توانست جان خود را حفظ کند و خیلی زود خودش را به کشتن می‌داد. پس از این نظر، ترس از مرگ نه تنها بد نیست، که برای انسان ارزش حیاتی دارد. اپیکوری‌ها ولی ترس از مرگ را ساخته‌ی بشر می‌دانند و معتقدند که ترس از مرگ موجب حفاظت جان انسان‌ها نمی‌شود. آنها حیوانات و انسان‌های اوّلیه را مثال می‌زنند: حیوانات و انسان‌های اوّلیه هم از درد و مرگ پرهیز می‌کنند، ولی آنها هیچ تصور آگاهانه‌ای از مرگ ندارند و در نتیجه از آن نمی‌ترسند.

اپیکوری‌ها معتقدند که ترس از مرگ نه تنها برای انسان منفعتی نیاورده که باعث شده آنها اجناس و آذوقه‌ها را در انبارها ذخیره کنند تا خطر مرگ را از خود دور سازند. ولی این امر نه تنها نتوانسته مانع از مرگشان شود که باعث به‌راه افتادن جنگ‌های خونینی جهت تصاحب این اجناس شده که انسان‌ها را به کام مرگ کشانده است. بنابراین توصیه‌ی اپیکور این بود که نباید از مرگ ترسید و برای ادعایش یک استدلال ساده داشت: نباید از مرگ ترسید چون مرگ بر ما اثری نمی‌گذارد. زیرا وقتی ما وجود داریم، مرگ وجود ندارد و وقتی مرگ وجود دارد، ما وجود نداریم. پس مرگ نه بر زنده‌ها و نه بر مرده‌ها تأثیر نمی‌گذارد، چون زنده‌ها با آن سروکاری ندارند و مرده‌ها وجود ندارند که از چیزی متأثر شوند.

از نظر اپیکوری‌ها فهم درست این موضوع که مرگ بر ما اثری نمی‌گذارد باعث خواهد شد که فناپذیری زندگی انسان به امری خوش‌آیند و لذّت‌بخش تبدیل شود. نه به خاطر اینکه این فهم به زندگی ما زمانی نامتناهی می‌افزاید، بلکه به خاطر اینکه میل به جاودانگی را در ما می‌زداید. یک زندگی کوتاه ولی شاد و سعادتمندانه بهتر است از یک زندگی خسته‌کننده‌ی تمامی‌ناپذیر. لحظه‌ای به این موضوع فکر کنیم که اگر قرار بود هیچ‌وقت نمیریم چه افتضاحی پیش می‌آمد! ولی با همه‌ی این حرف‌ها، انسان‌ها معمولاً از مرگ می‌ترسند. شاید نتوانیم به استدلال‌های اپیکوری‌ها جواب خاصی بدهیم ولی انگار این استدلال‌ها ما را قانع نمی‌کنند. لوکریتوس (یکی از پیروان اپیکور) این موضوع را با تمسخر و نیشخند در داستانی بیان می‌کند: دو پیرزن برای غذاخوردن به جایی می‌روند. غذا را که می‌خورند، اوّلی می‌گوید: «غذا افتضاح بود!» و دومی جواب می‌دهد: «آره، تازه خیلی هم کم بود!»

۱۰ نظر ۱۸ آبان ۹۴

یکم. چند روز پیش بود که خبر رسید «سازمان اطلاعات سپاه»، «برخی از عوامل نفوذی در رسانه‌های داخلی» را بازداشت کرده است. یکی از کارشناسان این سازمان، اطلاعاتی را درباره‌ی این دستگیری به یکی از رسانه‌های وابسته به سپاه داده است که می‌توانید از اینجا بخوانید. خبر بازداشت این افراد تصادفاً دقیقاً در روز ۱۳ آبان («روز مبارزه با استکبار جهانی») پخش شد. درست مثل طرح‌هایی که معمولاً تصادفاً درست در دهه‌ی فجر یا هفته‌ی دولت افتتاح می‌شوند!

 

دوم. آقای حسن روحانی، رئیس‌جمهور و رئیس شورای امنیت ملّی به این خبر اینگونه واکنش نشان داده: «باید به طور واقعی و جدی با هر گونه نفوذ بیگانگان مبارزه کنیم و نباید عده ای با کلمه "نفوذ" بازی کنند.» ایشان ادامه داده: «همه ملت ایران در مسیر انقلاب، استقلال و ایستادگی کشور در برابر بیگانگان متحد هستند و امیدوارم همه جناح‌ها و نهادها به این نکات توجه داشته و واقعاً تلاش کنیم اگر رهبری انقلاب کلامی را عنوان می‌کنند به درستی آن را بفهمیم و پیاده کنیم و اجازه ندهیم افرادی از این کلمات در راستای منافع شخصی، گروهی و جناحی خود سوء استفاده کنند.»

 

سوم. آقای علی شمخانی، دبیر شورای عالی امنیت ملّی هم به این خبر واکنش نشان داده. گزارشش را بخوانید: «دبیر شورای عالی امنیت ملی درباره دستگیری چند نفر از فعالان رسانه ای به اتهام نفوذ و جریان سازی یا ادارک سازی افکارعمومی و این نظر که عنوان می شود پس از برجام این دستگیری ها با قصد تسویه حساب سیاسی بوده است و بزرگ نمایی صورت گرفته است، در کلام مجری وارد شد و گفت: من با این نظر موافقم.»

 

چهارم. چیزی که این وسط روشن است این است که بین علما اختلاف افتاده و حضرات نظرات و اقدامات یکدیگر را تخطئه می‌کنند. پیشنهاد این حقیر این است که خوب است ابتدا در سطح حاکمیت بر سر چنین موضوعاتی که به امنیت ملّی گره خورده اتفاق نظر پیش بیاید و بعد بر اساس آن نظرِ مشترک اقدامات صورت پذیرد. به‌نظرم اصلاً صورت خوشی ندارد که مملکت ما به شکل ملوک الطوایفی اداره می‌شود و هر کسی زورش می‌رسد هر کاری دلش می‌خواهد می‌کند. این سبک اداره‌ی مملکت واقعاً موجب شرم و تأسف من به عنوان یک ایرانی است. از این حرف‌ها که بگذریم، الآن چند نفر از اهالی رسانه به اتهام «نفوذ» بازداشت شده‌اند. امیدوارم قوّه‌ی قضائیه سریعاً به این اتهام رسیدگی و تکلیف این چند نفر و خانواده‌شان را روشن کند. البته با سابقه‌ای که قوّه‌ی قضائیه در برخورد با اتهام «فتنه» از خود به‌جای گذاشته، خیلی هم نمی‌توانم امیدوار باشم.

۲ نظر ۱۷ آبان ۹۴

پیش‌نوشت: از من خواسته شده که برای یک ستون در صفحه‌ی اندیشه‌ی روزنامه‌ی روزان، دوبار در هفته چیزهایی بنویسم. قصدم این است که مطالبی مرتبط با موضوع «مرگ» برای مخاطب عمومی بنویسم. تا زمانی که با آن روزنامه همکاری می‌کنم بر همین اساس پیش خواهم رفت و آنچه آنجا می‌نویسم را با تأخیر روی همین وبلاگ خواهم گذاشت.

 

لحظه‌ی به دنیا آمدن و لحظه‌ی مرگ مهم‌ترین لحظات زندگی هر انسانی است و دریغ که هیچ‌یک را ما انتخاب نمی‌کنیم. اهمّیت لحظه‌ی تولّد روشن است؛ آن لحظه‌ای است که پا به جهان می‌گذاریم و زندگی ما در جهانی بسیار بزرگ‌تر از جهانِ رحم مادر آغاز می‌شود. اهمیّت لحظه‌ی مرگ هم روشن است؛ آن لحظه‌ای است که چشم از این دنیا فرومی‌بندیم و زندگی ما در این جهان پایان می‌یابد. ما اکنون بین این دو لحظه‌‌ایم، هرچه می‌گذرد از اوّلی فاصله می‌گیریم و با شتاب به سمت دومی پیش می‌تازیم. همه‌ی فرصت ما بین این دو لحظه است و این فرصت، به قول حافظ «این همه نیست». از لحظه‌ی تولّد که خیلی وقت است گذشته‌ایم، از آن بگذریم، ولی لحظه‌ی مرگ چگونه لحظه‌ای است؟ چقدر تا رسیدن آن لحظه فرصت داریم؟

انسان‌ها معمولاً‌ مرگ را اتفاقی ناخوش‌آیند می‌دانند. مرگ حتی برای همسایه هم بد است، چه رسد برای خود ما. شاید همین ناگواری است که باعث می‌شود به‌نحو شگفت‌انگیزی از فکر کردن به آن غفلت کنیم. برای ما شاید هیچ چیزی یقینی‌تر از این نباشد که روزی می‌میریم و اندوخته‌هایمان را وامی‌گذاریم، ولی در هنگام جمع‌آوری اندوخته‌ها ذرّه‌ای یه این موضوع فکر نمی‌کنیم. ما آنچنان زندگی می‌کنیم که گویی هیچ‌گاه نمی‌میریم. ولی در بین انسان‌ها کسانی هم هستند که مرگ را موضوعی جدی برای اندیشه می‌دانند و زندگی‌شان را صرف اندیشیدن به آن می‌کنند. گروهی از فلاسفه از جمله‌ی چنین کسانی هستند و شاید اوّلینشان سقراط باشد.

سقراط به مرگ محکوم شده بود، به این اتهام که به خدایان یونانی باور ندارد و جوانان را از راه به‌در می‌کند. در رساله‌ی فایدون، افلاطون گفتگوهای سقراط با دوستان و شاگردانش در روز آخر زندگی‌اش را نقل می‌کند. همراهان سقراط به خاطر نزدیکی مرگش پر از بیم و پر از اندوه بودند ولی سقراط «بی‌باک و مشتاق به پیشواز مرگ می‌شتافت» و «از هرچه می‌گفت و می‌کرد شادی و خرسندی پیدا بود». سقراط از مرگ نمی‌هراسید و علّتش این بود که برای او مرگ مساوی بود با آزاد شدن روح از اسارت تن و وارد شدن روح به جهانی متعالی. بخش اعظم رساله‌ی فایدون تلاش‌های سقراط است برای مدلّل کردن جاودانگی روح انسان. او می‌کوشد تا نشان دهد که انسان با مرگش تمام نمی‌شود، بلکه مرگ لحظه‌ی جدایی روح از بدن است. بدن می‌میرد و می‌پوسد ولی روح تا ابد می‌ماند.

از نظر سقراط، روح یک فیلسوف همواره در جستجوی حقیقت است و به‌خاطر رسیدن به این منظور از خوشی‌ها و هوس‌ها می‌گذرد تا روح او بتواند حقیقت پاک و خدایی را که بسی برتر از گمان و عقیده است رؤیت کند. ولی تا زمانی که روح در بند تن است، ناگزیر است بار تن را با خود بکشد و نمی‌تواند اوج بگیرد. تنها پس از مرگ و جدا شدن روح از بدن است که روح فیلسوف به شناسایی راستین حقیقت نائل می‌آید. از این رو سقراط معتقد است که کسانی که از راه درست به فلسفه می‌پردازند، در همه‌ی عمر هیچ آرزویی جز مرگ ندارند. سقراط خود نمونه‌ی اعلای چنین فیلسوفی است. او به گفتن قناعت نمی‌کند و مرگش را شاهد مدعایش می‌آورد. او با آرامش و شادی لحظات آخر عمرش را به گفتگو درباره‌ی جاودانگی روح می‌گذراند و در انتها، وقتی از او می‌پرسند که چه سفارشی دارد سفارش می‌کند که «در اندیشه‌ی روح خود باشید». جام شوکران را که به دستش می‌دهند، آن را سر می‌کشد. سپس گریه و ناآرامی دوستان و شاگردانش را آرام می‌کند. آنگاه پارچه‌ای بر صورتش می‌اندازد و می‌میرد.

۲ نظر ۱۵ آبان ۹۴

محاسبات «ع» غلط از آب درآمده و به همین خاطر یک ساعت دیر به قرارمان رسیده.

می‌گویم: «اشکالی نداره. این می‌شه تجربه، دفعه‌ی بعد یک ساعت زودتر راه میفتی.»

می‌گوید: «نه، دفعه‌ی بعد یک ساعت دیرتر قرار می‌ذارم!»

۲ نظر ۱۲ آبان ۹۴

دوست دارم بعد از مدت‌ها یک پست خوب برای این وبلاگ بنویسم. از آن پست‌هایی که قبل از نوشتنش کلی فکر کنم و برای نوشتنش کلی وسواس به‌خرج دهم. از آن پست‌هایی که چند بار از رویش بخوانم و غلط‌گیری کنم و بار آخری که می‌خوانم به این نتیجه برسم که چیز مزخرفی نوشته‌ام. بین پاک کردن و پاک نکردنش مردد بمانم. یک دور دیگر چند خطش را بخوانم، مطمئن شوم و پاکش کنم؛ از آن پست‌هایی که بنویسم و نگذارم.

از آن پست‌هایی که کار خودشان را می‌کنند: بعد از نوشتنش آرام می‌شوی، انگار با خودت آشتی کرده باشی؛ می‌توانی راحت بخوابی. این‌جور پست‌ها را باید شب‌ها نوشت، نمی‌دانم ولی چرا تازگی، شب‌ها نمی‌توانم چیزی بنویسم. به‌گمانم به‌خاطر خواب‌آلودگی باشد: شب‌ها خوابم می‌آید ولی نمی‌خواهم بخوابم. صبح‌ها هم که نمی‌توانم بنویسم: صبح‌ها خوابم نمی‌برد ولی می‌خواهم بخوابم. یک چیزی باید باشد که نیست، یا یک چیزی هست که نباید باشد. نمی‌دانم، هرچه هست، یا هرچه نیست، یا هرچه باید باشد، یا هرچه نباید باشد، چیزی باعث می‌شود نتوانم بعد از مدت‌ها یک پست خوب برای این وبلاگ بنویسم که چند دور از رویش بخوانم و سرآخر پاکش کنم. خواستم بگویم فعلاً انتظار پست خوب از «خیالِ دست» نداشته باشید؛ متأسفانه هرچه می‌نویسم را دارم می‌گذارم روی وبلاگ.

۳ نظر ۱۱ آبان ۹۴

نه چندان بزرگم
که کوچک بیابم خودم را
نه آنقدر کوچک
که خود را بزرگ...
گریز از میان‌مایگی
آرزویی بزرگ است؟ 

 

قیصر امین‌پور

۲ نظر ۱۰ آبان ۹۴