خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

۹ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

در مجموعه‌ی کویر، دکتر علی شریعتی مقاله‌ای دارد به‌نام «معبودهای من» و آنجا از کسانی که بیشترین تأثیر فکری را بر زندگی‌اش گذاشته‌اند نام برده. خیلی وقت بود که دوست داشتم من هم چنین کاری کنم و از معبودهایم یاد کنم تا بلکه ذره‌ای از حقی که بر گردن من دارند را ادا کرده باشم، البته نه به سبک او، که به سبک خودم. با این مقدمه احتمالاً باید روشن شده باشد که معبود اوّل من کیست:

علی شریعتی

من از بچگی اهل کتاب خواندن بودم. حالا نه از آنهایی که کتاب از دستشان نمی‌افتد ولی هرازگاه چیزهایی می‌خواندم. درعوض اهل درس خواندن نبودم. همیشه شب امتحان درس‌هایم را می‌خواندم. مگر ادبیات و تاریخ و دینی که داستانی دیگر بود. اینها را دوست داشتم و می‌خواندم. آدم عاقل با توجه به این حوزه‌ی علاقه‌مندی رشته‌ی انسانی را انتخاب می‌کند ولی من حتی نمی‌دانستم که دوستشان دارم! فقط می‌خواندمشان. علاوه بر اینها مجله خواندن را خیلی دوست داشتم. هر هفته دویست تومان می‌دادم و یک هفته‌نامه‌ی فوتبالی می‌خریدم و می‌خواندم و زیر تختم قایم می‌کردم. کنکور که آمد از هرچه خواندن بود زده شدم. تنها چیزهایی که می‌خواندم شعرهای «نامربوطی» بود که گوشه‌ی کتاب‌های تست ادبیات اندیشه‌سازان بود، به‌علاوه‌ی مقدمه‌های فرهاد میثمی (مدیر انتشارات اندیشه‌سازان). مقدمه‌هایش خیلی خوب بودند، هرکدام را ده‌ها یا حتی صدها بار خوانده‌ام! کنکور تمام شد و من درسی نخواندم. نتایج که آمد، نیم‌سال دوم قبول شده بودم. این یعنی از شهریور تا بهمن باید ول‌معطل می‌گشتم. دلم دیگر به کتاب خواندن نمی‌رفت تا اینکه فاطمه فاطمه است شریعتی را از یک دستفروش خریدم. یک تکه‌اش را در کتاب زبان فارسی‌مان داشتیم. شروع کردم به خواندنش. اوایلش خیلی سخت بود و چندان چیزی نمی‌فهمیدم؛ انگار جامعه‌شناسانه بود. نیمه‌ی دومش تاریخی بود و آشناتر، هرچند خیلی متفاوت با آنچه پیش‌تر درباره‌ی حضرت فاطمه شنیده بودم. تا اینکه آن آخرش را خواندم:

«نمی‌دانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ خواستم از «بوسوئه» تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لویی، از «مریم» سخن می‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است که همه‌ی‌ سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده‌اند. هزار و هفتصد سال است که همه‌ی فیلسوفان و متفکران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌های مریم را بیان کرده‌اند. هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه‌‌ی ذوق و قدرت خلاقه‌‌شان را به کار گرفته‌اند. هزار و هفتصد سال است که همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پیکرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی ‌های اعجاز‌گر کرده‌اند. اما مجموعه‌‌ی گفته‌ها و اندیشه‌ها و کوشش‌ها و هنرمندی‌‌های همه در طول این قرن‌های بسیار، به اندازه‌ این کلمه نتوانسته‌اند عظمت‌های مریم را بازگویند که: «مریم، مادر عیسی است». و من خواستم با چنین شیوه‌ای از فاطمه بگویم، باز درماندم. خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه‌‌ی بزرگ است. دیدم فاطمه نیست. خواستم بگویم که فاطمه دختر محمّد است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم که فاطمه مادر حسنین است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست. نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است.»

گمان نکنم هیچ نویسنده‌ای هیچ‌وقت بتواند چنین پایان شکوهمندی برای کتابش بنویسد. بعد نیایش شریعتی را شروع کردم و جانم گُر گرفت. کویر را که خواندم سحر شدم. تقریباً هیچ نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم که حرف‌های مهمی را دارم می‌خوانم! می‌خواندنم و پر می‌شدم. «و که می‌داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه؟» شریعتی مرا با کتاب خواندن آشتی داد. از آن به بعد بسیاری از آثارش را خواندم یا شنیدم. شنیدنش حتی از خواندنش بهتر بود. صدای شریعتی جادو می‌کرد. هنوز هم که گاهی به سراغش می‌روم توان جادوگری‌اش را از دست نداده. شریعتی یکی از تواناترین سخنران‌هایی است که تابحال پای منبرشان نشسته‌ام. کلمات را چنان به استخدام درمی‌آورد و صدایش را چنان فراز و فرود می‌بخشد که هیجان را به روح مستمع می‌دمد. شریعتی خداوند کلام است در گفتن و خداوند کلام است در نوشتن. با زبانش و با قلمش آتش می‌پراکند. کافی‌ست لهیبی از آن آتش به جانت بخورد تا آتشی جاودانه—همچون آتش آتشکده‌های زرتشتیان—در دلت روشن کند. شریعتی درد داشت و درد را به مخاطبش منتقل می‌کرد. نزدیک به ده سال است، هنوز از آن دردی که به‌جانم انداخت بی‌تابم.

به تقسیم‌بندی خودش، شریعتی سه‌جور نوشته داشت: اسلامیات، اجتماعیات و کویریات. اسلامیاتش نگاهی جدید بود به اسلام در زمان خودش، و من که می‌خواندم، نگاهی جدید پیدا می‌کردم به اسلام در زمان خودم. اسلام او اسلام انقلابی است، اسلام مبارزه است؛ به قول خودش «اسلام نه» است. همین نه را کرده بود آرم کتاب‌هایش. اجتماعیاتش حول دو محور می‌چرخد: استعمار و استبداد. دشمن اصلی از نظر او لیبرالیسم است، مارکسیسم برای او بیشتر رقیب است تا دشمن؛ و این اساس اختلاف نظرش با شهید مطهری بود. کویریاتش آنطور که گفته‌اند «بر آفتاب افکندن دل‌مشغولی‌های اگزیستنسیل یک متفکر» است. پر است از گریه‌ها و خنده‌ها و ترس‌ها و عصیان‌ها و بانگ‌ها و تپش‌ها و شکفتن‌ها. آن‌طور که می‌گفت اینها را نمی‌نوشت تا یادش بماند، می‌نوشت تا فراموش کند. آن مقدمه‌ای که به‌نقل از عین‌القضات بر کویرش گذاشته، می‌رساند که چطور کتابی است:

«هرچه می‌نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیش‌تر آن‌چه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش. ای دوست، نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگویند ... و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش پدید نبود، و چیزها نویسم بی‌خود که چون واخود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور. ای دوست می‌ترسم—و جای ترس است—از مکر سرنوشت ... حقا و به حرمت دوستی که نمی‌دانم که این را می‌نویسم راه سعادت است که می‌روم یا راه شقاوت؟ و حقا که نمی‌دانم که این که نبشتم طاعت است یا معصیت؟ کاشکی یکبارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی یافتمی. چون در حرکت و سکون چیزی نویسم، رنجور شوم از آن به غایت. و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم. چون احوال عاشقان نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید؛ و هرچه نویسم هم نشاید، و اگر هیچ ننویسم هم نشاید؛ و اگر خاموش گردم نشاید؛ و اگر گویم نشاید؛ و اگر خاموش گردم هم نشاید؛ و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید ... و اگر خاموش شوم هم نشاید!»

شریعتی مدتی مرجع حق و باطل من بود. هر حرف نویی که می‌شنیدم آن را با منظومه‌ی فکری او مطابقت می‌دادم، اگر سازگار بود می‌پذیرفتم و اگر ناسازگار بود نمی‌پذیرفتم. از همه بیشتر، از همه مهم‌تر و از همه تأثیرگذارتر، شریعتی غرور لعنتی‌اش را به من داد و من پس از مصاحبت با او مغرور شدم. سرم دیگر به دنیی و عقبی فرو نیامد. ارمغان دیگر شریعتی برای من، تنهایی بود. او تنهایی‌اش را از ابوذر وام گرفته بود و در کتابش از رسول خدا نقل می‌کرد که ابوذر «تنها زندگی می‌کند، تنها می‌میرد، و تنها برانگیخته می‌شود». شریعتی طعم تنهایی ابوذرانه‌اش را به من چشاند و هنوز طعم تنهایی‌اش در دهانم مانده. او سال‌ها مرشد من بود، ولی مرشد بعدی که دررسید، آرام‌آرام کنار کشید و جایش را به او داد:

عبدالکریم سروش

مواجهه‌ی اوّلیه‌ی من با سروش مواجهه با آدمی بود که حرف‌های غلطی می‌زند! چیزی که من می‌دانستم این بود که او قبل‌ترها آدم خوبی بوده، ولی بعد آدم بدی شده، حرف‌های نادرستی هم زده که علما جوابش را داده‌اند. با این تفاسیر به سراغش رفتم تا ببینم چه می‌گوید. اوّلین کتابی که ازش خواندم صراطهای مستقیم بود. آن موقع از محتوای کتاب خیلی کم چیزی می‌فهمیدم. تنها چیزی که از کتاب یادم مانده عبارت «تکافو ادلّه» است! خلاصه، شروع کردم به خواندن و گوش کردن سروش. برخلاف شریعتی که ناگهان مرا تسخیر کرد، سروش خیلی آهسته و پیوسته پیش آمد. چند سال طول کشید تا من دیگر او را به چشم آدمی که حرف‌های غلطی می‌زند نبینم. سروش برخلاف شریعتی سحرآمیز حرف نمی‌زد و موقع سخنرانی صدایش را بالا و پایین نمی‌کرد. خبری هم از آن سخنان کوبنده و انقلابی در حرف‌هایش نبود، ولی مرا سحر کرد! یک علّت بیشتر نداشت: شعر می‌خواند. شعر با کلام سروش آمیخته شده. هر چند جمله‌ای که می‌گفت شعری را شاهد می‌آورد و این برای من چنان کلامش را شیرین و شکرین می‌کرد که نمی‌توانستم از او اجتناب کنم. حلوایی بود که جلوی یک دیابتی گذاشته باشند؛ با حس گناه می‌خوردم و حالم را بد می‌کرد. هر چه بیشتر از او می‌خواندم یا به او گوش می‌دادم، ساختمان افکار پیشینم بیشتر به لرزه درمی‌آمد. کاری که سروش می‌کرد کاری بسیار ساده بود: تاریخ اسلام را برایم روایت می‌کرد. تاریخ چیز عجیبی است. تاریخِ هرچه را که بخوانی، نظرت درباره‌ی آن چیز تغییر می‌کند. می‌بینی که چقدر مناقشه شده، چقدر حرف بوده، چقدر برای به‌کرسی نشستن حرف‌ها خون ریخته شده، چقدر آدم‌هایی که امروز بزرگشان می‌داریم را کوچک می‌داشتند، و چقدر آدم‌هایی که امروز کوچکشان می‌داریم را بزرگ می‌داشتند. این را بعدها که تاریخ فلسفه و تاریخ علم خواندم فهمیدم؛ تاریخ دین هم چیزی درست مثل همان‌هاست.

سروش دو چهره‌ی مهم دارد که تا حد خوبی می‌شود آنها را از هم جدا کرد: سروش روشن‌فکر و سروش متکلم. تأثیری که من از سروش گرفتم، بیشتر از چهره‌ی روشن‌فکرانه‌ی او بود. به تعریف خود او، کار روشن‌فکر پل زدن میان سنت و مدرنیته است. سروش در یک دستش سنت دارد و در دست دیگرش مدرنیته. از یک طرف از قرآن و نهج‌البلاغه و غزالی و مولانا و سعدی و حافظ و فخر رازی و ملاصدرا می‌گوید و از طرف دیگر مقدماتی از فکر مدرن؛ از دموکراسی، از قانون، از حقوق بشر، از سکولاریسم و غیره. سعی او این است که ایرانیان را از یک طرف با سنت ستبرِ پسِ پشتشان آشنا کند و از طرف دیگر به آنها توانایی هضم مفاهیم مدرن و قابلیت سازگار ساختن خود با آنها را بدهد. سروش پراطلاعات‌ترین آدمی است که تابه‌حال دیده‌ام. حافظه‌ی او چیزی در حد اعجاز است. وسط سخنرانی‌هایش بغتتاً چند بیت از یک قصیده‌ی عربی را می‌خواند، یا نقل‌قولی از یک حکیم انگلیسی می‌آورد. استشهاداتش به منابع فارسی که خارج از حد شمار است. یکی از اساتیدم تعریف می‌کرد که اوایل انقلاب در دانشگاه تهران سر کلاس سروش نشسته بوده و سروش تدریس می‌کرده و گویا یکی از آن سخنان بحث‌برانگیزش را گفته. یکی از روحانیون جلسه به سروش اعتراض می‌کند و به نیشخند می‌گوید شما برو فلان بخشِ بهمان کتاب حوزوی را بخوان، جواب شما آنجا داده شده. استادم می‌گفت سروش فی‌المجلس شروع کرد به عربی کل آن صفحه‌ی آن کتاب را ازبر خواند! یکی از ایرادهایی که علمای حوزوی زیاد به شریعتی می‌گرفتند و می‌گیرند این است که او تحصیلات حوزوی نداشته و دروس را پیش استاد نگذرانده و درنتیجه اسلام را درست نمی‌شناسد. این را ولی به سروش نمی‌توانند بگویند، چون او یکی از شاگردان شناخته‌شده‌ی شهید مطهری بوده. سروش، مجتهد شبستری و ملکیان (پیش از پروژه‌ی عقلانیت و معنویت‌اش) سه چهره‌ی بزرگ و اصلی روشن‌فکری دینی بعد از انقلاب هستند و هرسه از دل تفکر حوزوی بیرون آمدند ولی پس از مدتی، و مخصوصاً پس از آشنایی جدی با غرب و با فلسفه‌اش، راهشان را از دیگر هم‌قطارانشان جدا کردند. به‌نظرم این از محسنات پروژه‌ی روشن‌فکری دینی بعد از انقلاب است؛ برای نقد یک چیز، باید آن را خوب شناخت.

امّا سروش متکلم داستان دیگری دارد. او یک متفکر نومعتزلی است و معتقد به اجتهاد در اصول. بحث‌برانگیزترین نظرات او یکی نظریه‌ی قبض و بسط است، دیگری کثرت‌گرایی دینی و آخری نظرش درباره‌ی وحی. این نظرات شاذ سروش در کنار نظر و عمل سیاسی‌اش او را به یک متفکر جنجالی تبدیل کرده و باعث شده چهره‌ی روشن‌فکرانه‌اش تا حد زیادی در نظر عموم پوشیده بماند. سروش برای هر کدام از این نظراتش متن مستقل تولید کرده و علاوه بر آن با یکی از حوزویان مناظره کرده. نظریه‌ی قبض و بسطش را که به تفصیل در کتاب قبض و بسط تئوریک شریعت آورده و بر سرش با آیت‌الله آملی لاریجانی (رئیس فعلی قوه‌ی قضائیه) مناظره‌های مکاتبه‌ای داشته. نظریه‌ی تکثرگرایی دینی‌اش را در کتاب صراطهای مستقیم آورده و چند جلسه با حجة‌الاسلام محسن کدیور در روزنامه‌ی «سلام» مناظره کرده. درباره‌ی وحی هم نظراتش را در مقالات «محمّد؛ راوی رؤیاهای رسولانه» آورده و بر سرش با آیت‌الله جعفر سبحانی مناظره‌ی مکتوب کرده. همه‌ی این مناظرات انصافاً برای اهلش خواندنی‌اند. سروش مروّج دین حداقلی است. او به شدت منتقد تفسیر ایدئولوژیک شریعتی از دین است، و آن را امری فربه‌تر از ایدئولوژی می‌داند. از نظر او دین برای معنابخشی به زندگی انسان، تنظیم اخلاقیات بین انسان‌ها و توجه به معاد آمده و نباید بار آنچه دین ادعایش را نکرده، بر دوش دین گذاشت: مشخصاً باری که نظریه‌های علمی، فلسفی، سیاسی، اقتصادی و ... باید بکشند. همّت او صرفِ کم کردن تبختر و رعونت اصحاب دین شده است. او می‌گوید در عصر جدید دین باید سر جای خودش بنشیند و پایش را به‌قدر گلیمش دراز کند و بلافاصله اضافه می‌کند که منظورش اوّلاً علمای دین است. اینجا نقطه‌ی تلاقی سروش روشن‌فکر و سروش متکلم است: نهیب زدن به علمای اسلامی و به حاکمان جامعه‌ی اسلامی که لقمه به اندازه‌ی دهانشان بردارند و بزرگتر از توانشان ادعا نکنند: «حدّ خود را نشناختن و به گزاف تکیه برجای بزرگان زدن و ردای پیامبران پوشیدن و پس از ختم نبوّت دیگر بار دست طمع در نبوّت زدن و در عین نقصان مدّعی کمال شدن و رعیّت بودن و سلطانی کردن و پر نارُسته پریدن و برتر از سلطان فرس راندن و به زنجیر و زوبین، خلقان را به جنّت بردن، شرط دیانت و متابعت و عقلانیت و مدرنیت نیست.»

فلسفه خواندن را من با سروش شروع کردم. اوّلین کتاب رسماً فلسفی‌ای که خواندم نهاد ناآرام جهان بود که شرح و توضیح نظریه‌ی حرکت جوهری ملّاصدرا است. آن موقعی که خواندن این کتاب را شروع کردم حتی درست معنای «جوهر» و «عرض» را نمی‌دانستم! ماه رمضان بود؛ به سختی و با مکافات کتاب را می‌خواندم و زور می‌زدم تا بفهمم، ولی انصافاً شیرین بود. علاوه بر فلسفه، مقداری زیادی از آشنایی‌ام با ادبیات فارسی (مخصوصاً شعر) را مدیون سروش هستم. او بود که جرقه‌ی توجه به ادبیات را در من روشن کرد. آنقدر در گوشم شعر خواند تا مفتون ادبیات شدم. و البته سروش یک جنبه‌ی معلّمی عرفان و اخلاق هم دارد: بهترین کتابی که از او خواندم اوصاف پارسایان، شرح خطبه‌ی همّام نهج‌البلاغه است.

بیشترین تأثیری که من از سروش گرفته‌ام محصول تأثیری است که او از غزالی گرفته است. او به اقتفای غزالی می‌گوید که در روزگار ما، فقه نقش اساسی و مرکزی را در علم دین به‌خود اختصاص داده و درعوض اخلاق به حاشیه رانده شده. درستی این موضوع و نتیجه‌ی عملی‌اش را به‌سادگی می‌توانیم در جامعه‌ی خودمان بینیم. پروژه‌ی روشنفکرانه‌ی او دقیقاً خلاف این روند است: از اهمیت انداختن فقه و اهمیت دادن به اخلاق و ایمان. برای همین هم او به سراغ مولانا و سعدی و حافظ می‌رود. هم از این جهت که قله‌های سنّت ادبی مایند و هم از این جهت که قله‌های سنت اخلاقی و عرفانی مایند. حافظ‌شناسی و شرح مثنوی سروش فوق‌العاده است. به جرأت می‌گویم کسی که آنها را نشنود به خودش ظلم کرده. این روزها هم هرازگاه که حالم آنقدر خراب می‌شود که دستم به هیچ کاری نمی‌رود، می‌نشینم پای یکی از سخنرانی‌های «دین‌شناسی مولانا» و بعد از یک ساعت و نیم آنقدر حالم خوب است که می‌خواهم فلک را سقف بشکافم و طرحی نو دراندازم. بعد از گذشت چندین سال و کلنجار رفتن من با او، سروش هنوز برایم تمام نشده چون به منابع تمام‌ناشدنی متصل است. هربار بر سر سفره‌اش می‌نشینم می‌بینم که هنوز حرفی دارد برای گفتن. سروش نقش بسیار زیادی در علاقه‌مند شدن من به فلسفه داشت. آن موقعی که تصمیم گرفتم وارد این راه شوم، بسیار تحت تأثیر او بودم. امّا وقتی پا به این وادی گذاشتم، خیلی زود افسار روحم از دست سروش در آمد و در دست دیگری افتاد:

سعید زیباکلام

سعید زیباکلام یکی از عجیب‌ترین آدم‌های این روزگار است و بیشترین پتانسیل را برای بدفهمی از خودش به مخاطب هدیه می‌دهد. هنوز بعد از سه‌سال آشنایی از نزدیک با او، جرأت ادعای فهم او را ندارم. او به‌راستی یکی از غامض‌ترین و دیریاب‌ترین انسان‌های زمان ماست. بخشی از این دیریابی دقیقاً آنجایی رخ نشان می‌هد که مخاطب انتظار دارد که آنجا پیچیدگی خاصی باشد، ولی ازقضا زیباکلام با یک پرش از همه‌ی آن پیچیدگی‌ها عبور می‌کند. او برخلاف شریعتی و سروش به‌معنای واقعی کلمه آکادمیسین است، و برخلاف شریعتی و سروش روشن‌فکر نیست و به‌شدت با روشن‌فکری مخالف است. از نظر من، بزرگ‌ترین بدبیاری او این است که برادری به اسم صادق دارد!

آشنایی من با زیباکلام از کلاس فلسفه علمش در دانشگاه امیرکبیر شروع شد. قبلاً البته یک‌بار در تلویزیون دیده بودمش. همان جلسه‌ی اوّل کافی بود تا متوجه شوم که او آدمی متفاوت است. زیباکلام نه قدرت بیان شریعتی را دارد و نه مثل سروش بلد است شعر بخواند ولی یک معلّم استثنائی است؛ از آن معلّم‌هایی که طفل گریزپای را جمعه به مکتب می‌آورند. درس دادن او ترکیبی است از خطابه و تئاتر. با اینکه بیشتر از ۶۰ سال سن دارد ولی برای حالی کردن یک مفهوم به دانشجو، بالا و پایین می‌پرد و ادا در می‌آورد. مهم‌ترین ویژگی او در معلّمی این است که حرف‌های مزخرف دانشجویانش را جدی می‌گیرد و آنها را وادار به فکر کردن می‌کند. خروجی کلاس‌های او برخلاف خیلی از اساتید اطلاعات فلسفی زیاد نیست؛ او درعوض، فکر کردن را سر کلاسش یاد می‌دهد.

زیباکلام انقلابی‌ترین آدمی است که تابحال دیده‌ام. نه از آن «انقلابی‌ها» که محافظه‌کارند و مدافع بی‌چون‌وچرای وضع موجود، بلکه انقلابی به معنای واقعی کلمه. در یکی از همان جلسات اوّل کلاسش بود که داشت برای حل مشکلی اداری-آموزشی راهکار می‌داد؛ یک راهکار چهارلایه: اوّل بروید با مدیر گروه صحبت کنید، اگر جواب نداد بروید با رئیس دانشکده صحبت کنید، اگر جواب نداد مسئله را رسانه‌ای کنید و باز اگر جواب نداد بزنید شیشه‌های کلاس‌ها را بشکنید و زیر ماشین رئیس دانشگاه کوکتل مولوتوف بیاندازید! ما زدیم زیر خنده ولی او با اخم و حیرت گفت که دارد جدی حرف می‌زند! به‌گمانم اگر امور کشور را دست او بسپارند در همه‌جا انقلابی به‌پا می‌کند. او مدافع انقلاب اسلامی و کلیّت نظام جمهوری اسلامی است و به‌خاطر آنها حاضر است هر کاری را انجام دهد ولی درعین‌حال ریز و درشتِ حاکمان را نقد می‌کند و پای نقدهایش هم می‌ایستد. بر سر ماجرای هسته‌ای تقریباً همه‌ی کارهای پژوهشی‌اش را تعطیل کرد و تمام‌وقت به موضوع هسته‌ای پرداخت چون انقلاب را در خطر می‌دید.

زیباکلام از آن آدم‌هایی است که خیلی سخت تن به قالب‌های پیش‌ساخته می‌دهد ولی اگر بخواهم او را در قوطی بچپانم باید بگویم که او از لحاظ کلامی، ایمان‌گرا است، از لحاظ فلسفی پراگماتیست است، و از لحاظ علمی آنارشیست. برخلاف بسیاری از متفکران ایرانی که در کار ساخت نظام فکری و برپاکردن کاخ‌های اندیشه هستند، زیباکلام هیچ منظومه‌ی فکری خاصی ندارد و در معدود نوشته‌هایش هم مشغول خراب کردن کاخ‌های دیگران است! حرف او در مسائل اجتماعی خیلی ساده است: برویم دنبال حل مسئله‌ها و مشکلاتمان. شاید این سخن خیلی ساده‌اندیشانه به‌نظر بیاید ولی از نظر زیباکلام، یکی از بزرگترین مشکلات ما این است که به جای اینکه دنبال حل مشکلاتمان باشیم، مشغول نظریه‌بافی و نظریه‌بازی شده‌ایم.

فعالیت‌های فلسفی زیباکلام در خدمت ایمانش است و از این نظر او پروژه‌ای شبیه به کانت دارد. کار او این است که از نقدهای فلاسفه‌ی مدرن و پست‌مدرن غربی به بت‌های عصر ما (که خودش اسمشان را می‌گذارد افسانه) استفاده کند و نشان دهد که این افسانه‌ها انسان را به هیچ جایی نمی‌رسانند و تنها راه نجات برای انسان‌ها چنگ زدن به ریسمان ایمان است. این ایمان هم برخلاف نظر بسیاری از متفکران مسلمان از راه عقلی به‌دست نمی‌آید، بلکه تنها راه رسیدن به آن قلب سلیم است. بزرگترین دشمن این «قلب سلیم» افکار وارداتی مدرن در قالب سیانتیسم است و اینجا است که او در قامت یک فیلسوف علم همه‌ی همّتش را مصروف زدودن گرد و غبارهای علم‌گرایی می‌کند.

از بین روشنفکران ایرانی، زیباکلام بسیار تحت تأثیر آل‌احمد و شریعتی است و بیشترین مشکل را با سروش دارد! او اوایل انقلاب با سروش دوست و همکار بوده ولی بعدها راهش را از او جدا می‌کند. در مقدمه‌ی ترجمه‌ی طرح و نقد نظریه لیبرال دموکراسی بدون اسم بردن از سروش، او را شدیداً مورد نقد قرار می‌دهد و در آخر می‌گوید:

«فرد متدیّنی که دیرزمانی غریق و مجذوب افسانه‌های حیرت‌انگیز و سرابهای شوق‌انگیز فوق بود پس از گذشت سالیانی و در کمال نگرانی اظهار داشت که احساس می‌کند این اندیشه‌ها چیزی از مهدویت باقی نخواهد گذاشت. از وی پرسیدم و اینک از همه‌ی فرزندان زمانه، برادرانه و صمیمانه می‌پرسم: جریان فکری-فرهنگی مدرنیستی که ایدئولوژی‌زدایی جدّی و تمام و کمال از دین را با متهم کردن شریعتی و مطهری به ایدئولوژیک کردن دین آغاز کرد آیا افزون بر «مهدویت»، چیزی از «شهادت»، «وصایت»، «ولایت» و حتّی «رسالت» باقی گذاشته است؟»

زیباکلام یک مسلمان متعارف نیست. او در زمینه‌ی ایمان مشی و روشی کیرکگوری دارد و نه‌تنها برای اثبات خدا و رسالت دنبال استدلال نمی‌گردد که اساساً این استدلال‌ها را نقد و گاهی مسخره می‌کند. سبک و سیاق رجوع او به قرآن هم بیشتر از اینکه شکل و شمایل علمای اسلامی را داشته باشد، ویتگنشتاینی است. این باعث شده که او را به‌طعنه حزب‌اللهی نسبی‌گرا بخوانند. سعید زیباکلام به‌همراه شاگردش غلامحسین مقدم‌حیدری تمام ساختمان ذهنی مرا خراب کردند و من پس از سه‌سال هنوز نتوانسته‌ام ساختمان جدیدی بنا کنم. بیشترین چیزی که از زیباکلام یاد گرفتم نحوه‌ی فکر کردن و نحوه‌ی انجام دادن کار جدی پژوهشی است. من یاد گرفتم که کار جدی کردن چقدر سخت است و حرف جدی زدن چقدر سخت‌تر. مواجه شدن با او قطعاً یکی از نقاط عطف زندگی من است.

 

شریعتی، سروش و زیباکلام علی‌رغم تفاوت‌هایشان در چند موضوع با هم شریک‌اند. اوّل اینکه هرسه بسیار دل‌مشغول دین هستند و همه‌ی تلاش‌های فکریشان صبغه و سویه‌ی دینی دارد. دوم اینکه هیچ‌کدام دیندار ارتدوکس نیستند، ولذا نحوه‌ی دینداریشان از سوی مراجع رسمی دینی مورد تأیید نیست. و سوم اینکه هرسه چند سال از عمرشان را در غرب گذرانده‌اند و بسیار از آن تأثیر گرفته‌اند و به‌دنبال راه‌حلی برای تعامل با آن گشته‌اند. راه‌حل‌های آنها البته مختلف است، ولی تأثیرگرفتنشان از غرب باعث شده که من هم خواهی‌نخواهی تحت تأثیر غرب و مدرنیته باشم و برای خودم به دنبال راه‌حلی. این موضوع باعث می‌شود که فرسنگ‌ها از نحوه‌ی دینداری سنتی-فقهی-حوزوی فاصله بگیرم و هرچه بیشتر می‌گذرد، فاصله‌ام بیشتر شود. از طرف دیگر، دغدغه‌های دینی این سه‌نفر موجب شده که نه‌تنها جذب روشن‌فکران ضددین نشوم بلکه ذره‌ای دلم نخواهد آثار چنان کسانی را بخوانم. من حالا کم‌وبیش ترکیبی هستم از شریعتی، سروش و زیباکلام. البته که تاحدودی از آنها عبور کرده‌ام و نقدهایی به هرکدام وارد می‌دانم ولی اینجا، حالا مکان و زمان نقد کردن معبودهایم نیست. گاهی از خودم می‌پرسم: شریعتی، سروش، زیباکلام ... نفر چهارم کیست؟ آیا اصلاً نفر چهارمی هم در کار است؟

۱۶ نظر ۲۱ آذر ۹۴

داشتم داد می‌زدم: «آقا پیاده میشم. وایسا آقا پیاده میشم! هوی آقای راننده! پیاده میشم!»

راننده نیشخندی زد و گفت: «تو که همین حالا هم پیاده‌ای!»

۰ نظر ۲۰ آذر ۹۴

پیرزن عصازنان وارد کتاب‌فروشی شد و به فروشنده گفت کتابی می‌خواهد که در آن نوشته باشد هر دعایی برای چه خوب است. فروشنده کتابی به دست پیرزن داد. پیرزن شروع کرد بلندبلند دعا خواندن. چنان با سوز می‌خواند و ناله می‌کرد، یاد ندارم هیچ‌وقت این‌همه به حال کسی غبطه خورده باشم. حال خودم را دیدم و حال پیرزن را؛ یاد امام‌الحرمین جوینی (استاد غزالی) افتادم که دم مرگش گفت: «می‌میرم و نمی‌دانم به چه چیز باور دارم. ای‌کاش مثل پیرزنان نیشابور می‌مردم که دست‌کم می‌دانند به چیزی باور دارند.»

۱ نظر ۱۷ آذر ۹۴

عده‌ای معتقدند که امروز چراغ دین نسبت به چند ده‌سال پیش کم‌سوتر شده و مخصوصاً نسل جوان ایرانی چندان دربند دیانت نیست. شواهدی که این عده در حمایت از نظرشان ارائه می‌کنند عبارت‌اند از وضعیت کنونی حجاب، ارتشاء، پارتی‌بازی، ریاکاری و ... . عده‌ی دیگری با این سخن مخالف‌اند و با ارائه‌ی مثال‌هایی می‌کوشند تا نشان دهند که مردم ایران و مخصوصاً جوانان ایرانی، اگر نسبت به قبل دیندارتر نشده باشند، دینداری‌شان کمتر هم نشده است. مثال‌هایی که گروه دوم بر آن پافشاری می‌کنند از این قبیل هستند: کثرت جمعیت در مراسم‌های اعتکاف، عزاداری‌های ماه محرم، زیارت قبور اولیاء خدا، راه‌پیمایی ۲۲ بهمن و اخیراً راه‌پیمایی اربعین. از نظر این گروه، این موارد و مواردی شبیه به آنها نشان می‌دهد که دین همان قوّت پیشین را نزد عموم مردم دارد و از آنجا که بخش زیادی از شرکت‌کنندگان در این مراسم جوان هستند، این موضوع نشان می‌دهد که علی‌رغم ادعای گروه اوّل، نسل جوان ایرانی رابطه‌ی محکمی با دین دارد.

از یک طرف حرف گروه اوّل به‌نظر ملموس می‌آید و از طرف دیگر منکر جمعیت‌های عظیم مورد نظر گروه دوم هم نمی‌توان شد. سعی می‌کنم با ذکر نکته‌ای نشان دهم که مثال‌های گروه دوم چندان در خدمت ادعایشان نیست. نکته‌ی قابل ذکر، تمایل بسیار زیادی است که در جوامع مدرن به خاص کردن روزهای سال وجود دارد. با افزایش پیدا کردن اوقات فراغت در فرهنگ جوامع مدرن، انسان‌ها تلاش می‌کنند که هرطور‌شده روزهایشان را از یکنواختی خارج کنند و به آنها معانی خاص ببخشند. یکی از مهم‌ترین ترفندها خاص کردن روزهای معمولی و اهمیت دادن به این روزها است. مثلاً می‌توانیم ببینیم که «سالروز تولد» امروزه چه اهمیتی برای افراد پیدا کرده درحالی‌که اگر چند دهه در تاریخ عقب برویم کمتر اثری از اهمیت روز تولد برای پیشینیان نمی‌بینیم. علاوه بر سالروز تولد، ازدواج، نامزدی و ... روزهای دیگری هم در سال وجود دارند که به آنها بسیار اهمیت داده می‌شود. مثلاً کریسمس، ولنتاین، هالوین و ... . هرسال که می‌گذرد شاهد این هستیم که در کشور ما این روزها جدی‌تر گرفته می‌شوند و تعداد افراد بیشتری به بزرگداشتن آنها رغبت نشان می‌دهند. جشن‌های ملّی هم که از قدیم درجریان بوده کماکان با قوّت ادامه دارد: ایّام نوروز، شب یلدا، چهارشنبه سوری و ... .

حرف من این است که روزهای خاص مذهبی هم تقریباً همین کارکرد را برای قشر «مذهبی» جامعه دارد. حتی می‌توانیم از گروه پرتعدادی سراغ بگیریم که هم کریسمس و ولنتاین را جشن می‌گیرند و هم در عزاداری ایّام محرم شرکت می‌کنند و شب قدر قرآن به‌سر می‌گیرند. ولی آیا می‌توانیم بگوییم که حضور پرتعداد این افراد در این مراسم‌ها نشانه‌ی استحکام دینداری‌شان است؟ به‌نظرم می‌رسد که بر اساس روزهای خاص و مراسم‌های خاص نمی‌شود حکم خاصی درباره‌ی افراد ارائه کرد. همان‌طوری که نمی‌شود افراد را به‌خاطر جشن گرفتن کریسمس یا هدیه دادن در ولنتاین، غربی دانست، و همان‌طوری که نمی‌شود افراد را به‌خاطر جشن گرفتن نوروز یا گرم‌گرفتن شب یلدا ناسیونالیست دانست، نمی‌توان به‌خاطر حضور در مراسم‌های مرتبط با دین، آنها را متدیّن خواند. این درست نیست که با نگاه به کنش افراد در چند روز خاص، درباره‌ی کل زندگی آنها حکم کلی بدهیم. راه درست این است که ببینیم دین چه نقشی در زندگی روزمره‌ی افراد بازی می‌کند تا بتوانیم داوری درستی درباره‌ی قوّت دینداری نسل جوان ارائه کنیم. معیارها می‌توانند اینها باشند: جمعیت مساجد در روزهای معمولی، وضعیت عمومی حجاب، آمار فحشا و اعتیاد، آمار سایت‌های پربازدید، نحوه‌ی روابط میان افراد و ... .

منکر این نیستم که شرکت در مراسم‌های مذهبی می‌تواند تأثیر معنوی بسیار برجسته‌ای بر نسل جوان بگذارد، ولی همانطوری که آمار مسافرت در ایّام عید نوروز سنجه‌ی خوبی برای داوری درباره‌ی میزان مسافرت ایرانیان در طول سال نیست، آمار شرکت‌کنندگان در اعتکاف یا عزاداری‌های محرم نیز سنجه‌ی خوبی برای داوری درباره‌ی دینداری مردم ایران نیست. تأثیر این مراسم‌ها را باید در زندگی روزمره‌ی افراد سنجید. باید دید که با وجود شرکت در این مراسم‌ها، آیا نسل جوان ایرانی به‌طور کلی زندگی معنوی و اخلاقی دارد؟

۹ نظر ۱۴ آذر ۹۴

همه‌ی این آتیشا از گور این طرح سوادآموزی بلند میشه. آخه من نمی‌دونم طویله چه جای این کاراس؟ کی دیده خر و گاو و برّه و بز سواد یاد بگیرن؟ هرچی بهشون گفتم نوکرتم، بذارین حیوونا برای خودشون بچرن، به خرجشون نرفت. تقصیر خودِ خرشونم بود. اومده بودن پشت در خونه صدای خر و گاو درمیاوردن که یعنی می‌خوایم سواد یاد بگیریم، واسه خودمون کسی بشیم! من هم گفتم لابد اینا یه چیزی می‌دونن که می‌گن. شاید راست میگن. عجب خبطی کردم! عجب غلطی کردم! کاشکی هزینه‌اش فقط خرج معلم‌سرطویله بود. از وقتی سواد یاد گرفتن قر و اطوارشون زیاد شده. حالا دیگه باید یونجه رو بریزم توی ظرف جدا بذارم جلوشون؛ تو آخور نمی‌خورن، میگن اینجوری دهنی میشه غیر بهداشتیه! این چندوقته هرچی درآوردم دادم خرج دوای معده‌ی گاوا و گوسفندا. از وقتی سواد یاد گرفتن دیگه نشخوار نمی‌کنن، می‌گن بی‌کلاسیه. خلاصه یه وضع ناجوری شده.

دیروز بزغاله اومده میگه اگه می‌خوای سر منو ببری همین الآن دست‌به‌کار شو وگرنه من می‌خوام قرص برنج بخورم! اینقد شاخ به شاخش گذاشتم تا بالاخره تونستم از زیر زبونش بکشم بیرون که رفته کتابای آلبر کامو رو خونده! آخه بزغاله رو چه به این مسخره بازیا! نشستم کلّی براش قصه گفتم، تعریف کردم، آخرش دیگه التماسش کردم ولی به‌خرجش نرفت. گفت دیگه از پوچی زندگی خسته شده. یهو نمی‌دونم چی شد که به سرم زد براش بخونم: «بزک نمیر بهار میاد، کمبزه با خیار میاد». اینو که گفتم رفت تو فکر، بعد از یه چند دیقه‌ای برگشت گفت دیگه نمی‌خواد بمیره؛ گفت برای زندگیش معنا پیدا کرده!

امروز صبح داشتم سرِ زمین علفای هرز رو درمیاوردم، شلغم و ترب و سیب‌زمینی و بقیه ریختن دورم که ما زمستون سرمامون میشه، گلخونه می‌خوایم. محلشون نذاشتم. فکر کردن اینجا هم طویله ست! گفتم برن پی کارشون. نمیشه هرچی اینا خواستن بگی چشم که! فردا می‌خوان کولت بشن. عصری که اومدم سرِ زمین دیدم کمبوزه و خیار نارس، سرشون کنده شده و افتادن یه گوشه. یه کاغذم بغل دستشون افتاده بود. ورش داشتم، خوندمش. روش نوشته بود: «ما برای چی نمیریم؟»

۸ نظر ۱۳ آذر ۹۴

معمولاً انسان‌ها مرگ را امری نامطلوب می‌دانند. بعضی از آنها از آن می‌ترسند و بعضی دیگر ترجیح می‌دهند که فعلاً با آن مواجه نشوند. ولی آیا این تصور درست است؟ آیا اینکه ما روزی می‌میریم، برای ما رخداد بدی به حساب می‌آید؟ تامس نیگل تلاش می‌کند تا نشان دهد که مرگ آنقدرها که به‌نظر می‌آید اتفاق بدی برای ما نیست. پیشفرض او این است که مرگ پایان زندگی است و پس از آن حیات دیگری وجود ندارد. حتی با چنین پیشفرضی، نیگل می‌گوید که مرگ اتفاق بدی برای انسان نیست.

ادعای کسانی که مرگ را بد می‌دانند این است که در زندگی خوشی‌ها و لذت‌های فراوانی وجود دارد که با مرگ همه‌ی آنها از دست می‌رود. بنابراین می‌توان گفت مرگ بد است زیرا ما را از خوبی‌های زندگی محروم می‌کند. نیگل سه نقد به این ادعا وارد می‌کند و در انتها نتیجه می‌گیرد که مرگ برای ما بد نیست. نقد اوّل او بر این اساس استوار است که آنچه ما نمی‌دانیم نمی‌تواند ما را آزار دهد. اگر بهترین دوست شما پشت سرتان شما را مسخره کند و شما هیچ‌وقت متوجه نشوید، هیچ آزاری از این تمسخر متوجه شما نمی‌شود. یا اگر پس از مرگتان برادرتان ادعا کند که چیزی از او دزدیده‌اید، شما از او ناراحت نمی‌شوید چون شما دیگر زنده نیستید که بخواهید ناراحت شوید. بنابراین حتی اگر بپذیریم که با مرگمان از خوبی‌های زندگی محروم می‌شویم، این محرومیت آسیبی به ما نمی‌زند و باعث رنجش ما نمی‌شود. نقد دوم نیگل هم با یک مثال ارائه می‌شود. فرض کنید که شخص باهوشی تحت عمل جراحی مغز قرار بگیرد و بر اثر این عمل جراحی، ضریب هوشی‌اش به اندازه‌ی یک کودک سه ماهه شود. قضاوت ما این خواهد بود که این موضوع اتفاق بدی برای او بوده است چون او از موهبت هوش سرشارش محروم شده. ولی خود او چنین نظری ندارد و شرایطش را بد نمی‌داند. برای او همین کافی است که نیازهای اوّلیه‌اش تأمین شود و در صورت تأمین نیازهایش راضی و شاد خواهد بود. آن شخص باهوش دیگر وجود ندارد و شخص کنونی از زندگی‌اش راضی است. چرا باید فکر کنیم که این اتفاق برای او رخدادی نامطلوب بوده است؟ در مورد فرد مرده هم ماجرا به همین شکل است. فردی که زنده بود دیگر وجود ندارد، و فردی که مرده ناراضی نیست پس چرا باید فکر کنیم که مرگ برای فرد اتفاق بدی بوده است؟ پس اینجا هم نتیجه می‌گیریم که مرگ برای فرد مرده رخداد بدی نیست. نقد سوم نیگل از ادعای لوکریتوس، فیلسوف اپیکوری نشأت می‌گیرد. لوکریتوس می‌گفت که ما فقط در یک بازه‌ی زمانی خاص زندگی می‌کنیم. همان‌طوری که پس از مرگ دیگر زندگی نمی‌کنیم، پیش از تولد هم زندگی نمی‌کردیم، و همان‌طور که زندگی نکردن پیش از تولد برای ما امر بد و نامطلوبی به حساب نمی‌آید، زندگی نکردن پس از مرگ هم نباید برای ما بد تلقی شود. البته به‌نظر می‌رسد که لوکریتوس به این موضوع توجه نکرده که این دو زمان برای ما یکسان نیستند، زیرا اگر فرد نمیرد، می‌تواند در بازه‌ی پس از مرگش زندگی کند. ولی او به‌هیچ‌وجه این امکان را ندارد که در بازه‌ی پیش از تولدش زندگی کند. استدلال نیگل این است که در این جهان زندگی ابدی غیرممکن است ولذا به‌هرحال دیر یا زود مرگ به سراغ فرد خواهد آمد. با این حساب، دیگر چندان تفاوتی نمی‌کند که چه زمانی این اتفاق رخ دهد، چون به‌هرحال فرد نمی‌تواند در بازه‌ی پس از آن زندگی کند. پس به‌نظر می‌رسد که حرف لوکریتوس درست است و مرگ برای کسی که مرده اتفاق بدی به حساب نمی‌آید.

 

پی‌نوشت: این آخرین یادداشت از سلسله یادداشت‌ها درباره‌ی مرگ بود.

۳ نظر ۰۹ آذر ۹۴

- خب، تعریف کن. این روزا چی کار می‌کنی؟

- تسویف!

۵ نظر ۰۸ آذر ۹۴

از قدیم درباره‌ی «آب حیات» افسانه‌ها و اسطوره‌ها ساخته و پرداخته شده. گفته‌اند که آب حیات ماده‌ای است که در مکانی تاریک و ظلمانی جای گرفته و هر که از آن بنوشد تا ابد زنده خواهد ماند. همین امر باعث شده که انسان‌های بسیاری در پی آب حیات بگردند. می‌گویند اسکندر هرچه گشت، آن را نیافت و عمرش را بر سر این جستجو گذاشت، ولی خضر از آن نوشید و عمر جاودان یافت. اگر از مولانا بپرسیم که آب حیات چیست، جوابی عجیب و غیر قابل انتظار به ما می‌دهد: آب حیات همان مرگ است!

از ویژگی‌های اهل باطن یکی این است که از ظاهر لغات و اصطلاحات و مفاهیم فراتر می‌روند و به باطن آنها چنگ می‌زنند. یکی از معروف‌ترین حلقه‌ی اهل باطن، عرفا هستند و یکی از معروف‌ترین عرفا در سنت ما مولانا است. مولانا نگاهی سراسر متفاوت نسبت به مفاهیم زندگی و مرگ دارد. می‌توانیم بگوییم که به معنایی، مولانا زندگی را مرگ، و مرگ را زندگی می‌داند! در نظر مولانا، کسانی که زندگی می‌کنند ولی حیاتی انسانی ندارند درواقع و در باطن، مرده‌اند. منظور از حیات انسانی، کسب معرفت به حق و رسیدن به مقام شهود و عشق است. کسانی که چنین ویژگی‌ای دارند زنده‌اند ولی کسانی که به ظاهر زندگی دنیوی بسنده کرده‌اند و از زندگی جمادی و حیوانی‌شان فراتر نمی‌روند درواقع مردگان متحرّک هستند. البته زندگی و مرگ از نظر مولانا امری ذومراتب و تشکیکی است؛ به این معنا که هرچه فرد به خداوند نزدیک‌تر باشد زنده‌تر است و هرچه از او دورتر باشد مرده‌تر. پس اینجا منظور مولانا از مرگ، صرفاً لحظه‌ای نیست که زندگی ارگانیک انسان به پایان می‌رسد، بلکه منظور او از مرگ دور بودن از خداوند است. این معنا از مرگ نزد مولانا را می‌توانیم معنای مذمومِ مرگ بنامیم.

البته مولانا به مرگ نگاه ممدوح هم دارد و آن همان مرگی است که در زندگی انسان به‌طور ظاهری رخ می‌دهد. مولانا این مرگ را پدیده‌ای بسیار مبارک و زندگی جاوید و آب حیات می‌داند. مولانا می‌گوید که هیچ انسانی پس از مرگ، از مردن خود ناراضی و ناراحت نیست، چون حجاب‌ها از پیش چشمان او کنار زده می‌شوند و او می‌تواند حقایقی که قبلاً از دیدن آنها ناتوان بود را ببیند؛ درست مثل جنینی که از رحم مادر بیرون می‌رود و پا به جهانی بزرگ‌تر می‌گذارد. ما نیز از این دنیای کوچک و حقیر بیرون می‌رویم و پا به دنیایی بسیار بزرگ‌تر می‌گذاریم، به همین علّت از بیرون رفتن از این جهان ناراحت نخواهیم بود. ناراحتی ما از این است که چرا کم توشه برداشته‌ایم. بنابراین حسرتِ کم بودن زاد و توشه حسرتی است که انسان‌ها پس از مرگشان می‌خورند.

از نظر مولانا، مرگ نقشی مانند نقش آینه دارد. انسان‌های زیبارو دوست دارند مدام خود را درون آینه ببینند، زیرا از زیبایی خود خوشنود هستند ولی برعکس، انسان‌های زشت‌رو از آینه‌ها فراری‌اند، چون دوست ندارند زشتی‌شان پیش چشمشان باشد. همین نقشی را که آینه در رابطه با زیبایی‌ها و زشتی‌های ظاهری انسان بازی می‌کند، مرگ در رابطه با زیبایی‌ها و زشتی‌های باطنی انسان بازی می‌کند. انسان‌هایی که باطنی زیبا دارند مرگ را دوست دارند، چون با مرگ، باطن زیبایشان هویدا می‌شود، ولی آنهایی که باطنی زشت دارند از مرگ فراری‌اند چون مرگ باعث آشکار شدن باطن زشتشان می‌شود. پس علّت ترس از مرگ از نظر مولانا زشتی باطن افراد است. این موضوع را او به زیبایی در دو بیت مطرح می‌کند:

مرگ هرکس ای پسر همرنگ اوست              پیش دشمن، دشمن و بر دوست، دوست

آنکه می‌ترسی ز مرگ اندر فرار                     آن ز خود ترسانی ای جان، هوش‌دار

۱ نظر ۰۶ آذر ۹۴

ابوالعلاء معرّی یکی از شعرای نامدار عرب است که یکی از علل معروفیتش سنگ قبرش است. او وصیّت کرده بود که این بیت شعر را بر سنگ قبرش بنویسند: «هذا جناه ابیّ علیّ/ و ما جنیت علی أحد»؛ یعنی این جنایتی است که پدرم در حق من کرد، و من این جنایت را در حق کس دیگری نکردم. از همین یک بیت می‌توان حدس زد که او چه نگاه سیاه و تاریکی به زندگی داشته، تا حدی که آمدن به این جهان را جنایت پدرش می‌دانسته. او از همان کودکی نابینا بود و خود را «ذومحبسین» می‌خواند، چون هم در زندان تاریک کوری افتاده بود و هم در زندان تاریک زندگی. به همین دلیل، او مرگ را تنها راه رهایی از این دو زندان می‌دانست و آرزوی آن را در سر می‌پروراند. متفکّر دیگری که از نظر نگاه به زندگی اشتراکات زیادی با ابوالعلاء‌ معرّی دارد، شاعر هم‌عصرش، عمر خیام است. خیام هم نگاهی تلخ به زندگی این جهان دارد، فرسوده شدن در این جهان را بی‌فایده می‌داند، و در این آمد و رفت سودی نمی‌بیند. اشتراک نظر این دو نفر به همین جا ختم نمی‌شود. هر دو کوشیده‌اند تا با ابزار عقل و فلسفه گره از کار جهان باز کنند و هر دو ناکام مانده‌اند. لذا هر دو نگاهی بدبینانه به زندگی دارند و نسبت به وجود زندگی اخروی مشکوکند. همین امر باعث شده که آنها زندگی کردنشان را بی‌معنا ببینند. زندگی از نظر آنها، آمد و رفت افراد به این جهان است بدون اینکه هیچ حاصلی از این آمد و رفت‌ها ببرند. ترجیح مشترک هر دو شاعر، به‌دنیا نیامدن است. آنها می‌گویند که ای کاش پا به این جهان نمی‌گذاشتند، و از اینکه آنها را بی‌اختیار به این جهان کشانده‌اند ناراضی‌اند. پس آنها در این موضوع که نبودن بهتر از بودن است هم‌نظرند. اختلاف آنها از پاسخ به این سؤال آغاز می‌شود که حالا که علی‌رغم میلمان به این دنیا آمده‌ایم چه کنیم؟

پاسخ ابولعلاء این است که چون زندگی بی‌معناست، پس لذت بردن از آن کاری بی‌فایده است. باید از دنیا روی بگردانیم، از هم‌نشینی با مردم اجتناب کنیم، گوشه‌نشینی پیشه کنیم و به قناعت و پارسایی زندگی بگذرانیم تا بالاخره مرگ به سراغمان بیاید و از این زندگی راحت شویم. گفته‌اند که او خود به همین رأی عمل می‌کرد. خوراکش در شبانه‌روز یک گرده‌ی نان بود و گلیمی را به‌عنوان لباس می‌پوشید. روزها را غالباً روزه می‌گرفت و شب‌ها را به عبادت می‌گذراند. او حتی از خوردن حیوانات ذبح شده خودداری می‌کرد و گیاه‌خواری پیشه کرده بود. به‌طور خلاصه، ابوالعلاء زندگی را تلخ می‌دید و تلخی آن را تا آخر سرمی‌کشید. در مقابل،‌ خیام راه و روش بسیار متفاوتی را برگزید. او می‌گفت حالا که بدون اختیار ما را به این جهان آورده‌اند و بدون اختیار از آن بیرون می‌برند، پس بهتر است قدر این فرصت را بدانیم و آن را غنیمت بشماریم. حالا که عمر محدودی داریم، آن را به خوشی و مستی سپری کنیم چون خیلی زود عمرمان به پایان می‌رسد. او در اشعارش ما را به مستی و فراموش کردن تلخی زندگی فرا می‌خواند: «می نوش که عمر جاودانی این است». به‌طور خلاصه خیام هم مثل ابوالعلاء زندگی را تلخ می‌دید ولی برای اجتناب از این تلخی، مستی و خوش‌باشی را پیشنهاد می‌کرد و می‌گفت چیزی بیشتر از این نمی‌شود از زندگی انتظار داشت: «خوش باش دمی که زندگانی این است».

۱ نظر ۰۲ آذر ۹۴