خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

۸۰ مطلب با موضوع «مزخرفات» ثبت شده است

در مخالفت مولانا با فلسفه و با فلاسفه هیچ شکی نیست. در سرتاسر مثنوی هرجا مجالی یافته فیلسوف و فلسفه‌اش را فروکوفته و به زبان‌های مختلف آن را راهی نادرست برای رسیدن به خدا معرفی کرده. امّا شاید اوج آن در دفتر ششم و هنگام تعریف داستان فقیر روزی‌طلب باشد. مولانا قصّه‌ی فقیری را تعریف می‌کند که می‌خواسته بدون واسطه روزی بخورد:


آن یکی بیچارهٔ مفلس ز درد

که ز بی‌چیزی هزاران زهر خَورد


لابه کردی در نماز و در دعا

که‌ای خداوند و نگهبان رِعا!


بی ز جهدی آفریدی مر مرا

بی فنِ من روزی‌ام دِه زین سرا ...


گاه بدظن می‌شدی اندر دعا

از پی تأخیرِ پاداش و جزا


باز اِرجاء خداوند کریم

در دلش بشّار گشتی و زَعیم


فقیر مدتی در این حال بود؛ گاهی از دعا کردن خسته و ناامید می‌شد ولی دوباره به کرم خداوند امید می‌بست، تا آنکه شبی خوابی دید:


دید در خوابْ او شبی و خواب کو

واقعهٔ بی‌خواب صوفی ‌راست خو


هاتفی گفتش که ای دیده تَعَب!

رُقعه‌ای در مشقِ ورّاقان طلب


در خواب به او گفتند که از مغازه‌ی کاغذفروش، برگه‌ی کاغذی را با فلان مشخصات بردارد و بخواند.


این بگفت و دست خود آن مژده‌ور

بر دل او زد که رو زحمت ببر


چون به خویش آمد ز غیبت آن جوان

می‌نگنجید از فرح اندر جهان ...


جانب دکان ورّاق آمد او

دست می‌برد او به مشقش سو به سو


پیش چشمش آمد آن مکتوب زود

با علاماتی که هاتف گفته بود ...


رفت کنج خلوتی و آن را بخواند

وز تحیّر واله و حیران بماند


که بدین سان گنج‌نامهٔ بی‌بها

چون فتاده ماند اندر مشق‌ها ...


اندر آن رقعه نبشته بود این

که برونِ شهر گنجی دان دفین


آن فلان قبّه که در وی مشهد است

پشت او در شهر و در، در فَدفَد است


پشت با وی کن تو رو در قبله آر

وانگهان از قوسْ تیری در گذار


چون فکندی تیر از قوس ای سُعاد!

برکَن آن موضع که تیرت اوفتاد


در آن برگه‌ی کاغذ نوشته بود که بیرون از شهر گنجی دفن شده. برو در فلان مکان رو به قبله بایست و تیری در کمان بگذار و تیر را رها کن‌. هرکجا تیر افتاد همان‌جا را بکن، گنج را خواهی یافت.


پس کمانِ سخت آورد آن فتی

تیر پرّانید در صحن فضا


زو تبر آورد و بیل او شادْ شاد

کَند آن موضع که تیرش اوفتاد


کُند شد هم او و هم بیل و تبر

خود ندید از گنج پنهانی اثر


هم‌چنین هر روز تیر انداختی

لیک جای گنج را نشناختی


هرچه مرد فقیر تیر می‌انداخت و می‌کند بی‌فایده بود و گنجی نمی‌یافت. آن‌قدر کند و کند تا همه‌ی شهر باخبر شدند و به پادشاه خبر بردند که فلانی نقشه‌ی گنج پیدا کرده:


چون که این را پیشه کرد او بر دوام

فُجفُجی در شهر افتاد و عوام


پس خبر کردند سلطان را از این

آن گروهی که بُدند اندر کمین


عرضه کردند آن سخن را زیردست

که فلانی گنج‌نامه یافته‌ست


سلطان ماجرا را از فقیر می‌پرسد و فقیر ناگزیر برگه‌ی کاغذ را نشانش می‌دهد. سلطان شروع می‌کند به جستجوی گنج:


مدت شش ماه و افزون پادشاه

تیر می‌انداخت و برمی‌کند چاه


هرکجا سَخته کمانی بود چُست

تیر داد انداخت و هر سو گنج جست ...


پادشاه هم هرچه کوشید توفیق نیافت. کاغذ را به فقیر برگرداند و گفت که کار کار خودت است:


سخت جانی باید این فن را چو تو

تو که داری جان سخت این را بجو


گر نیابی نبوَدَت هرگز ملال

ور بیابی آن به تو کردم حلال


این‌بار فقیر به جای تیر انداختن و زمین کندن دست به دعا برمی‌دارد. دعاهایی بسیار زیبا و نغز که از زیباترین نیایش‌ها به زبان فارسی‌اند:

گرد این بام و کبوترخانه من

چون کبوتر پر زنم مستانه من


جبرئیل عشقم و سِدره‌ام تویی

من سقیمم، عیسیِ مریم تویی


جوش ده آن بحر گوهربار را

خوش بپرس امروز این بیمار را ...


بر کفِ من نِه شراب آتشین

وانگه آن کرّ و فر مستانه بین ...


در عدم ما مستحقان کی بُدیم

که بر این جان و بر این دانش زدیم


ای بکرده یار هر اغیار را

وی بداده خلعتِ گل خار را


خاک ما را ثانیاً پالیز کن

هیچ‌نی را بار دیگر چیز کن


این دعا تو امر کردی ز ابتدی

ورنه خاکی را چه زهرهٔ این بُدی؟


چون دعامان امر کردی ای عُجاب

این دعای خویش را کن مستجاب


شب شکسته کشتی فهم و حواس

نه امیدی مانده، نه خوف و نه یاس


بُرده در دریای رحمت ایزدم

تا ز چه فن پر کند بفرستدم


آن یکی را کرده پر نور جلال

وآن دگر را کرده پر وهم و خیال ...


چون الف چیزی ندارم ای کریم

جز دلی دلتنگ‌تر از چشم میم ...


در زمان بیهُشی خود هیچ، من

در زمان هوش اندر پیچ، من


هیچِ دیگر بر چنین هیچی مَنِه

نام دولت بر چنین پیچی مَنِه ...


دَر ندارم، هم تو داراییم کن

رنج دیدم، راحت‌افزاییم کن


هم در آب دیده عریان بیستم

بر درِ تو چون که دیده نیستم


آب دیدهٔ بندهٔ بی‌دیده را

سبزه‌ای بخش و نباتی زین چَرا


مرد فقیر دعا می‌کرد و می‌گریست. مولانا می‌گوید باید این‌گونه خدا را خواند؛ این‌گونه درهای بسته باز می‌شوند. او ما را توصیه می‌کند به پیش گرفتن روش مرد فقیر:


ای اَخی! دست از دعا کردن مدار

با اجابت یا ردِ اویَت چه کار؟


نان که سد و مانع این آب بود

دست از آن نان می‌بباید شست زود


خویش را موزون و چُست و سُخته کن

ز آب دیده نان خود را پخته کن


مرد در این حال بود که الهام الهی دررسید:


اندر این بود او که الهام آمدش

کشف شد این مشکلات از ایزدش


که‌او بگفتت در کمان تیری بنه

کِی بگفتندت که اندر کش تو زه؟


او نگفتت که کمان را سخت ‌کش

در کمان نِه گفت او، نه پر کنش


از فضولی تو کمان افراشتی

صنعت قوّاسی‌ای برداشتی


ترک این سخته‌کمانی رو بگو

در کمان نِه تیر و پرّیدن مجو


چون بیفتد برکن آنجا می‌طلب

زور بگذار و به زاری جو ذهب


ندا می‌آید که ما گفتیم تیر را در کمان بگذار و تیر بیانداز، نگفتیم کمان را بکش و تیر بیانداز. تو از سر فضولی کمان را می‌کشیدی و از همین رو به مطلوب نمی‌رسیدی. برخلاف آنچه فکر می‌کردی با زور زدن به گنج نمی‌رسی بلکه با زاری است که به آن دست می‌یابی.


آنچه حق است اقرب از حبل الورید

تو فکنده تیر فکرت را بعید


مولانا اینجا به نکته‌ی اصلی داستانش می‌رسد. منظور از گنجی که مرد فقیر به دنبالش می‌گشت همان خداست. گنج زیر پای مرد بود ولی او برای دورتر انداختن تیر زور می‌زد. حالت مرد فقیر همان حال اهل فلسفه است که در جستجوی خدا تیر اندیشه را به هزار زحمت به دورترین نقاط پرتاب می‌کنند، درحالی‌که خدا از رگ گردن به آن‌ها نزدیک‌تر است. اینجا است که مولانا به اهل فلسفه سخت می‌تازد:


ای کمان و تیرها بر ساخته!

صیدْ نزدیک و تو دور انداخته


هرکه دوراندازتر، او دورتر

وز چنین گنج است او مهجورتر


فلسفی خود را از اندیشه بکُشت

گو بدو کو راست سوی گنجْ پشت


گو بدو چندانکه افزون می‌دود

از مرادِ دل جداتر می‌شود


مشکل اهل فلسفه این است که گنج زیر پایشان را رها کرده‌اند و به‌دنبال راه‌های دورتر انداختن تیرند. لاجرم هرچه تیرشان را دورتر می‌اندازند، از گنج بیشتر فاصله می‌گیرند. در مقابلِ اندیشه‌های پیچیده و توبرتوی فلسفی، مولانا بلاهت و گولی را توصیه می‌کند؛ هرچه خود را از این افکار پیراسته کنی و سبک‌تر پرواز کنی، آسان‌تر به مقصد می‌رسی:


ای بسا علم و ذکاوات و فِطَن

گشته ر‌هرو را چو غول و راهزن


بیشترْ اصحابِ جنّت ابلهند

تا ز شرّ فیلسوفی می‌رهند


خویش را عریان کن از فضل و فضول

تا کند رحمت به تو هر دم نزول


زیرکی ضد شکست است و نیاز

زیرکی بگذار و با گولی ‌بساز.

۳ نظر ۱۵ تیر ۹۶

اگر قرار باشد داستان دنیا را بنویسند یا فیلمش را بسازند به‌نظرم در ژانر طنز و کمدی طبقه‌بندی خواهد شد. برای همین فکر می‌کنم هوشمندترین انسان‌ها کسانی‌اند که هنگام ورق زدن کتاب دنیا یا تماشای فیلمش عینک طنز به چشمشان بزنند. زندگی را باید جدی گرفت، در این شکی ندارم، ولی می‌گویم هوشمندترین انسان‌ها کسانی‌اند که زندگی را به نحو طنزآلودی جدی می‌گیرند. نباید خشک و سخت و عبوسانه زندگی را جدی گرفت. برعکس، باید درحالی‌که زندگی را جدی می‌گیریم به ریش آن بخندیم. آدم‌هایی که خوب، به‌جا و خیلی جدی شوخی می‌کنند را دوست دارم، و از این‌ها، آن‌هایی که شوخی نه فقط بر زبانشان، که در همه‌ی کارهایشان، در زندگی‌شان جاری است را دوست‌تر دارم.

۰ نظر ۱۲ تیر ۹۶

مراجعه به صندوق رأی روشی است در اداره‌ی امور مملکت. روشی برای چرخش قدرت بدون خشونت و صرفاً با اتکا به نظر عموم مردم جامعه. انتخابات قطعاً مثل هر روش دیگری، کامل نیست و نقاط ضعف بسیاری دارد ولی روشی است که تجربه‌ی بشری تاکنون به آن رسیده و آن را نسبت به سایر روش‌ها ترجیح داده. مراجعه به آراء عمومی هرچند مساوی با دموکراسی نیست، بخش مهمی از آن است، به‌نحوی که می‌توانیم بگوییم هرچه در اداره‌ی کشوری نظر مردم بیشتر پرسیده شود،‌ نظام سیاسی آن کشور دموکراتیک‌تر است. [۱]

هنگام سخن گفتن از دموکراسی باید به این نکته توجه داشته باشیم که این روش، روشی بسیار حداقلی است ولذا انتظار ما هم باید از آن حداقلی باشد. دموکراسی (اینجا =صندوق رأی) برای انتخاب شدن بهترین افراد برای حکومت طراحی نشده. دموکراسی هیچ تضمینی برای انتخاب افراد صالح و شایسته به ما نمی‌دهد، هرچند انتخاب افراد شایسته از طریق انتخابات البته محال نیست. صندوق رأی این امکان را به من (به عنوان یک شهروند) می‌دهد که بین گزینه‌های موجود افرادی را انتخاب کنم (و متعاقب آن امور طوری رقم بخورد) که فاصله‌ی کمتری نسبت به وضعیت مطلوب (از نظر من) داشته باشد. صندوق رأی هیچ تضمینی برای بهتر شدن امور به شهروندان نمی‌دهد. حتی هیچ تضمینی برای بدتر نشدن امور هم نمی‌دهد. گاهی مجبور می‌شویم گزینه‌ای انتخاب کنیم که اوضاع را خیلی از این چیزی که هست بدتر نکند. با توضیحات فوق باید روشن شده باشد که انتخابات اساساً برای حاکم شدن افراد صالح طراحی نشده (چه برسد به اصلح!)

با این حساب، باید از خود بپرسیم که اصلاً چرا چنین روشی را برای تعیین حاکمان برگزیده‌ایم؟ چرا روشی را انتخاب نمی‌کنیم که منجر به تعیین حاکمان صالح شود؟ جواب روشن است: عدم کفایت روش‌های دیگر. هرچند روش‌هایی بوده‌اند و هستند که ادعای حکومت بهترین افراد جامعه را دارند، متأسفانه هیچ کدام از این روش‌های موجودِ مملکت‌داری در عمل نتوانسته‌اند انتخاب چنین حاکمانی را ضمانت کنند. به‌علاوه، آن روش‌ها مزیت‌های دموکراسی را هم ندارند: هرچند دموکراسی تضمین نمی‌کند که حاکمان خوب می‌آیند ولی تضمین می‌کند که حاکمان بد زیاد نمی‌مانند. دموکراسی روشی است که در آن حتی اگر فردی فاسد زمام امور را به‌دست بگیرد (به دلیل وجود نهادهای نظارتی) نمی‌تواند زیاد خرابکاری کند. دموکراسی هرچند انتخاب بر اساس نظر اکثریت است، ولی بهترین روش است برای حفظ و صیانت از حقوق اقلیت. دموکراسی بهترین روش است برای انتقال مسالمت‌آمیز قدرت و ... . بنابراین، دموکراسی و مراجعه به آرای مردم بهترین روش موجود برای اداره‌ی امور مملکت است.

این نکته نزدیک به بداهت است که برای رسیدن به هر هدفی، باید وسیله و روش خاصی را انتخاب کرد و با هر روشی نمی‌شود به هر هدفی رسید. اگر هدفمان تعیین حاکمان صالح برای جامعه است، باید توجه داشته باشیم که روش انتخابات برای رسیدن به چنین هدفی تنظیم نشده. [۲] اگر در عمل نگاهی به انتخابات‌های موجود در جهان بیاندازیم، می‌بینیم که معمولاً برندگان انتخابات کسانی هستند که بتوانند بیشتر حقه‌بازی کنند، دروغ بگویند، به رقیبشان اتهام ناروا بزنند و ... . در همین انتخابات ریاست‌جمهوری اخیر فرض کنید فرد صالح و خداترسی به‌عنوان نامزد هفتم می‌آمد و در مناظره‌ها شرکت می‌کرد. اصلاً چنین کسی دیده می‌شد؟ پاسخ را می‌شود از نتایج انتخابات فهمید: در هر دو جناح،‌ نامزدهایی که اخلاقی‌تر رفتار می‌کردند کمترین رأی را آوردند. این نشان می‌دهد که در عمل هم افراد صالح شانس زیادی برای پیروز بیرون آمدن از صندوق رأی ندارند. ممکن است کسانی بگویند همین رأی مردم نشانگر صالح بودن فرد پیروز است. افکار عمومی روی‌هم‌رفته صالح (و شاید حتی اصلح) را می‌شناسد و آن را از طریق صندوق رأی تعیین می‌کند. در پاسخ باید گفت که چنین نیست؛ صالح بودن امری آفاقی [۳] است و تنها خداوند صلاحیت تعیین صلاحیت افراد را دارد، که تنها او دانای همه‌ی اسرار است. تعیین میزان صالح بودن افراد امری بین الاذهانی [۴] نیست که مردم بتوانند آن را تعیین کنند.

مشکل دیگری که انتخاب فرد صالح برای ما ایجاد می‌کند این است که آیا صالح بودن افراد معیاری همه‌دسترس‌پذیر دارد؟ آیا می‌توانیم صرفاً با اتکا به ظواهر درباره‌ی شخصی حکم به صالح بودن کنیم و زمام امور کشور را به دست او بسپاریم؟ آیا امکان ندارد که افراد سودجو، ریاکارانه بخواهند خود را ظاهرالصلاح نشان دهند و به این وسیله مردم را فریب دهند و رأی جمع کنند؟ به‌گمانم پاسخ به پرسش‌های فوق روشن است: هیچ معیار همه‌دسترس‌پذیری برای انتخاب افراد صالح وجود ندارد و برای تعیین صالحان مجبور به اکتفا به ظواهر هستیم که این امر هم با وجود ریاکاری‌های ممکن، اصلاً و ابداً روش قابل اطمینانی نیست. پس چه کار کنیم؟ اصلاً به صالح بودن افراد کاری نداشته باشیم.

جمله‌ی معروفی از شهید چمران (ره) نقل شده: «می‌گویند تقوا از تخصص لازم‌تر است. آن را می‌پذیرم اما می‌گویم آن‌کس که تخصص ندارد و کاری را می‌پذیرد بی‌تقوا است.» به نظرم جمله‌ی بسیار درخشان و راهگشایی است و نشان می‌دهد که باید در انتخاب کردنمان تخصص را ملاک قرار دهیم. اگر فرد متخصص، با تقوا و متعهد هم باشد، که ما به‌هرحال با نظر کردن به تخصصش او را انتخاب می‌کنیم. ولی اگر فرد متخصص، با تقوا و متعهد نباشد باز هم بهتر از فردی نامتخصص است که در ظاهر متعهد است، چون بنا به نظر شهید چمران چنین شخصی نه تخصص دارد و نه تعهد. نتیجه‌ای که می‌خواهم از این بحث بگیرم این است که هنگام رأی دادن، باید به تخصص افراد نگاه کرد و بر این اساس انتخاب کرد. انتخاب صالح (یا اصلح) کاری است که فقط از عهده‌ی خداوند برمی‌آید و نباید چیزی از مردم انتظار داشت که توانایی برآورده کردنش را ندارند. [۵]

موضوع دیگری که رأی دادن به فرد صالح را منتفی می‌کند توجه به این نکته است که رأیی که به صندوق می‌اندازیم، صرفاً انتخاب یک فرد نیست؛ انتخاب یک فکر و ایده است. هنگام شرکت در انتخابات مجلس یا ریاست جمهوری ما با رأیمان به طور غیر مستقیم وزیر فرهنگ یا وزیر امور خارجه را هم انتخاب می‌کنیم. بنابراین شرکت در انتخابات، رأی مستقیم است به یک (یا چند) فرد و رأی غیر مستقیم است به افرادی دیگر که آن فرد منتخب در انتخابشان دخیل است. ما امکان تعیین صالح بودن آن افرادی که به وسیله‌ی رأی غیرمستقیم ما انتخاب می‌شوند را نداریم، چون اصلاً‌ موقع انتخابات نمی‌دانیم دقیقاً چه کسانی قرار است انتخاب شوند. ما فقط می‌توانیم به افکار و ایده‌های فرد منتنخبمان در مثلاً فرهنگ و سیاست خارجی رأی دهیم نه به کسانی که قرار است آن افکار را پیاده کنند.

موضوع آخری که در این یادداشت به آن می‌پردازم، این است که شرکت در انتخابات و رأی دادن سازوکاری است که کنشی متناسب با خودش را می‌طلبد. چنان‌که ذکر شد، سازوکار انتخابات برای پیروز شدن فرد اصلح طراحی نشده ولذا کنش ما نباید معطوف به انتخاب فرد اصلح باشد. مثل بازی شطرنج است: شاید شما در یک حرکت مهره‌ی اسب را از دست بدهید، ولی اگر بتوانید وزیر حریف را از صفحه حذف کنید، شما برنده‌ی آن حرکت هستید. صحنه‌ی انتخابات هم مثل صفحه‌ی شطرنج است. باید عملگرایانه به آن نگاه کرد: نمی‌شود طوری بازی کرد که هیچ‌کدام از مهره‌هایت از صفحه حذف نشوند و در عین حال همه‌ی مهره‌های حریف را حذف کنی. باید ببینی در هر حرکت چه به دست می‌آوری و چه از دست می‌دهی. انتخابات صحنه‌ی بازی آرمان‌گرایان نیست. آٰرمان‌گرایان اگر نتوانند واقع‌بینی پیشه کنند، در این بازی شکست می‌خورند. بر اساس همین موضوع هم امری به نام «لیستی رأی دادن» کنش درست و مناسب در انتخابات‌ها است. رأی دادن به لیست یعنی بی‌معنا کردن بحث صالح و اصلح و فاسد و افسد. رأی دادن به لیست یعنی رأی دادن به حزب/ جریان سیاسی و نه به افراد. حتی اگر کسی را می‌شناسیم که مطمئنیم صلاحیتش بیشتر از تمام افراد لیست حزب مورد علاقه‌مان است، نباید به او رأی بدهیم وگرنه زمینه را برای شکست خوردن حزب مورد علاقه‌مان هموار کرده‌ایم. دموکراسی تمرین رضایت دادن به حداقل‌ها است. آرمان‌گرایی در دموکراسی موجب از دست رفتن حداقل‌ها می‌شود.

 

پانوشت‌ها:

[۱] در این نوشته مسامحتاً در جاهای مختلف دموکراسی، صندوق رأی و انتخابات را به‌جای هم به‌کار برده‌ام.

[۲] البته این موضوع منافاتی با این ندارد که گاهی نتیجه‌ی انتخابات، پیروز شدن افراد صالح است. تمرکز من بر این نکته است که انتخابات برای چنین هدفی ساخته نشده. شما اگر لوله‌ی تفنگ بادی را به سمت دریا بگیرید و شلیک کنید ممکن است بتوانید چند ماهی را زخمی و صید کنید ولی تفنگ بادی برای صید ماهی ساخته نشده است.

[۳] objective

[۴] intersubjective

[۵] اینجا عمداً مباحث مربوط به اخلاق را از معادله حذف کرده‌ام تا معادله آنقدر پیچیده نشود که از حل آن عاجز بمانم. در انتخاب واقعی شاید زمانی مجبور به انتخاب بین فردی متخصص بدون پایبندی به اخلاق و فردی نامتخصص ولی متخلق باشیم.

۱۳ نظر ۱۹ خرداد ۹۶

راست‌گفتن سخت‌ترین، خشن‌ترین، و اگر چشیده شود، تلخ‌ترین کار دنیاست و از آن طرف، دروغ‌گویی و اقسامش (چرب‌زبانی، چاپلوسی، خالی‌بندی و حقه‌بازی) ترفند، تمرین و ممارست و گاه حتی آموزش می‌طلبد. حتی گفته‌اند که چرب‌زبانی نوعی هنر است؛ مخالفتی ندارم ولی می‌گویم اگر چنین باشد بی‌هنری بزرگترین افتخار است.

راستی سخت و زمخت و لخت است. خار بیابان را ماند که در خستن پای عابر اندک ترددی نشان نمی‌دهد. دروغ‌گویی درعوض نرم و لطیف است، آغشته به اقسام ترفندها و ظرافت‌ها. گلی در گلستان را ماند که رنگ و رویش بینایی، و عطر و بویش بویایی عابر را می‌نوازد و او را به چیدنش می‌فریبد. عابر خارهای ریز روی ساقه‌ی گل را نمی‌بیند.

راستگوها تنهاترین‌هایند و همین راست‌گویی را اینقدر سخت می‌کند: تحمل تنهایی پس از گفتن حقیقت. آدم‌ها دوست دارند آنچه می‌خواهند را بشنوند، نه آنچه هست. راستش را بخواهید راست‌گویی دشوار است و نمی‌توان آن را از همه‌کس انتظار داشت، ولی ای کاش اگر راستگو نیستیم، لااقل دیگران را به خاطر صداقتشان تنبیه نکنیم.


پی‌نوشت: امیدوارم روشن باشد که دارم درباره‌ی آرمان‌هایم حرف می‌زنم؛ درباره‌ی آنکه کاش باشم، نه آنکه هستم.

۴ نظر ۱۲ خرداد ۹۶

۱۲ اسفند ۱۳۹۰ فیلمی از سیدمحمد خاتمی منتشر شد، در حال رأی دادن برای انتخابات مجلس نهم، که خشم دوست و دشمن را برانگیخت. از نظر اصول‌گرایان و هوادارانشان، رأی خاتمی رأی یکی از سران فتنه بود؛ خشمگین بودند که «فتنه‌گران» را چه به شرکت در مناسبات سیاسی نظام؛ «فتنه‌گران» را چه به انتخابات! از آن طرف، یاران و نزدیکان خاتمی بودند که انتخابات را از پیش تحریم کرده و در شماتت کردن رئیس‌جمهور سابق از یکدیگر سبقت می‌گرفتند. جماعتی از هواداران «جنبش سبز» هم او را خائن می‌خواندند. یادم می‌آید که در فضای مجازی سنگ قبری برایش درست کرده بودند، با این بیت حافظ حک شده بر آن:

پیر پیمانه‌کش من که روانش خوش باد

گفت پرهیز کن از صحبت پیمان‌شکنان


روزگارْ سخت فتنه‌انگیز بود. از تریبون‌های نماز جمعه، در مطبوعات و از تلویزیون او را خائن به نظام و انقلاب می‌خواندند و همراهان سابقش او را خائن به مردم. خبرهای ممنوعیتش یکی‌یکی از راه می‌رسید: ممنوع التصویر، ممنوع المصاحبه، ممنوع المنبر، ممنوع الخروج، ممنوع از شرکت در راهپیمایی‌ها، و حتی ممنوع از شرکت در مراسم‌های خاکسپاری و ختم. خاتمی سکوت کرد. خاتمی صبر کرد.

سال ۹۲ پس از رد صلاحیت اکبر هاشمی‌رفسنجانی و پس از ناامیدی مطلق در جبهه‌ی اصلاحات، خاتمی با وجود همه‌ی ممنوعیت‌ها، از شبکه‌های غیر رسمی پیغامش را به مردم رساند و پس از موفقیت، این روند را دوبار دیگر «تَکرار» کرد. او در ۱۲ اسفند ۹۰، در اوج ناامیدیِ اصلاح‌طلبان، با یک تک رأی همه‌ی شماتت‌ها را به جان خرید و چراغ عمر اصلاحات را زنده نگاه داشت و با وجود محرومیت از حقوق شهروندی‌اش، موجب تغییرات عظیم در دولت، مجلس شورا، مجلس خبرگان، و شوراهای شهر گردید. خاتمی بی‌تردید امروز بانفوذترین سیاست‌مدار در جامعه‌ی ایران است و هم‌زمان بی‌بهره‌ترین از حقوق اولیه‌ی انسانی. خاتمی یکی از معدود سیاست‌مدارانی است که سیرتش برای زندگی فردی ما درس‌آموز است. فارغ از اینکه از او خوشمان بیاید یا نیاید، او نشانمان می‌دهد که چطور باید میوه‌ی ظفر را از درخت صبر چید.

۷ نظر ۳۰ ارديبهشت ۹۶

پست قبلی شوخی یا سرکاری نبود؛ وقتی آن را می‌نوشتم قصد شوخی کردن یا سرکار گذاشتن نداشتم. امّا اینکه دقیقاً چه بود توضیح زیادی می‌طلبد چون برای خودم هم چندان روشن نیست. قدری‌اش کنجکاوی برای سردرآوردن از حس دیگران پس از مرگم بود، قدری تلاش برای نوشتن «داستانی» غمناک و البته تأثیرگذار، و مقداری هم شرح آرزومندی. تا اینجایش برایم روشن است. آنچه روشن نیست این است که چطور توانستم احساسات خوانندگان وبلاگم را صرف چنین پروژه‌ای کنم. راستش را بخواهید انتظار نداشتم خوانندگان وبلاگ محتوای پست را باور کنند؛ انتظار چنین واکنش‌هایی را نداشتم.

از دیروز دارم فکر می‌کنم چطور عذرخواهی کنم! آخرش هم به نتیجه‌ای نرسیدم. فقط همین‌قدر می‌توانم بگویم که بسیار خجالت‌زده و متأسفم و از همه‌ی کسانی که احساساتشان را جریحه‌دار کردم عذرخواهی می‌کنم. امیدوارم مرا ببخشید.


پی‌نوشت: متأسفانه یا خوشبختانه هنوز زنده‌ام.

۲۸ نظر ۲۹ فروردين ۹۶

گاهی احساس می‌کنم همه‌ی آن‌چه از زندگی‌ام می‌خواهم دوباره دیدنت است. دوباره ببینمت و همین. نه حرفی دارم برای گفتن و نه نای حرف زدنی. فقط ببینمت و منتظر بمانم و امیدوار تا شاید چند کلمه‌ای برایم حرف بزنی. دوباره به یاد روزگاران با هم بودن، به چشمانت نگاه کنم و محو شوم. از خود بیرون شوم و به‌ناگاه به خود بیایم و ببینم داری برایم حرف می‌زنی. از همه‌ی آن‌چه که هست، همین چند لحظه نیست شدن را می‌خواهم، و هر لحظه بودنم انگار به یادم می‌آورد که نیستی.

۱ نظر ۱۰ فروردين ۹۶

شعر را حتی اگر تنهایید، بلند بخوانید. برای خودتان بلند بخوانید. بگذارید گوشتان مست شود. شعر را که بلند می‌خوانید، آن را بهتر می‌خوانید و بهتر می‌فهمید.

۰ نظر ۰۶ فروردين ۹۶

سال ۹۵ پر بود از خبرهای بد. بیشتر از همه، خبر مرگ آدم‌ها؛ آدم‌هایی که هرچند نه از نزدیک، ولی می‌شناختیم و بر زندگی‌مان بیش و کم اثر گذاشتند و داشتند. این مرگ و میرها که بعضی در همین روزهای آخر سال رخ داد باعث شده عده‌ای سال ۹۵ را سالی نحس بدانند. من اینجا کاری با سعد و نحس و خرافی بودن یا نبودنشان ندارم، فقط می‌خواهم بگویم اگر چیزی نحس باشد، نه سال ۹۵ که زمانه‌ی ماست.

چند ده سال پیش را اگر نگاه کنیم، آدم‌ها اغلب تعداد بسیار محدود و معدودی از آدم‌های دیگر را می‌شناختند. خانواده، همسایه، اقوام، دوستان، کسبه‌ی محل و دیگران؛ کاملاً وابسته به جغرافیا. در روزگار اطلاعات امّا گروه پرتعدادی به دایره‌ی شناخت آدم‌ها اضافه شده که اصطلاحاً به آن‌ها سلبریتی می‌گویند. خواننده‌ها، هنرپیشه‌ها، موسیقی‌کارها، سیاسیون، و حتی بعضی از اساتید حوزه و دانشگاه آدم‌های این دسته‌اند. کسانی که از نزدیک ندیده‌ایم ولی با آن‌ها خاطره داریم. تعدادشان زیاد است و هرسال تعداد زیادی از آن‌ها می‌میرند و چون عصر اطلاعات است، خبر مرگشان بلافاصله به جامعه مخابره می‌شود.

۹۵ و نه هیچ سال دیگری نحس نیست. نحسْ روزگاری است که در آن، این همه آدم را بی‌اختیار و بی‌انتخاب می‌شناسیم و روز به روز به تعدادشان افزوده می‌شود. متأسفم که بگویم ۹۶، ۹۷، ۹۸ و ... از این نظر سعد نخواهند بود و باز تعدادی از سلبریتی‌های موجود در دایره‌ی شناخت ما خواهند مرد. راه‌حل البته نه نشستن در غار و بی‌خبر ماندن از جهان است و نه آه و ناله سر کردن و نفرین کردن جهان. راستش را بخواهید اصلاً راه‌حلی وجود ندارد! تنها می‌توانیم به تماشای مرگ سلبریتی‌ها بنشینیم تا مرگ ما هم برسد.


* همه کارهای جهان را در است

مگر مرگ کان را دری دیگر است (فردوسی)

۳ نظر ۲۷ اسفند ۹۵

آخر همه‌ی قصّه‌های عاشقانه تلخ است؛ حتی آنهایی که با عبارت «و تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند» تمام می‌شود.

۱۸ نظر ۱۹ اسفند ۹۵