خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

معبودهای من

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۲۷ ب.ظ

در مجموعه‌ی کویر، دکتر علی شریعتی مقاله‌ای دارد به‌نام «معبودهای من» و آنجا از کسانی که بیشترین تأثیر فکری را بر زندگی‌اش گذاشته‌اند نام برده. خیلی وقت بود که دوست داشتم من هم چنین کاری کنم و از معبودهایم یاد کنم تا بلکه ذره‌ای از حقی که بر گردن من دارند را ادا کرده باشم، البته نه به سبک او، که به سبک خودم. با این مقدمه احتمالاً باید روشن شده باشد که معبود اوّل من کیست:

علی شریعتی

من از بچگی اهل کتاب خواندن بودم. حالا نه از آنهایی که کتاب از دستشان نمی‌افتد ولی هرازگاه چیزهایی می‌خواندم. درعوض اهل درس خواندن نبودم. همیشه شب امتحان درس‌هایم را می‌خواندم. مگر ادبیات و تاریخ و دینی که داستانی دیگر بود. اینها را دوست داشتم و می‌خواندم. آدم عاقل با توجه به این حوزه‌ی علاقه‌مندی رشته‌ی انسانی را انتخاب می‌کند ولی من حتی نمی‌دانستم که دوستشان دارم! فقط می‌خواندمشان. علاوه بر اینها مجله خواندن را خیلی دوست داشتم. هر هفته دویست تومان می‌دادم و یک هفته‌نامه‌ی فوتبالی می‌خریدم و می‌خواندم و زیر تختم قایم می‌کردم. کنکور که آمد از هرچه خواندن بود زده شدم. تنها چیزهایی که می‌خواندم شعرهای «نامربوطی» بود که گوشه‌ی کتاب‌های تست ادبیات اندیشه‌سازان بود، به‌علاوه‌ی مقدمه‌های فرهاد میثمی (مدیر انتشارات اندیشه‌سازان). مقدمه‌هایش خیلی خوب بودند، هرکدام را ده‌ها یا حتی صدها بار خوانده‌ام! کنکور تمام شد و من درسی نخواندم. نتایج که آمد، نیم‌سال دوم قبول شده بودم. این یعنی از شهریور تا بهمن باید ول‌معطل می‌گشتم. دلم دیگر به کتاب خواندن نمی‌رفت تا اینکه فاطمه فاطمه است شریعتی را از یک دستفروش خریدم. یک تکه‌اش را در کتاب زبان فارسی‌مان داشتیم. شروع کردم به خواندنش. اوایلش خیلی سخت بود و چندان چیزی نمی‌فهمیدم؛ انگار جامعه‌شناسانه بود. نیمه‌ی دومش تاریخی بود و آشناتر، هرچند خیلی متفاوت با آنچه پیش‌تر درباره‌ی حضرت فاطمه شنیده بودم. تا اینکه آن آخرش را خواندم:

«نمی‌دانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ خواستم از «بوسوئه» تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لویی، از «مریم» سخن می‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است که همه‌ی‌ سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده‌اند. هزار و هفتصد سال است که همه‌ی فیلسوفان و متفکران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌های مریم را بیان کرده‌اند. هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه‌‌ی ذوق و قدرت خلاقه‌‌شان را به کار گرفته‌اند. هزار و هفتصد سال است که همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پیکرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی ‌های اعجاز‌گر کرده‌اند. اما مجموعه‌‌ی گفته‌ها و اندیشه‌ها و کوشش‌ها و هنرمندی‌‌های همه در طول این قرن‌های بسیار، به اندازه‌ این کلمه نتوانسته‌اند عظمت‌های مریم را بازگویند که: «مریم، مادر عیسی است». و من خواستم با چنین شیوه‌ای از فاطمه بگویم، باز درماندم. خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه‌‌ی بزرگ است. دیدم فاطمه نیست. خواستم بگویم که فاطمه دختر محمّد است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم که فاطمه مادر حسنین است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست. نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است.»

گمان نکنم هیچ نویسنده‌ای هیچ‌وقت بتواند چنین پایان شکوهمندی برای کتابش بنویسد. بعد نیایش شریعتی را شروع کردم و جانم گُر گرفت. کویر را که خواندم سحر شدم. تقریباً هیچ نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم که حرف‌های مهمی را دارم می‌خوانم! می‌خواندنم و پر می‌شدم. «و که می‌داند که پر شدن یعنی چه؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه؟» شریعتی مرا با کتاب خواندن آشتی داد. از آن به بعد بسیاری از آثارش را خواندم یا شنیدم. شنیدنش حتی از خواندنش بهتر بود. صدای شریعتی جادو می‌کرد. هنوز هم که گاهی به سراغش می‌روم توان جادوگری‌اش را از دست نداده. شریعتی یکی از تواناترین سخنران‌هایی است که تابحال پای منبرشان نشسته‌ام. کلمات را چنان به استخدام درمی‌آورد و صدایش را چنان فراز و فرود می‌بخشد که هیجان را به روح مستمع می‌دمد. شریعتی خداوند کلام است در گفتن و خداوند کلام است در نوشتن. با زبانش و با قلمش آتش می‌پراکند. کافی‌ست لهیبی از آن آتش به جانت بخورد تا آتشی جاودانه—همچون آتش آتشکده‌های زرتشتیان—در دلت روشن کند. شریعتی درد داشت و درد را به مخاطبش منتقل می‌کرد. نزدیک به ده سال است، هنوز از آن دردی که به‌جانم انداخت بی‌تابم.

به تقسیم‌بندی خودش، شریعتی سه‌جور نوشته داشت: اسلامیات، اجتماعیات و کویریات. اسلامیاتش نگاهی جدید بود به اسلام در زمان خودش، و من که می‌خواندم، نگاهی جدید پیدا می‌کردم به اسلام در زمان خودم. اسلام او اسلام انقلابی است، اسلام مبارزه است؛ به قول خودش «اسلام نه» است. همین نه را کرده بود آرم کتاب‌هایش. اجتماعیاتش حول دو محور می‌چرخد: استعمار و استبداد. دشمن اصلی از نظر او لیبرالیسم است، مارکسیسم برای او بیشتر رقیب است تا دشمن؛ و این اساس اختلاف نظرش با شهید مطهری بود. کویریاتش آنطور که گفته‌اند «بر آفتاب افکندن دل‌مشغولی‌های اگزیستنسیل یک متفکر» است. پر است از گریه‌ها و خنده‌ها و ترس‌ها و عصیان‌ها و بانگ‌ها و تپش‌ها و شکفتن‌ها. آن‌طور که می‌گفت اینها را نمی‌نوشت تا یادش بماند، می‌نوشت تا فراموش کند. آن مقدمه‌ای که به‌نقل از عین‌القضات بر کویرش گذاشته، می‌رساند که چطور کتابی است:

«هرچه می‌نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیش‌تر آن‌چه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش. ای دوست، نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگویند ... و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش پدید نبود، و چیزها نویسم بی‌خود که چون واخود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور. ای دوست می‌ترسم—و جای ترس است—از مکر سرنوشت ... حقا و به حرمت دوستی که نمی‌دانم که این را می‌نویسم راه سعادت است که می‌روم یا راه شقاوت؟ و حقا که نمی‌دانم که این که نبشتم طاعت است یا معصیت؟ کاشکی یکبارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی یافتمی. چون در حرکت و سکون چیزی نویسم، رنجور شوم از آن به غایت. و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم. چون احوال عاشقان نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید؛ و هرچه نویسم هم نشاید، و اگر هیچ ننویسم هم نشاید؛ و اگر خاموش گردم نشاید؛ و اگر گویم نشاید؛ و اگر خاموش گردم هم نشاید؛ و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید ... و اگر خاموش شوم هم نشاید!»

شریعتی مدتی مرجع حق و باطل من بود. هر حرف نویی که می‌شنیدم آن را با منظومه‌ی فکری او مطابقت می‌دادم، اگر سازگار بود می‌پذیرفتم و اگر ناسازگار بود نمی‌پذیرفتم. از همه بیشتر، از همه مهم‌تر و از همه تأثیرگذارتر، شریعتی غرور لعنتی‌اش را به من داد و من پس از مصاحبت با او مغرور شدم. سرم دیگر به دنیی و عقبی فرو نیامد. ارمغان دیگر شریعتی برای من، تنهایی بود. او تنهایی‌اش را از ابوذر وام گرفته بود و در کتابش از رسول خدا نقل می‌کرد که ابوذر «تنها زندگی می‌کند، تنها می‌میرد، و تنها برانگیخته می‌شود». شریعتی طعم تنهایی ابوذرانه‌اش را به من چشاند و هنوز طعم تنهایی‌اش در دهانم مانده. او سال‌ها مرشد من بود، ولی مرشد بعدی که دررسید، آرام‌آرام کنار کشید و جایش را به او داد:

عبدالکریم سروش

مواجهه‌ی اوّلیه‌ی من با سروش مواجهه با آدمی بود که حرف‌های غلطی می‌زند! چیزی که من می‌دانستم این بود که او قبل‌ترها آدم خوبی بوده، ولی بعد آدم بدی شده، حرف‌های نادرستی هم زده که علما جوابش را داده‌اند. با این تفاسیر به سراغش رفتم تا ببینم چه می‌گوید. اوّلین کتابی که ازش خواندم صراطهای مستقیم بود. آن موقع از محتوای کتاب خیلی کم چیزی می‌فهمیدم. تنها چیزی که از کتاب یادم مانده عبارت «تکافو ادلّه» است! خلاصه، شروع کردم به خواندن و گوش کردن سروش. برخلاف شریعتی که ناگهان مرا تسخیر کرد، سروش خیلی آهسته و پیوسته پیش آمد. چند سال طول کشید تا من دیگر او را به چشم آدمی که حرف‌های غلطی می‌زند نبینم. سروش برخلاف شریعتی سحرآمیز حرف نمی‌زد و موقع سخنرانی صدایش را بالا و پایین نمی‌کرد. خبری هم از آن سخنان کوبنده و انقلابی در حرف‌هایش نبود، ولی مرا سحر کرد! یک علّت بیشتر نداشت: شعر می‌خواند. شعر با کلام سروش آمیخته شده. هر چند جمله‌ای که می‌گفت شعری را شاهد می‌آورد و این برای من چنان کلامش را شیرین و شکرین می‌کرد که نمی‌توانستم از او اجتناب کنم. حلوایی بود که جلوی یک دیابتی گذاشته باشند؛ با حس گناه می‌خوردم و حالم را بد می‌کرد. هر چه بیشتر از او می‌خواندم یا به او گوش می‌دادم، ساختمان افکار پیشینم بیشتر به لرزه درمی‌آمد. کاری که سروش می‌کرد کاری بسیار ساده بود: تاریخ اسلام را برایم روایت می‌کرد. تاریخ چیز عجیبی است. تاریخِ هرچه را که بخوانی، نظرت درباره‌ی آن چیز تغییر می‌کند. می‌بینی که چقدر مناقشه شده، چقدر حرف بوده، چقدر برای به‌کرسی نشستن حرف‌ها خون ریخته شده، چقدر آدم‌هایی که امروز بزرگشان می‌داریم را کوچک می‌داشتند، و چقدر آدم‌هایی که امروز کوچکشان می‌داریم را بزرگ می‌داشتند. این را بعدها که تاریخ فلسفه و تاریخ علم خواندم فهمیدم؛ تاریخ دین هم چیزی درست مثل همان‌هاست.

سروش دو چهره‌ی مهم دارد که تا حد خوبی می‌شود آنها را از هم جدا کرد: سروش روشن‌فکر و سروش متکلم. تأثیری که من از سروش گرفتم، بیشتر از چهره‌ی روشن‌فکرانه‌ی او بود. به تعریف خود او، کار روشن‌فکر پل زدن میان سنت و مدرنیته است. سروش در یک دستش سنت دارد و در دست دیگرش مدرنیته. از یک طرف از قرآن و نهج‌البلاغه و غزالی و مولانا و سعدی و حافظ و فخر رازی و ملاصدرا می‌گوید و از طرف دیگر مقدماتی از فکر مدرن؛ از دموکراسی، از قانون، از حقوق بشر، از سکولاریسم و غیره. سعی او این است که ایرانیان را از یک طرف با سنت ستبرِ پسِ پشتشان آشنا کند و از طرف دیگر به آنها توانایی هضم مفاهیم مدرن و قابلیت سازگار ساختن خود با آنها را بدهد. سروش پراطلاعات‌ترین آدمی است که تابه‌حال دیده‌ام. حافظه‌ی او چیزی در حد اعجاز است. وسط سخنرانی‌هایش بغتتاً چند بیت از یک قصیده‌ی عربی را می‌خواند، یا نقل‌قولی از یک حکیم انگلیسی می‌آورد. استشهاداتش به منابع فارسی که خارج از حد شمار است. یکی از اساتیدم تعریف می‌کرد که اوایل انقلاب در دانشگاه تهران سر کلاس سروش نشسته بوده و سروش تدریس می‌کرده و گویا یکی از آن سخنان بحث‌برانگیزش را گفته. یکی از روحانیون جلسه به سروش اعتراض می‌کند و به نیشخند می‌گوید شما برو فلان بخشِ بهمان کتاب حوزوی را بخوان، جواب شما آنجا داده شده. استادم می‌گفت سروش فی‌المجلس شروع کرد به عربی کل آن صفحه‌ی آن کتاب را ازبر خواند! یکی از ایرادهایی که علمای حوزوی زیاد به شریعتی می‌گرفتند و می‌گیرند این است که او تحصیلات حوزوی نداشته و دروس را پیش استاد نگذرانده و درنتیجه اسلام را درست نمی‌شناسد. این را ولی به سروش نمی‌توانند بگویند، چون او یکی از شاگردان شناخته‌شده‌ی شهید مطهری بوده. سروش، مجتهد شبستری و ملکیان (پیش از پروژه‌ی عقلانیت و معنویت‌اش) سه چهره‌ی بزرگ و اصلی روشن‌فکری دینی بعد از انقلاب هستند و هرسه از دل تفکر حوزوی بیرون آمدند ولی پس از مدتی، و مخصوصاً پس از آشنایی جدی با غرب و با فلسفه‌اش، راهشان را از دیگر هم‌قطارانشان جدا کردند. به‌نظرم این از محسنات پروژه‌ی روشن‌فکری دینی بعد از انقلاب است؛ برای نقد یک چیز، باید آن را خوب شناخت.

امّا سروش متکلم داستان دیگری دارد. او یک متفکر نومعتزلی است و معتقد به اجتهاد در اصول. بحث‌برانگیزترین نظرات او یکی نظریه‌ی قبض و بسط است، دیگری کثرت‌گرایی دینی و آخری نظرش درباره‌ی وحی. این نظرات شاذ سروش در کنار نظر و عمل سیاسی‌اش او را به یک متفکر جنجالی تبدیل کرده و باعث شده چهره‌ی روشن‌فکرانه‌اش تا حد زیادی در نظر عموم پوشیده بماند. سروش برای هر کدام از این نظراتش متن مستقل تولید کرده و علاوه بر آن با یکی از حوزویان مناظره کرده. نظریه‌ی قبض و بسطش را که به تفصیل در کتاب قبض و بسط تئوریک شریعت آورده و بر سرش با آیت‌الله آملی لاریجانی (رئیس فعلی قوه‌ی قضائیه) مناظره‌های مکاتبه‌ای داشته. نظریه‌ی تکثرگرایی دینی‌اش را در کتاب صراطهای مستقیم آورده و چند جلسه با حجة‌الاسلام محسن کدیور در روزنامه‌ی «سلام» مناظره کرده. درباره‌ی وحی هم نظراتش را در مقالات «محمّد؛ راوی رؤیاهای رسولانه» آورده و بر سرش با آیت‌الله جعفر سبحانی مناظره‌ی مکتوب کرده. همه‌ی این مناظرات انصافاً برای اهلش خواندنی‌اند. سروش مروّج دین حداقلی است. او به شدت منتقد تفسیر ایدئولوژیک شریعتی از دین است، و آن را امری فربه‌تر از ایدئولوژی می‌داند. از نظر او دین برای معنابخشی به زندگی انسان، تنظیم اخلاقیات بین انسان‌ها و توجه به معاد آمده و نباید بار آنچه دین ادعایش را نکرده، بر دوش دین گذاشت: مشخصاً باری که نظریه‌های علمی، فلسفی، سیاسی، اقتصادی و ... باید بکشند. همّت او صرفِ کم کردن تبختر و رعونت اصحاب دین شده است. او می‌گوید در عصر جدید دین باید سر جای خودش بنشیند و پایش را به‌قدر گلیمش دراز کند و بلافاصله اضافه می‌کند که منظورش اوّلاً علمای دین است. اینجا نقطه‌ی تلاقی سروش روشن‌فکر و سروش متکلم است: نهیب زدن به علمای اسلامی و به حاکمان جامعه‌ی اسلامی که لقمه به اندازه‌ی دهانشان بردارند و بزرگتر از توانشان ادعا نکنند: «حدّ خود را نشناختن و به گزاف تکیه برجای بزرگان زدن و ردای پیامبران پوشیدن و پس از ختم نبوّت دیگر بار دست طمع در نبوّت زدن و در عین نقصان مدّعی کمال شدن و رعیّت بودن و سلطانی کردن و پر نارُسته پریدن و برتر از سلطان فرس راندن و به زنجیر و زوبین، خلقان را به جنّت بردن، شرط دیانت و متابعت و عقلانیت و مدرنیت نیست.»

فلسفه خواندن را من با سروش شروع کردم. اوّلین کتاب رسماً فلسفی‌ای که خواندم نهاد ناآرام جهان بود که شرح و توضیح نظریه‌ی حرکت جوهری ملّاصدرا است. آن موقعی که خواندن این کتاب را شروع کردم حتی درست معنای «جوهر» و «عرض» را نمی‌دانستم! ماه رمضان بود؛ به سختی و با مکافات کتاب را می‌خواندم و زور می‌زدم تا بفهمم، ولی انصافاً شیرین بود. علاوه بر فلسفه، مقداری زیادی از آشنایی‌ام با ادبیات فارسی (مخصوصاً شعر) را مدیون سروش هستم. او بود که جرقه‌ی توجه به ادبیات را در من روشن کرد. آنقدر در گوشم شعر خواند تا مفتون ادبیات شدم. و البته سروش یک جنبه‌ی معلّمی عرفان و اخلاق هم دارد: بهترین کتابی که از او خواندم اوصاف پارسایان، شرح خطبه‌ی همّام نهج‌البلاغه است.

بیشترین تأثیری که من از سروش گرفته‌ام محصول تأثیری است که او از غزالی گرفته است. او به اقتفای غزالی می‌گوید که در روزگار ما، فقه نقش اساسی و مرکزی را در علم دین به‌خود اختصاص داده و درعوض اخلاق به حاشیه رانده شده. درستی این موضوع و نتیجه‌ی عملی‌اش را به‌سادگی می‌توانیم در جامعه‌ی خودمان بینیم. پروژه‌ی روشنفکرانه‌ی او دقیقاً خلاف این روند است: از اهمیت انداختن فقه و اهمیت دادن به اخلاق و ایمان. برای همین هم او به سراغ مولانا و سعدی و حافظ می‌رود. هم از این جهت که قله‌های سنّت ادبی مایند و هم از این جهت که قله‌های سنت اخلاقی و عرفانی مایند. حافظ‌شناسی و شرح مثنوی سروش فوق‌العاده است. به جرأت می‌گویم کسی که آنها را نشنود به خودش ظلم کرده. این روزها هم هرازگاه که حالم آنقدر خراب می‌شود که دستم به هیچ کاری نمی‌رود، می‌نشینم پای یکی از سخنرانی‌های «دین‌شناسی مولانا» و بعد از یک ساعت و نیم آنقدر حالم خوب است که می‌خواهم فلک را سقف بشکافم و طرحی نو دراندازم. بعد از گذشت چندین سال و کلنجار رفتن من با او، سروش هنوز برایم تمام نشده چون به منابع تمام‌ناشدنی متصل است. هربار بر سر سفره‌اش می‌نشینم می‌بینم که هنوز حرفی دارد برای گفتن. سروش نقش بسیار زیادی در علاقه‌مند شدن من به فلسفه داشت. آن موقعی که تصمیم گرفتم وارد این راه شوم، بسیار تحت تأثیر او بودم. امّا وقتی پا به این وادی گذاشتم، خیلی زود افسار روحم از دست سروش در آمد و در دست دیگری افتاد:

سعید زیباکلام

سعید زیباکلام یکی از عجیب‌ترین آدم‌های این روزگار است و بیشترین پتانسیل را برای بدفهمی از خودش به مخاطب هدیه می‌دهد. هنوز بعد از سه‌سال آشنایی از نزدیک با او، جرأت ادعای فهم او را ندارم. او به‌راستی یکی از غامض‌ترین و دیریاب‌ترین انسان‌های زمان ماست. بخشی از این دیریابی دقیقاً آنجایی رخ نشان می‌هد که مخاطب انتظار دارد که آنجا پیچیدگی خاصی باشد، ولی ازقضا زیباکلام با یک پرش از همه‌ی آن پیچیدگی‌ها عبور می‌کند. او برخلاف شریعتی و سروش به‌معنای واقعی کلمه آکادمیسین است، و برخلاف شریعتی و سروش روشن‌فکر نیست و به‌شدت با روشن‌فکری مخالف است. از نظر من، بزرگ‌ترین بدبیاری او این است که برادری به اسم صادق دارد!

آشنایی من با زیباکلام از کلاس فلسفه علمش در دانشگاه امیرکبیر شروع شد. قبلاً البته یک‌بار در تلویزیون دیده بودمش. همان جلسه‌ی اوّل کافی بود تا متوجه شوم که او آدمی متفاوت است. زیباکلام نه قدرت بیان شریعتی را دارد و نه مثل سروش بلد است شعر بخواند ولی یک معلّم استثنائی است؛ از آن معلّم‌هایی که طفل گریزپای را جمعه به مکتب می‌آورند. درس دادن او ترکیبی است از خطابه و تئاتر. با اینکه بیشتر از ۶۰ سال سن دارد ولی برای حالی کردن یک مفهوم به دانشجو، بالا و پایین می‌پرد و ادا در می‌آورد. مهم‌ترین ویژگی او در معلّمی این است که حرف‌های مزخرف دانشجویانش را جدی می‌گیرد و آنها را وادار به فکر کردن می‌کند. خروجی کلاس‌های او برخلاف خیلی از اساتید اطلاعات فلسفی زیاد نیست؛ او درعوض، فکر کردن را سر کلاسش یاد می‌دهد.

زیباکلام انقلابی‌ترین آدمی است که تابحال دیده‌ام. نه از آن «انقلابی‌ها» که محافظه‌کارند و مدافع بی‌چون‌وچرای وضع موجود، بلکه انقلابی به معنای واقعی کلمه. در یکی از همان جلسات اوّل کلاسش بود که داشت برای حل مشکلی اداری-آموزشی راهکار می‌داد؛ یک راهکار چهارلایه: اوّل بروید با مدیر گروه صحبت کنید، اگر جواب نداد بروید با رئیس دانشکده صحبت کنید، اگر جواب نداد مسئله را رسانه‌ای کنید و باز اگر جواب نداد بزنید شیشه‌های کلاس‌ها را بشکنید و زیر ماشین رئیس دانشگاه کوکتل مولوتوف بیاندازید! ما زدیم زیر خنده ولی او با اخم و حیرت گفت که دارد جدی حرف می‌زند! به‌گمانم اگر امور کشور را دست او بسپارند در همه‌جا انقلابی به‌پا می‌کند. او مدافع انقلاب اسلامی و کلیّت نظام جمهوری اسلامی است و به‌خاطر آنها حاضر است هر کاری را انجام دهد ولی درعین‌حال ریز و درشتِ حاکمان را نقد می‌کند و پای نقدهایش هم می‌ایستد. بر سر ماجرای هسته‌ای تقریباً همه‌ی کارهای پژوهشی‌اش را تعطیل کرد و تمام‌وقت به موضوع هسته‌ای پرداخت چون انقلاب را در خطر می‌دید.

زیباکلام از آن آدم‌هایی است که خیلی سخت تن به قالب‌های پیش‌ساخته می‌دهد ولی اگر بخواهم او را در قوطی بچپانم باید بگویم که او از لحاظ کلامی، ایمان‌گرا است، از لحاظ فلسفی پراگماتیست است، و از لحاظ علمی آنارشیست. برخلاف بسیاری از متفکران ایرانی که در کار ساخت نظام فکری و برپاکردن کاخ‌های اندیشه هستند، زیباکلام هیچ منظومه‌ی فکری خاصی ندارد و در معدود نوشته‌هایش هم مشغول خراب کردن کاخ‌های دیگران است! حرف او در مسائل اجتماعی خیلی ساده است: برویم دنبال حل مسئله‌ها و مشکلاتمان. شاید این سخن خیلی ساده‌اندیشانه به‌نظر بیاید ولی از نظر زیباکلام، یکی از بزرگترین مشکلات ما این است که به جای اینکه دنبال حل مشکلاتمان باشیم، مشغول نظریه‌بافی و نظریه‌بازی شده‌ایم.

فعالیت‌های فلسفی زیباکلام در خدمت ایمانش است و از این نظر او پروژه‌ای شبیه به کانت دارد. کار او این است که از نقدهای فلاسفه‌ی مدرن و پست‌مدرن غربی به بت‌های عصر ما (که خودش اسمشان را می‌گذارد افسانه) استفاده کند و نشان دهد که این افسانه‌ها انسان را به هیچ جایی نمی‌رسانند و تنها راه نجات برای انسان‌ها چنگ زدن به ریسمان ایمان است. این ایمان هم برخلاف نظر بسیاری از متفکران مسلمان از راه عقلی به‌دست نمی‌آید، بلکه تنها راه رسیدن به آن قلب سلیم است. بزرگترین دشمن این «قلب سلیم» افکار وارداتی مدرن در قالب سیانتیسم است و اینجا است که او در قامت یک فیلسوف علم همه‌ی همّتش را مصروف زدودن گرد و غبارهای علم‌گرایی می‌کند.

از بین روشنفکران ایرانی، زیباکلام بسیار تحت تأثیر آل‌احمد و شریعتی است و بیشترین مشکل را با سروش دارد! او اوایل انقلاب با سروش دوست و همکار بوده ولی بعدها راهش را از او جدا می‌کند. در مقدمه‌ی ترجمه‌ی طرح و نقد نظریه لیبرال دموکراسی بدون اسم بردن از سروش، او را شدیداً مورد نقد قرار می‌دهد و در آخر می‌گوید:

«فرد متدیّنی که دیرزمانی غریق و مجذوب افسانه‌های حیرت‌انگیز و سرابهای شوق‌انگیز فوق بود پس از گذشت سالیانی و در کمال نگرانی اظهار داشت که احساس می‌کند این اندیشه‌ها چیزی از مهدویت باقی نخواهد گذاشت. از وی پرسیدم و اینک از همه‌ی فرزندان زمانه، برادرانه و صمیمانه می‌پرسم: جریان فکری-فرهنگی مدرنیستی که ایدئولوژی‌زدایی جدّی و تمام و کمال از دین را با متهم کردن شریعتی و مطهری به ایدئولوژیک کردن دین آغاز کرد آیا افزون بر «مهدویت»، چیزی از «شهادت»، «وصایت»، «ولایت» و حتّی «رسالت» باقی گذاشته است؟»

زیباکلام یک مسلمان متعارف نیست. او در زمینه‌ی ایمان مشی و روشی کیرکگوری دارد و نه‌تنها برای اثبات خدا و رسالت دنبال استدلال نمی‌گردد که اساساً این استدلال‌ها را نقد و گاهی مسخره می‌کند. سبک و سیاق رجوع او به قرآن هم بیشتر از اینکه شکل و شمایل علمای اسلامی را داشته باشد، ویتگنشتاینی است. این باعث شده که او را به‌طعنه حزب‌اللهی نسبی‌گرا بخوانند. سعید زیباکلام به‌همراه شاگردش غلامحسین مقدم‌حیدری تمام ساختمان ذهنی مرا خراب کردند و من پس از سه‌سال هنوز نتوانسته‌ام ساختمان جدیدی بنا کنم. بیشترین چیزی که از زیباکلام یاد گرفتم نحوه‌ی فکر کردن و نحوه‌ی انجام دادن کار جدی پژوهشی است. من یاد گرفتم که کار جدی کردن چقدر سخت است و حرف جدی زدن چقدر سخت‌تر. مواجه شدن با او قطعاً یکی از نقاط عطف زندگی من است.

 

شریعتی، سروش و زیباکلام علی‌رغم تفاوت‌هایشان در چند موضوع با هم شریک‌اند. اوّل اینکه هرسه بسیار دل‌مشغول دین هستند و همه‌ی تلاش‌های فکریشان صبغه و سویه‌ی دینی دارد. دوم اینکه هیچ‌کدام دیندار ارتدوکس نیستند، ولذا نحوه‌ی دینداریشان از سوی مراجع رسمی دینی مورد تأیید نیست. و سوم اینکه هرسه چند سال از عمرشان را در غرب گذرانده‌اند و بسیار از آن تأثیر گرفته‌اند و به‌دنبال راه‌حلی برای تعامل با آن گشته‌اند. راه‌حل‌های آنها البته مختلف است، ولی تأثیرگرفتنشان از غرب باعث شده که من هم خواهی‌نخواهی تحت تأثیر غرب و مدرنیته باشم و برای خودم به دنبال راه‌حلی. این موضوع باعث می‌شود که فرسنگ‌ها از نحوه‌ی دینداری سنتی-فقهی-حوزوی فاصله بگیرم و هرچه بیشتر می‌گذرد، فاصله‌ام بیشتر شود. از طرف دیگر، دغدغه‌های دینی این سه‌نفر موجب شده که نه‌تنها جذب روشن‌فکران ضددین نشوم بلکه ذره‌ای دلم نخواهد آثار چنان کسانی را بخوانم. من حالا کم‌وبیش ترکیبی هستم از شریعتی، سروش و زیباکلام. البته که تاحدودی از آنها عبور کرده‌ام و نقدهایی به هرکدام وارد می‌دانم ولی اینجا، حالا مکان و زمان نقد کردن معبودهایم نیست. گاهی از خودم می‌پرسم: شریعتی، سروش، زیباکلام ... نفر چهارم کیست؟ آیا اصلاً نفر چهارمی هم در کار است؟

۹۴/۰۹/۲۱

نظرات  (۱۶)

معبود!
پاسخ:
من علّمنی حرفاً فقد صیّرنی عبداً.
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۳:۵۴ مریم ثانی
خیلی وقت بود حوصله خوندن متنهای طولانی رو نداشتم. اما این متن خیلی خوب بود. مخصوصا شیفت میان معبودهایتان! حتی انگار میان آنها هم به "پیشرفت" قائل نیستید!
  وقتی به وصف دکتر زیباکلام رسیدم حس کردم روحم دارد در حین خواندن متن پرواز میکند و نمیتوانم بکِشمَش پایین! ممنونم از این نوشته.
پاسخ:

نه به «پیشرفت» که اصلاً و ابداً در این مورد قائل نیستم.

خوشحالم که مقبول بوده. ممنون.

خب من حداقل هفت هشت سال فکری با شما فاصله دارم. چون کلا هیچی نخوندم و بیشتر فقط نشستم فکر کردم! فکر خالی که نمیدونم اصلا به چه درد میخوره!!


از شریعتی که هیچی نخوندم
اززیبا کلام هم هیچی نمیدونم!
میمونه سروش که به واسطه ی درسها و اون پست شما* یه نگاه گذری به یه سری اندیشه هاش داشتم. و الان خیلی وقته که اصلا سراغ ریشه های اندیشه هاش نمیرم و میوه هاش این طرف و اون طرف میفتن تو بغلم! و منم که عصبانی از این جور میوه ها!

با توصیف شما از زیبا کلام واجب شد یه بار هم که شده سر کلاسش بشینم، هر چند هیچی نفهمم! شخصیت دوست داشتنی ای بنظرم میرسه


*یادمه که وقتی درسمون به سروش خورد که شما نظرتون راجع به کتاب قبض و بسط سروش رو نوشتید و اونجا گفتید که بنظرتون اصلا کتاب رو نخوندن و نقدش کردن! اگه درست یادم باشه البته. همون موقع ها بود که یه خرده این طرف و اون طرف ازش خوندم
پاسخ:

نه بابا! من حداکثر دو-سه روز فکری از لحظه‌ی تولدم جلو اومدم!

حذر کنید از میوه‌های اندیشه‌ی سروش. یا خود کتاب‌هایش را بخوانید و سخنرانی‌هایش را گوش کنید یا اصلاً سراغش نروید. میوه‌هایی که در میوه‌فروشی‌ها با مارک سروش موجود است، غالباً گندیده است و جز سوء تفاهم ثمری ندارد.

شخصیت زیباکلام شدیداً دوست‌داشتنیه. البته در بین شاگردانش کسانی هم هستند که شدیداً ازش متنفرند ولی عشّاقش هم کم نیستند! این مقاله‌ی کوتاه رو برای شروع پیشنهاد می‌کنم.

http://saeidzibakalam.ir/archives/336

خب دیگه همون!
من هفت هشت سال دیگه به دنیا میام :))

دیگه خواسته ناخواسته از خودش و این طرف و اون طرف میرسه. من نمیخوام! خودش میاد!!


بابت مقاله هم ممنون
پاسخ:
:))
خواهش میکنم.
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۶:۳۹ فاطمه نظریان
خب من هیچوقت نتونستم سروش بخونم، علتش هم همان آهستگی کلامش بوده. اولین چیزی که از سروش دست گرفتم مربوط به کتابی میشد به اسم سنت و سکولاریسم، گفتارهای سروش و شبستری و ملکیان و کدیور بود. خیلی خواندن سروش برام سخت بود چون واقعا اذیت میشدم از کندی کلام و خب نمیپسندیدم حرف هایش را با شعر تزیین کند. در اصل من سروش خوانی نکردم به خاطر سبک نوشتن سروش...

شریعتی را هم با صوت هایش ارتباط بهتری برقرار میکردم. کم خوندمش، بیشتر شنیدمش. کتاب های کم حجمش مثل قصه حسن و محبوبه رو برای خوندن میپسندیدم اما چیزای دیگه رو ترجیح میدادم صداشو بشنوم. کویرش هم فکر کنم جزو خواندنی های استثناییم بود. و البته من از شریعتی یک هاله ای به خاطر دارم چون شریعتی برای زمان های دور من هست. زمان هایی که از روی منع شدن و به خاطر لجبازی و اینکه من خودم میدونم کی درست میگه کی درست نمیگه رفتم سراغش. و برای زمانی که بین دوستام شریعتی خوندن مد شده بود.
و اصلا توقع نداشتن دکتر زیبا کلام کنار این دو تا اسم بیاد :))

یک زمانی یک مقاله از دکتر وحید میخوندم که اقبال رو در کنار شریعتی و سروش به عنوان روشنفکر دینی گذاشته بود و بهش توجهی ویژه ای داشت. اقبال رو هم بخوانید شاید نفر چهارمتان شد و شاید هم نفر چهارمی نبود و شما برای کسی با همین معبودها شدید نفر چهارم :)

پی نوشت:کتابای اندیشه سازان خیلی خوب بودن. یکی به خاطر همون شعرهاش یکی هم به خاطر فونت های خاص بعضی نوشته هاش. شعرهایی که توش میومد رو معمولا حفظ میکردم و یکی از دوست داشتنی ترین اون شعرها، این شعر وحشی بافقی بود برام:
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید/داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید/گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی?/سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی?
روزگاری من و دل صاحب کویی بودیم/ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته آواره ی رویی بودیم/بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
....
پاسخ:

خیلی جالبه که تاحالا چند نفر به من گفته‌اند که به خاطر نثر سروش، نوشته‌هاشو نمی‌خونند. یعنی درست همون چیزی که باید نقطه‌ی قوّت او تلقی بشه، نقطه‌ی ضعفش به‌حساب میاد. من خودم نثرشو خیلی دوست دارم. البته که این موضوع کاملاً سلیقه‌ایه.

قصه‌ی حسن و محبوبه رو فکر کنم شریعتی برای بچه‌ها نوشته بود. تا اونجایی که یادمه همسر شریعتی (خانم دکتر شریعت رضوی) توی کتاب طرحی از یک زندگی گفته بود که دوستای شریعتی مسخره‌اش می‌کردن که کتاب برای بچه‌ها نوشته ولی آدم بزرگ‌ها هم چیزی ازش نمی‌فهمن!

از اقبال بیشتر شعر خوندم. کتاب هیچی ازش نخوندم و البته هم شریعتی و هم سروش خیلی به اقبال ارادت دارن و کلّی هم درباره‌اش گفته‌اند و نوشته‌اند. شریعتی که اصلاً یک کتاب داره به اسم ما و اقبال. باید جدی‌ترش بگیرم.

من شعرهای اندیشه‌سازان رو ازبس می‌خوندم خودبه‌خود حفظ می‌شدم! این شعر هم خیلی قشنگه، ممنون.

۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۶:۵۶ فاطمه نظریان
یک قسمتی از شعر رو اشتباه نوشتم،
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم/ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
از شریعتی فقط بخش‌هایی از سخنرانی‌هاش یکی راجع به اهرام مصر و... و یکی "پدر، مادر، ما متهمیم" رو شنیده‌م و یک کتاب کوچک هم ازش داشتم که مجموعه‌ای بود با عنوان این که اصطلاحا شعرهای شریعتی. و برخی چیزهایی که گاهی ازش شنیده‌م. سروش رو که اصلا نمی‌شناسم فقط اسمشو شنیدم. :)) زیباکلام رو هم اینجا از شما شنیدم و به اندازه صفحه ویکی‌پدیا می‌دونم.
بعید می‌دونم شریعتی هیچ ربطی به زیباکلام داشته باشه ولی خوب کنار هم قرار گرفتنشون توسط شما هم قطعا معنی‌ش این نیست که این‌ها خودشون به هم ارتباطی داشته باشند.
کار جالبی کردید. من هم گاهی به آدم‌هایی که در زندگیم تاثیر گذاشتن فکر می‌کنم. البته نه به این شکل.
 اما خوبن. آدم‌هایی که حتی وقتی دیگه تو زندگیت نیستن یه‌جورایی احترام قائلی برای زمانی که باهاشون گذروندی. به نظر من اتفاق‌ها خیلی وقت‌ها احمقانه و بی‌اهمیتن یا تکرار می‌شن اما شخصیت‌ها نه. نه همه.
+ اندیشه‌سازان و یادمه. :) اون مقدمه راجع به دونده ماراتن رو خونده بودید؟ من اونو خیلی دوست داشتم. شازده کوچولو رو هم اولین بار به گمونم تو اندیشه‌سازان خوندم.

++ یه چیزی رو بی‌ارتباط به پست بگم؟ من خیلی وقت‌ها در مورد شما فکر می‌کنم استعداد سیاستمدار شدن دارید. :))

پاسخ:

اسم اون سخنرانی درباره‌ی اهرام مصر، آری اینچنین بود برادر هست. زیباکلام خیلی از شریعتی تأثیر گرفته. البته اون نسل انقلابی کلاً تحت تأثیر شریعتی بودند از جمله سعید و صادق زیباکلام. مخصوصاً در بین حرف‌های شریعتی، زیباکلام خیلی روی «خانه‌ی گلین فاطمه» تأکید می‌کنه و می‌گه باید به همون خانه برگردیم.

 

+ یه چیزایی یادمه ولی نه دقیق.

بله با ترجمه‌ی احمد شاملو: شهریار کوچولو.

++ واقعا؟! :))

خدا نیاره اون روز رو! یا یه کاری دست خودم می‌دم یا دست مردم. به نفع همه است که من دور و بر سیاست نرم.

ممنون. متن بسیار دلچسب و واجد حس خوبی بود. شاید کمی در معبود دانستن برخی افراد با شما اتفاق نظر نداشته باشم ولی در باره شریعتی با شما هم سرنوشت بودم. البته علاقه ما به شریعتی محصول جریان تب دار بعد از انقلاب  بود.  و علاقه کنونی ام محصول تب مستدام خودم.
پاسخ:

تبتان مستدام! حتی در حد هذیان!

از دعای خیرتان ممنونم!

امیدوارم حضور حقیر خلق شما را تنگ نکند!   

پاسخ:
حضور شما که باعث افتخار بنده است. کامنت قبلی شوخی بود، امیدوارم جدی برداشت نکرده باشید.
نمیدونم ذهنیتم در این مورد چقدر به شما نزدیگ باشه اما همیشه از مرید و مراد بازی، داشتن معبود و پیر طریقت و امثالهم خوشم می آمده و حتی در همان عوالم بچگی دنبالش هم بوده ام اما نمی دانم چرا هرچه من به دنبال چنین رابطه ای دویدم، او از من فرار کرد!
نه اینکه از آدم ها تأثیر نگرفتم چرا به عکس آدم تأثیرپذیری بوده ام اما چنین تأثیر درشت و پررنگی که بگویمش معبود، نبوده ...و چه حیف!

+ شما که تجربه اش کردید در مورد رابطه بیشتر توضیح بدهید! به نظرم عشق نیست، اطاعت محض هم نیست، یک توأمان و بینابینِ خوبیست که به نظرم همان معبود بهترین واژه باشد برایش!
++ قبل ترها فکر می کردم این وبلاگ نویسی ها بدجور حدیث نفس می آورد! حالا متوجه شدم نه تنها وبلاگ نویسی که کامنت گذاشتن برای پست دیگران هم همین جور است!
پاسخ:

برعکس، من چندان از مرید و مراد بازی خوشم نمی‌آید. هرچند نمی‌توانم منکر لذت‌بخش بودنش بشوم. هربار که حس کردم دارم ذوب می‌شوم، سعی کردم معبودم را نقد کنم و از او فاصله بگیرم.

 

+ در دوست داشتن از عشق برتر است، شریعتی برای توصیف رابطه‌اش با استادش لویی ماسینیون کلمه کم می‌آورد و می‌گوید دوست داشتن. من البته رابطه‌ام با معبودهایم به آن شدت و قوّت نبوده ولی اگر بخواهم آن را به یک رابطه‌ی دیگر تشبیه کنم به رابطه‌ی پدر و فرزندی تشبیهش می‌کنم؛ مخصوصاً وقتی که فرزند کم سن و سال باشد. برای فرزند،پدر الگو است، از طرفش مهربانی می‌بیند (البته نه به اندازه‌ی مادر. مهربانی پدرانه محتاطانه است)، تجسم دانایی و حکمت است. ولی گاهی هم می‌شود که فرزند حس می‌کند که پدرش دارد اشتباه می‌کند، ولی به خودش جرأت نمی‌دهد که روبروی پدرش بایستد و بگوید داری اشتباه می‌کنی. برعکس مادر، با پدر خیلی نمی‌شود چک و چانه زد. اگر نخواهی به حرفش گوش کنی، یواشکی از زیر کار در می‌روی. این ویژگی‌ها کم‌وبیش در رابطه با معبود هم هست. من با دکتر شریعتی و دکتر سروش رابطه از نزدیک نداشتم ولی وقتی مقابل دکتر زیباکلام می‌نشستم همه گوش می‌شدم. محو می‌شدم. حتی وقتی می‌دانستم که دارد چیزی را اشتباه می‌گوید به‌هزار ترفند و در هزار لفافه تذکر می‌دادم مبادا که ابهتش زیر سؤال رود. از همه لذیذتر هم وقتی است که کارت را می‌پسندد و تشویقت می‌کند. در آن لحظه آدم دلش می‌خواهد دنیا را بغل بگیرد.

++ پست که حدیث نفس باشد، کامنت‌ها هم لاجرم آغشته می‌شوند.

سلام.
یه سوال دارم. فکر می‌کنم شناخت خوبی از شریعتی داشته باشید با توجه به این که خیلی از آثارشو خوندید. تو یه کتابی از زندگی شریعتی که متاسفانه اسمش رو یادم نیست عکس‌های متفاوتی از شریعتی، پدرش، همسرش و بچه‌هاش بود. چیزی که برای من اون موقع عجیب بود این بود که خانمشون تو عکس‌ها روسری سرشون نبود. عجیب به این خاطر می‌گم که مباحث و موضوعاتی که شریعتی تشریح و تحلیل کرده خیلی‌هاش مرتبط با اسلامه می‌خواستم ببینم نگرشش راجع به حجاب چی بوده؟
پاسخ:

سلام

اتفاقاً بر سر همین حجاب خانم شریعت‌رضوی کلی ماجرا پیش میاد. شریعتی این خانم رو توی دانشگاه می‌بینه و به خانواده‌اش اصرار می‌کنه که می‌خواد با این خانم ازدواج کنه. از اون طرف، پدر شریعتی یکی از چهره‌های شناخته شده و مذهبی مشهد بوده و با این وصلت مخالف بوده. چون خانواده‌ی خانم شریعت‌رضوی مذهبی نبودن، ایشون هم که حجاب نداشته، برادر ایشون هم که گویا کمونیست بوده (برادر ایشون، آذر شریعت‌رضوی یکی از شهدای ۱۶ آذر ۱۳۳۲ بوده و شریعتی از اونها به اسم «سه آذر اهورایی» یاد میکنه). خلاصه شریعتی پاشو می‌کنه تو یه کفش تا بالاخره همه رضایت میدن.

شریعتی مثل باقی مسائل، اصلاً نگاه فقهی به حجاب نداره؛ یعنی اصلاً براش مسئله نیست که حجاب واجبه یا نیست. اون چیزی که برای شریعتی مهم بوده این بوده که حجاب چه کاربردی داره؟ شریعتی نقل می‌کنه که در جریان انقلاب الجزایر، حجاب خانم‌های مسلمان به ابزاری نمادین برای مبارزه با استعمار فرانسه تبدیل میشه و از این جهت شریعتی از حجاب تعریف می‌کنه؛ از جهت نقشی که در جهت مبارزه داره.

حسینیه‌ی ارشاد موقع سخنرانی‌های شریعتی خیلی شلوغ میشده و چندهزارنفر، عمدتاً دانشجو، میومدن تا سخنرانی‌هاشو بشنون. گویا حجاب اجباری بوده توی حسینیه. اون موقع هم که مثل الآن مقنعه و مانتو باب نبوده. بعضی از خانم‌ها یه چادر روی لباس خونه‌شون می‌پوشیدن و میومدن حسینیه‌ی ارشاد پای سخنرانی شریعتی. گویا یه آقایی ناراحت بوده از این وضع و به شریعتی میگه به این خانم‌ها بگو لااقل زیر چادر یه چیز درستی بپوشن، یه خانمی اومده زیر چادرش دامن پوشیده. شریعتی هم به طعنه میگه زیر چادر دامن پوشیدن منکره یا بین این جمعیت دامن مردمو از زیر چادرش دید زدن؟

این همه‌ی اون چیزی بود که درباره‌ی شریعتی و حجاب یادم مونده.


نمی‌دونید تو کدوم کتابش راجع به حجاب صحبت کرده یا من اگر بخوام نظراتشو در این باره بخونم باید به کدوم یک از کتاب‌هاش مراجعه کنم؟

پاسخ:

یک سخنرانی از شریعتی درباره‌ی حجاب دارم که متأسفانه کیفیت فایل صوتی‌اش بسیار بد است و عملاً هیچ‌چیزی شنیده نمی‌شود. گویا این سخنرانی پیاده شده و در جلد ۲۱ مجموعه آثارش چاپ شده. در اینترنت گشتم، بخشی از این سخنرانی را پیدا کردم که همینجا می‌گذارم:

«آنچه در همه‌ی پدر و مادرها مشترک است، این است که مذهب را طوری تعریف می‌کنند
که انگار شیپور را از طرف دیگرش باد می کنند!
توصیه‌هایی که به نسل جوان می کنند این‌طوری است.
درست مثل این است که طبیبی - یا به هر حال آدمی - دائم به کسی که لبش زخم شده،
یا صورتش جوش زده، بگوید که ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍"جوش نزن" و "زخم نشو"؛
و بعد هم بگوید که به طور مثال "زخم شدن، دهن فلان بدی را دارد. جوش صورت، فلان قدر بد است"؛
پوست اینطوری خراب می شود ... و دائما از این طرف فشار بیاورد، سرزنش کند و بد بگوید؛

و این - اگر چه درست است - (اما) اصولاً چه تاثیری دارد؟ چه می‌خواهد بشود و چه نتیجه‌ای می‌خواهد بگیرد؟
برای این که قضیه را باید از طرف دیگری شروع کرد، و آن این است باید فهمید
چه عواملی باعث شده که این جوش‌ها در زندگی روحی این بچه و این نسل به وجود آمده؛
آن ریشه‌ها را باید یافت.

مثلا می بینید که همیشه، به محض این که به بچه می گفته "برویم زیارت"، فورا بلند می شده و می آمده،
کیف هم می کرده، خوشش هم می آمده و حتی می پرسیده که دوباره کی می رویم؟
و همینطور در مورد مجلس قرآن و نماز و روزه.
ولی از فردا کم کم شل شده؛ پس فردا شل و شل و شل تر و شل تر.
بعد این، یقه ی بچه را می گیرد و با ملایمت یا با خشونت یا با سرزش، یا با دلیل یا بی دلیل، یا با عصانیت
هی به او فشار می آورد که: "مثل گذشته باید نماز بخوانی"؛ مثل گذشته باید حجاب داشته باشی،
مثل گذشته باید به این اعمال بپردازی؛ علاقه مند باشی و ... " و از این حرف ها و توصیه ها.
درست مثل این که، به کسی که خونش اختلالاتی پیدا کرده و آثار روی پوست صورت و پوست بدنش نشان داده می شود،
بگوییم که: "تو بایستی سالم باشی"، بدون این که اصلا توجه کنیم که ریشه چیست
و چه عاملی در او باعث شده که رابطه اش با این اعمال و این خون گسسته شده؛
آن ریشه را باید نگاه کنیم.

من، نه به عنوان آدمی که اطلاعاتی دارم یا مثلا کتاب خوانده یا مطالعاتی کرده ام،
بلکه به عنوان آدمی که سال ها معلم بوده ام و زندگی اجتماعی ام همیشه در میان مردم
و نسل جوان گذشته، و کارم، زندگی ام، فکرم، زندگی خصوصی و عمومی و ... ام همه یکی بوده
و همیشه در این نسل بزرگ شده ام،
(
از آن موقعی که دانش آموز بودم، دانشجو بودم و معلم شدم و تا همین الان، همیشه با این نسل سر و کار داشته ام)
در "تجربه ی علمی"، که ارزشش از هزار "نظریه ی علمی" بیشتر است
(
تجربه ی علمی دارم؛ یعنی عمل کردم و همین نتیجه را گرفتم.)

دیده ام که هزاران بار آن طور عمل کردند و نتیجه ی عکس گرفتند،
به طوری که به صورت صحنه های خیلی زشت در آمده است. به چه صورت درآمده؟
به این صورت که او، بدون این که بفهمد "عوامل سست کننده ی دین" در بچّه چیست
-
که رابطه اش با نماز و حجاب و این سمبل ها و مظاهر مذهبی قطع شده -
به زور "بابا بودن" فشار می آورد ! به زور "مامان بودن" فشار می آورد؛ که چه کار کند؟
حجاب، نماز و زیارت را برگرداند و به او تحمیل کند !

این بچه چه کار می کند؟
اگر این پدر و مادر آنقدر جُربزه داشته باشند که او به حرفشان گوش کند: "چشم خیلی خوب قربان" !
در او دائما عقده ی "نفرت از مذهب" اضافه می شود:
به نماز می ایستد و به جای زمزمه ی دعا با خداوند، به پدر و مادر فحش می دهد !
اینطور است ! بهترین نماز است که درست است !

یک وقت در مدینه در مغازه ای داشتم با یک نفر چانه می زدم و صحبت می کردم،
رفته بودم چیزی بخرم که بعدا یادم رفت و شروع کردم با خود آن "بابا" که کمی زبان خارجی بلد بود
و "روشنفکر" هم بود، به حرف زدن راجع به عربستان و اسلام و اوضاع و احوال.
او دائم می گفت که : "ملک فلان است و فلان ..."، بعد که با هم خصوصی شدیم، دیدم که او هم وضعش خراب است!
با هم داشتیم صحبت می کردیم و به قدری صحبت ما گرم و صمیمانه شده بود که دیگر به مشتری هائی که می آمدند
جواب نمی داد؛ یعنی حرف زدن با من را ترجیح می داد به این که مثلا به فلان حاجی ضبط صوت بفروشد !
یک مرتبه اذان مسجد بلند شد، (موقع حج هم بود)

(
آنجا دو حکومت هست: هم "امام" و هم "ملک". هر کدام هم ارتشی برای خودشان دارند:
ملک یک "ارتش آمریکائی" و مدرن دارد! و امام هم ارتش عجیب و غریبی دارد که بیست هزار تا هستند.
ریش هاشان بلند است، هر کدام یک قطار فشنگ هم بسته اند و یک شلاق هم دست شان است !
این ها "آمرین بالمعروف و ناهین عن المنکر" هستند!!
با "شلاق" به میان مردم می آیند، این یکی را می زنند که: حجاب داشته باش، آن یکی را می زنند که: ریشت را نتراش،
به آن یکی می زنند که: "چرا سر وقت به نماز نیامدی؟"! ... مثلا امر به معروف و نهی از منکر می کنند !
اصلا "هیکل" خودشان "منکر" است !)

تا صدای اذان بلند شد، گفت: "صلوة، صلوة". گفتم خیلی خوب با هم برویم. گفت در راه با هم صحبت می کنیم.
دیدم با این سرعت می رود که آدمی که خیلی روشن است و به مسائل دنیای اسلام - و اقلا کشورهای عربی -
وارد است، تا این اندازه، "دقیق" ! باشد.
با او رفتم. دیدم بدون این که وضو بگیرد، ایستاد و گفت :
"
چهار رکعت نماز می خوانم از طرف ملک فیصل، قربتا الی الله " !! (بدون وضو)

بعد به این صورت در می آید؛ یک "نماز" اینطور در می آید.
چه کسی از این کار راضی می شود؟!
همین قدر که سایه ی "بابا" از سر او رفع شد، انتقام همه ی آن روزها را با ربحش و با سود 90% می گیرد!
یا این که در آنجا می گوید: "چشم، بسیار خوب"، و بیرون می آید و پشت کوچه صحنه را عوض می کند !

دکتر علی شریعتی، مجموعه آثار 21، (زن) صفحات 261 تا 263»

این هم بخشی از کتاب فاطمه فاطمه است:

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=934&articleID=405088

این که در مورد حجاب نبود؟ :))
ولی ممنون از این که گذاشتید. و همین‌طور وقتی که گذاشتید. سعی می‌کنم همون جلد رو اگر تونستم پیدا کنم. البته من منظورم بیشتر این بود که خودش چی فکر می‌کنه؟ ولی شاید تو همین هم پیدا کردم نظراتشو.
متشکرم.
پاسخ:
یه بخشی از کتاب فاطمه فاطمه است هم به حجاب مربوطه که به آخر کامنت قبلی اضافه اش کردم. اگه چیزی باشه توی همون جلد ۲۱ مجموعه آثار هست.
خواهش میکنم.

متشکرم.
پاسخ:
خواهش می‌کنم.
۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۴:۱۳ میثم علی زلفی
متنت خیلی زیبا بود
 با این جملت هم بسیار موافقم
«کار جدی کردن چقدر سخت است و حرف جدی زدن چقدر سخت‌تر. مواجه شدن با او قطعاً یکی از نقاط عطف زندگی من است.»
و این یعنی جهد و تلاش و کوشش و در یک کلام یعنی اجتهاد. حالا این اجتهاد گاهی به نجو متجزی است گاهی مطلق یعنی گاهی در یک موضوع خاص است. گاهی در همه ی موضوعات. اما ته حرف را در آوردن کار سختی است

پاسخ:
ممنون.
بله، موافقم.
۰۳ آبان ۹۵ ، ۰۱:۴۳ حمید ساسانی
لذت بخش بود. من هنوز تعدادی از کتابهای اندیشه سازان را به یادگار نگه داشته ام و مثل تو مقدمه ها را بیشتر از تست ها دوست داشتم :) حتی یک جمله درخشان از فرهاد میثمی بعد از این همه سال در مقدمه کتاب فیزیک به یادم مانده است:


"جفا و وفای وطن مانند پاندولی آدم را سرگردان میکند"
پاسخ:
هنوز هم پاندول‌وار سرگردانیم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی