خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

سواد

جمعه, ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۳:۰۷ ق.ظ

همه‌ی این آتیشا از گور این طرح سوادآموزی بلند میشه. آخه من نمی‌دونم طویله چه جای این کاراس؟ کی دیده خر و گاو و برّه و بز سواد یاد بگیرن؟ هرچی بهشون گفتم نوکرتم، بذارین حیوونا برای خودشون بچرن، به خرجشون نرفت. تقصیر خودِ خرشونم بود. اومده بودن پشت در خونه صدای خر و گاو درمیاوردن که یعنی می‌خوایم سواد یاد بگیریم، واسه خودمون کسی بشیم! من هم گفتم لابد اینا یه چیزی می‌دونن که می‌گن. شاید راست میگن. عجب خبطی کردم! عجب غلطی کردم! کاشکی هزینه‌اش فقط خرج معلم‌سرطویله بود. از وقتی سواد یاد گرفتن قر و اطوارشون زیاد شده. حالا دیگه باید یونجه رو بریزم توی ظرف جدا بذارم جلوشون؛ تو آخور نمی‌خورن، میگن اینجوری دهنی میشه غیر بهداشتیه! این چندوقته هرچی درآوردم دادم خرج دوای معده‌ی گاوا و گوسفندا. از وقتی سواد یاد گرفتن دیگه نشخوار نمی‌کنن، می‌گن بی‌کلاسیه. خلاصه یه وضع ناجوری شده.

دیروز بزغاله اومده میگه اگه می‌خوای سر منو ببری همین الآن دست‌به‌کار شو وگرنه من می‌خوام قرص برنج بخورم! اینقد شاخ به شاخش گذاشتم تا بالاخره تونستم از زیر زبونش بکشم بیرون که رفته کتابای آلبر کامو رو خونده! آخه بزغاله رو چه به این مسخره بازیا! نشستم کلّی براش قصه گفتم، تعریف کردم، آخرش دیگه التماسش کردم ولی به‌خرجش نرفت. گفت دیگه از پوچی زندگی خسته شده. یهو نمی‌دونم چی شد که به سرم زد براش بخونم: «بزک نمیر بهار میاد، کمبزه با خیار میاد». اینو که گفتم رفت تو فکر، بعد از یه چند دیقه‌ای برگشت گفت دیگه نمی‌خواد بمیره؛ گفت برای زندگیش معنا پیدا کرده!

امروز صبح داشتم سرِ زمین علفای هرز رو درمیاوردم، شلغم و ترب و سیب‌زمینی و بقیه ریختن دورم که ما زمستون سرمامون میشه، گلخونه می‌خوایم. محلشون نذاشتم. فکر کردن اینجا هم طویله ست! گفتم برن پی کارشون. نمیشه هرچی اینا خواستن بگی چشم که! فردا می‌خوان کولت بشن. عصری که اومدم سرِ زمین دیدم کمبوزه و خیار نارس، سرشون کنده شده و افتادن یه گوشه. یه کاغذم بغل دستشون افتاده بود. ورش داشتم، خوندمش. روش نوشته بود: «ما برای چی نمیریم؟»

۹۴/۰۹/۱۳

نظرات  (۸)

۱۳ آذر ۹۴ ، ۰۳:۲۶ محمد فائزی فرد
خیلی خوب بود.
احسنت بر شما.
آریالا من جدا لذت بردم.

پاسخ:
ممنون.
۱۳ آذر ۹۴ ، ۰۷:۴۰ کمی خلوت گزیده!
خخخخخخخ
جااااااالبببببب...
پاسخ:
ممنون.
۱۳ آذر ۹۴ ، ۰۸:۵۵ فاطمه نظریان
اگر جای شما بودم بعضی جاها به جای «سواد» می‌نوشتم «سوات»، متن را شاید معنادارتر می‌کرد، البته شاید. باز شما نویسندۀ متن هستید و خودتون بهتر میدونید.
پاسخ:
منظورتون اینه که یعنی خود طرف بی سواد باشه؟ فکر بدی نیست. البته سواد معنای سیاهی و نوشته هم داره و من گاهی گوشه چشمی به اون معانی هم داشتم.
۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۳:۵۲ کمی خلوت گزیده!
سوات نه، سبات!
واقعا متاسفم!
شکلک عاقل اندر سفیه!
پاسخ:
حتی شاید سفات!
۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۹:۰۴ فاطمه نظریان
بله منظورم همان بود. ممنون منظورتونو گفتید. کلا در این مدل نوشته هاتون، منظورها را گرفتن برای من که خیلی زود میسر نمیشه. آدم را درگیر می‌کند...

به کمی خلوت گزیده!:
خب سواد من در حد سوات بود و سواد تو در حد سبات است انگار ;)
+شرمنده دوست جان! گفتی، گفتم:D
پاسخ:
توی این مدل نوشته ها، و مدل های دیگر، منظور نویسنده «چندان محل اعتنا نیست». چیزی که مهمه اینه که شما چی از متن می فهمید.
:)
به نظر من همین سواد بهتره. "سوات" یه جورایی کلیشه‌ایش می‌کنه.
برای من خیلی جالب بود. شاید فکر کنم بعد دوباره بیام یه چیزی بنویسم. الان خیلی چیزی تو ذهنم نیست.
برای جایی فرستادید؟ بفرستید به یکی از این سایت‌ها راجع بهش حرف بزنن.
البته من خودم نمی‌دونم کدوم سایت ولی غیر از اون سایت قیلی که بهتون گفته بودم وبلاگ ققنوس خاکستری هم هست. سرچ کنید پیداش می‌کنید.
پاسخ:
الآن برای یه سایت فرستادمش.
۲۰ آذر ۹۴ ، ۲۰:۱۸ میثم علی زلفی
معلم حق تبعیض ندارد همه حق دارند سیاهه کردن را یاد بگیرند. سیاهه کردن مثل تراشکاری است. یکی با آن بت می سازد یکی قلم. اگر کسی «بل هم اضل» را انتخاب کرد و از سیاهه خریت را برگزید چه جای شکوه به نهضت سواد آموزی.
بیچاره نهضت به پا شده تا آدم را خلیفة الله کند، نهضت کارش رساندن سیاهه است به دست فرزندان آدم. اما سیاهه کسی را که تمایلش به پستی و خوی حیوانی است کمکی نمی کند. کمک که پیشکش همانطور که نوشتید بزغاله هم می کند به عبارت دیگر هدایت که هیچ گمراه هم می کند. که فرمود : «یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا و ما یضل به الا الفاسقین»
پاسخ:

داستان است و برداشت آزاد.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی