خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

مورد عجیب من

سه شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۲۷ ق.ظ

هیچ مشکل خاصی ندارم. هیچ غم بزرگی هم. دیشب به اندازه خوابیده‌ام و امروز سرم گرم است. خانواده‌ام سالمند و دوستانم خوش. می‌دانم که دوستم دارند. من هم دوستشان دارم. از نظر بدنی سالم هستم، از نظر ذهنی هم. کار خاصی نیست که بخواهم انجام دهم و نتوانم. از طلوع و غروب خورشید لذت می‌برم، از چرخیدن باد در برگ درختان هم. بازی کردن با بچه‌ها را دوست دارم. حرف زدن با پیرها را هم. دست حمایت خدا را بر شانه‌هایم حس می‌کنم. با این همه، در حال حاضر مهم‌ترین آرزویم این است که بروم جایی بخوابم و دیگر هیچ‌وقت بیدار نشوم.

۹۵/۱۰/۱۴

نظرات  (۲۱)

۱۴ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۲ کمی خلوت گزیده!
جمله ی آخر با جمله ی اولتون پارادوکس بود. البته با عطف یک کبرای خفی!
(به وضوح در حال نوشتن پایان نامه ام!)
پاسخ:

خب من جمله‌ی آخر رو یه مشکل نمی‌دونم، یا لااقل مشکل خاصی نمی‌دونم. برای همین فکر نمی‌کنم پارادوکس باشه.


+ موفق باشید. ایشالا پایان‌نامه‌ی خیلی خوبی بنویسید.

۱۴ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۹ همه‌چی‌دون
چرا واقعا؟!
پاسخ:

شما که همه‌چی‌دون هستی باید بگی چرا!

 

یاد این شعر محمد صالح‌علا افتادم:

«شما که سواد داری، لیسانس داری، روزنامه‌خونی

با بزرگون می‌شینی، حرف می‌زنی، همه‌چی می‌دونی

شما که کلّه‌ت پره، معلّم مردم گنگی

واسه هرچی که می‌گن جواب داری درنمی‌مونی

بگو از چیه که من دلم گرفته؟

راه میرم دلم گرفته، می‌شینم دلم گرفته

گریه می‌کنم، می‌خندم، پا می‌شم، دلم گرفته ...»

یعنی میخواید بگید علت نداره یا چی؟
بی علت نیست قطع به یقین!
پاسخ:

بی‌علّت که نیست، ولی نمی‌دونم علّتش چیه. البته شاید زیاد هم مهم نباشه که علّتش چیه. بیشتر معلول مهمه. دقیقاً نمی‌دونم از کی اینجوری شدم، ولی این چند سال اخیر اینجوری بوده‌ام. در حالت‌ها و موقعیت‌های مختلف این حسم شدت و ضعف داشته ولی هیچ‌وقت نشده که کاملاً از بین بره. حتی وسط بزرگ‌ترین خوشی‌های زندگی، همون موقعی که حس می‌کردم دارم بهترین روزای زندگیم رو سپری می‌کنم، ترجیح می‌دادم بجای لذت بردن، بمیرم!

۱۴ دی ۹۵ ، ۰۹:۵۸ زندگی- معنا
این یک مورد بیماری معنایی است که روانشناسانی چون فرانکل کشف کردند و اکنون نیز روانشناسان انسان گرا و معنا گرا روی فرمول درمانی او کار میکنند. 
یکی از بهترین کارها برای درمان این عارضه اقدام به خودکشی است. ! شاید تعجب کنید. میدانم تعجب میکنید. ولی بیایید این درمان را انجام بدهید. فوق العاده است. نه منظورم این نیست که سالبه به انتفای موضوع میشوید. منظورم این است که جاذبه های حقیقی زندگی آنچنان رخ عیان میکند که سایه میاندازد بر احساس کنونی شما و حس مرگ. 
داستان از این قرار است که شما نوعی خودکشی را انتخاب میکنید و به مرور شروع میکنید مقدمات آن را تهیه کردن. کاملا هم جدی . طناب میخرید، جای مناسب برای دار زدن، انداختن طناب، چارپایه و.... بعد وصیت نامه تان را مینویسید و تلاش میکنید به طور جدی در باره علت خودکشی بنویسید. بعد یک زمان برای این کار انتخاب میکنید و کم و کم حلالیت ها را میگیرید و منتظر زمان مقرر میشوید. همه این کارها شما را از درون با دو حس کاملا متضاد رو به رو میکند. احساس های قوی که هر یک شما را به سوی خویش میکشد. حس اکنون شما که سر جایش هست و شما میخواهید به آن پاسخ مناسب بدهید و خود را از میان بردارید. ولی حس جدید دیگر نه . این حس، حس زندگی است که هرچقدر شما به طرف مرگ نزدیک تر میشوید، و هر چقدر زمینه های خودکشی را افزایش میدهید، آن حس فربه تر و تیز تر و جدی تر میشود و آنقدر جدی میشود که بر حس مرگ غلبه میکند و شما در درون خود، ( نه ذهن خود) و به طور ناخودآگاه بر این وضعیت کنونی غلبه مییابید. درون شما دلایل زندگی را حس میکند و برتری میدهد برهمه حس های دیگر . امتحانش کنید. موضوع اصلا شوخی نیست گرچه به نظر مسخره میاید. میتوانید از کلید واژه معنا درمانی و ویکتور فرانکل در اینرنت موضوع را بررسی کنید.     
پاسخ:

ممنون از نظرتون و پیشنهادتون. خیلی جالب بود. «انسان در جستجوی معنا»ی فرانکل هم وارد لیست مطالعات آینده‌ام شد.

امّا درباره‌ی «درمان»ش مطمئن نیستم. به نظرم مصنوعی میرسه، چون من از اولش هم می‌دونم که قرار نیست خودمو بکشم، فقط قراره مقدمات رو فراهم کنم. شاید هم نشه، نمی‌دونم. شاید یه زمانی امتحانش کردم.

البته اینو هم بگم من یه مشکل اساسی با روان‌شناسی دارم و اونم اینه که هر تفاوت روانی یک انسان با نُرم انسان‌ها رو یه اختلال روانی و بیماری می‌دونن. شما پیامبران یا یه انسانی مثل مولانا رو ببری پیش روان‌شناسان هزار تا بیماری روانی براشون لیست می‌کنن. البته قطعاً نمی‌خوام بگم منم مثل پیامبران و اولیاء هستم، دارم صرفاً روش روان‌شناسان رو نقد می‌کنم. البته مطالعاتم در این زمینه خیلی خیلی خیلی کمه و خیلی خیلی خیلی زیاد لازمه بخونم این حوزه رو.

باز هم ممنون از نظرتون.

۱۴ دی ۹۵ ، ۱۱:۵۷ کمی خلوت گزیده!
یا حسین...
این نفر آخر چه دلی داره همچی راهی پیشنهاد می ده...
بابا اومدیم طرف این شیوه ی درمانی روش اثر نکرد واقعنکی خودکشی کرد...!

یعنی من روانشناس بشم میگم می خوام صد سال سیاه طرف خوب نشه ولی همچی پیشنهادی نمی دم...

+ ممنون... دعا کنید یه جوری خوبی همین ترم تموم شه ازش خلاص شم...
پاسخ:

از دو حالت که خارج نیست؛ یا خوب میشم، یا راحت! احدی الحسنیین! :)

شوخی کردم.

 

+ تموم میشه. کافیه همت کنید و وقت پاش بذارید. ایشالا که به خوبی تموم بشه.

آقای عزیزم سلام . دو پندار بسیار غلط و بسیار رایج در اذهان مردم در باره روانشناسی و روانشناسان ایجاد شده که بهتر است در باره آن تجدید نظر و فرهنگ سازی کنیم. اول اینکه مردم به تبعیت از انگاره های رسانه ای و طنز ، اساساً خودِ روان درمانگران را بیمار روانی تلقی میکنند. دیگر اینکه گمان میکنند اختلافات فردی از چشم روانشناس دور مانده و به صرف اختلافات الگوهای رفتاری روان شناس فرد را بیمار میپندارد. بیماری در روانشناسی از الگوها و نرم های بسیار پسچسده ای برخوردار است که زمینه های زیستی ، مرضی و روانی را با هم دیده و فرایند بسیار سخت و طولانی دارد. و دقیقا همانند پزشکی باید استانداردهای مختلفی را طی کرده تا به قطعیت برسد. انواع تست ها و آزمایش ها و نشانه ناسی های زیستی و....
باری مناسب است عرض کنم که آری فرانکل در یک فرایند اعلام نشده بسیاری از بیماران افسرده را از طرق مختلف از جمله تشویق به خودکشی درمان کرد. ولی از قبل نگفت که استراتژی من چیست!!! این کار بسیار خطرناک و زیر نظر روان درمانگر باید انجام شود. درثانی فرایند بسیار ناخودآگاه است و فرد از درون بدون اینکه بداند چه اتفاقی دارد میافتد به کمک روان شناس و در چند جلسه مشاوره مختلف به سوی دریافت اهمیت و ارزش های زندگی اش پیش میرود. موضوع طولانی است . انشاء الله اگر سوالی بود گفتگو میکنیم.  
پاسخ:

بله، من هم عرض نکردم که روان‌شناسی پیچیدگی ندارد. به‌هرحال بحثش طولانی است و من چنان که گفتم هنوز اطلاعات لازم را ندارم.

آهان، الآن فهمیدم. من کامنت قبلی‌تان را تجویزی خواندم. برای همین گفتم به نظرم مصنوعی می‌آید.

ممنون. هر وقت شروع به مطالعه‌اش کردم، اگر سوالی داشتم می‌پرسم.

میدونید،این حس تون خیلی لخت و عوره و اصلا انتظار همچین حرفایی رو از شما نداشتم نه برای اینکه این حس ها رو دروغ نوشتین،نه! برای اینکه چیزی که ازتون توی ذهنم هست اینه که اینقدر راحت راجع به خصوصی ترین مسایل زندگیش حرف نمیزنه.

@اسکندری
بنده روان شناسی خوندم و پایان نامه ام هم بخشیش راجع به معنا در زندگی فرانکل بود البته بخش درمانیش رو نمیدونم به چه نحو هست اما به هرصورت بنظرم خیلی چرا و پرت اومد امیدوارم اگه روان شناس هستید برای کسی استفاده نکنید حداقل ترین چیزی که باید رعایت کنید در نظر گرفتن سطح فرهنگ و اعتقاد مملکته خودتونه
این درمان خیلی بخواد جواب بده واسه همون غربیهاس که خدا پیغمبرشون ضعیفه واسه مردم ما با سطح پایه ای از اعتقادات راه های بسیار مفید دیگری هست برای افزتیش حس معنا در زندگی
نمیدونم اون نظر خودکشی رو شما نوشتین یا فرد دیگری اما با احترام بسیار سطحی بود!

معنای زندگی برای هر فردی فرق میکنه، آدما باید بگردن توی زندگیشون معنا پیدا کنند

صاحب این وبلاگ رو هم خیلی زیاد نمیشناسم و نمیدونم چه قدر مذهبی هستن و سطح اعتقاداتشون چه قدره که بشه راهنمایی شون کرد اگه خواستن
پاسخ:

مطلب جدیدی نیست، و فکر نمی‌کنم خیلی هم خصوصی باشه. حس منه به زندگی و مرگ. همین‌طوری که من حسی راجع به خدا دارم، راجع به خانواده دارم و ... حسی هم راجع به زندگی دارم. در همین «خیالِ دست» قبلاً هم درباره‌اش نوشته بودم.

 

هدف از نوشتن هم گرفتن مشاوره از خوانندگان وبلاگ نبود. من راستش خیلی کم پیش میاد چیزی رو با هدف خاصی بنویسم. یه مطلب رو می‌نویسم، مثلاً اینکه مرگ رو بیشتر از زندگی دوست دارم. یکی میاد میگه چه جالب! منم همین‌طور. یکی دیگه میگه خاک بر سرت با این حست. خلاصه یه فضای دورهمیه، هرکسی چیزی میگه. اگه قصد «درمان» داشتم قطعاً توی وبلاگ مطرحش نمی‌کردم.

 

و البته آقای اسکندری هم لابد موقع کامنت گذاشتن، در پس ذهنشون این هست که دارند برای یک آدم بالغ کامنت می‌ذارن که بعد از خوندن کامنت نمیره خودشو بکشه! از این نظر، فکر نکنم بشه بهشون خرده گرفت که چرا روش فرانکل رو معرفی کردن.

در ضمن آقای ابراهیم پور، علت خیلی هم مهمه عکس اونچه فکر میکنید و اگه علت رو نفهمید درمان نمیتونید بکنید این حال رو


حرف تون رو هم در مورد روان شناس ها تا حدی قبول دارم اما حرف جناب اسکندری درست تر هست یعنی ملاک هایی هست برای بیماری های روانی که روی هوا نیست هرچند انتقاد هایی هم بنده دارم به روان شناسی غربی اما ملاک هایی که هست یکیش رو فقط شما گفتین که مانند بقیه نبودن هست، باید دید چه قدر هنجاره اون رفتار، چه میزان حجم و شدت و فراوانی داره، و ملاک های دیگه ای که صلاح نمیبینم در این فضا ذکر کنم
امیدوارم موفق باشید
پاسخ:

شاید لازم بود بیشتر توضیح بدم. راستش فکر نمی‌کنم بیمار باشم که نیاز به درمان داشته باشم. اتفاقاً حسی که دارم رو مفید می‌دونم و ازش راضی‌ام.

 

این رو هم اضافه کنم که این حس در چند سال اخیر همیشه با من بوده؛ یعنی چه زمانی که احساس نزدیکی به خدا داشتم، چه زمانی که احساس دوری داشتم و ... . اتفاقاً زمان‌هایی که حس نزدیکی به خدا دارم بیشتر مشتاق مرگ میشم، چون خیالم از بابت اون دنیا راحت‌تره! :)

 

ممنونم. شما هم موفق باشید.

دوست گرامی جناب ابراهیم پور. کامنت بنده همان بود که با نام خودم عرضه شد. بنده به هیچ وجه پیشنهاد خودکشی یا هر پیشنهاد درمانی دیگر برای کسی از راه دور ندارم. نه اینکه خودکشی غلط است یا دینی نیست یا ... مقصود بنده اولا تلاش برای اصلاح دو انگاره غلط درباره روان شناسی بود و دیگر اشاره ای به معنا درمانی که یکی از مهمترین گرایش های روان درمانی اخیر است. و خوب است بررسی کنیم که فرانکل فقط در مورد برخی از بیماران تشویق به خودکشی میکرد تا فرد بیابد که در زندگی خیلی چیزهای بزرگی دارد که به خاطرشان حاضر به خودکشی نیست! یعنی به طور ناخودآگاه و در یک فرایند طولانی و چندین جلسه ای فرد کم کم درمیبافت که برای زندگی دلایل بسیار دارد و جنبه های مثبت زندگی اش را خودآگاه تر میشود. و انرژی روانی بیشتری پیدا میکند. و از خلال این انرژی و دریافت درونی در باره زندگی فرد کنش های بهتری پیدا میکند. 
درباره کتاب انسان در جستجوی معنا هم باید عرض کنم از این کتاب استفاده خواهید برد ولی دسترسی به معنا درمانی پیدا نمیکنید. کتب تخصصی دیگری در این باره منتشر شده است . آن کتاب کمی عمومی است. 
  
پاسخ:
پس من اشتباه متوجه شدم. عذرخواهی میکنم.
۱۴ دی ۹۵ ، ۱۹:۲۵ میثم علی زلفی
یک مدت مثلا 2هفته یا بیشتر هر روز یک دونه به بخور و یک مدت هم پای برهنه روی ماسه بادی راه بری تنظیم میشی!
ان شاء الله
نبینم غم به دلت باشه
پاسخ:

:))

غم خاصی ندارم خداروشکر.

بله لازم بود بیشتر توضیح بدین چون برداشت دیگه ای از متن تون نمیشد و خب اگر این حالت لذت بخش بود نمینوشتینش،چون این مسایل درونیه تا جار زدنی!
پاسخ:

لذت‌بخش نیست، هرچند غم‌آلود هم نیست.

در عنوان هم که خودتون متعجبید از این وضع تون!
:)
پاسخ:
بله خب.
"اتفاقاً حسی که دارم رو مفید می‌دونم و ازش راضی‌ام."
این جوابیه که برا من نوشتین ، معنیه راضی بودن چیه؟ بخشیش لذت بردنه!
پاسخ:
نه، موافق نیستم که لزوماً لذت بردن بخشی از رضایت باشه. مثلاً من از لباسم راضی‌ام بدون اینکه از پوشیدن یا دیدنش لذت ببرم.
قبول نمیکنید بد نوشتین :))
وقتی متعجبید یعنی غیرعادیه و وقتی غیر عادیه اختلالی هست
و چه قدر تناقض توی حرفاتون هست، از حستون متعجبید و راضی هستید و چیزی هم در ظاهر نیست، درونی هم نمیدونید و جا میزنیدش
جالبه واقعا :)
در روایات هست آرزوی مرگ نکنید :)
پاسخ:

نمی‌دونم، شاید بد نوشتم. ولی شما هم قبول کنید که خیلی پیش‌فرض‌هاتون زیاده!

بذارید یه مثال بزنم. فرض کنیم من چشمام آبیه در حالی که هیچ کدوم از اعضای خانواده‌ی من چشمای آبی ندارن. آیا من متعجبم؟ بله. چرا؟ چون به نظرم میاد که نباید رنگ چشمام آبی باشه ولی هست. آیا ناراحت و ناراضی‌ام؟ نه، آبی هم بد نیست. آیا از اینکه رنگ چشمام آبیه لذت می‌برم؟ نه، اونقدرا هم مهم نیست برام که باعث لذت بشه. آیا اینو یه موضوع خصوصی می‌دونم و درباره‌اش حرفی نمی‌زنم؟ نه، خصوصی نیست. حتی به کسایی که منو ندیدن هم می‌گم که چشمام آبیه. مشکلی با مطرح کردنش ندارم.

لطفاً در مثل مناقشه نکنید! :)

فقط خواستم نشون بدم میشه درباره‌ی یه موضوع دیگه این حالات برقرار باشه. پس تناقضی در کار نیست.

"نه، موافق نیستم که لزوماً لذت بردن بخشی از رضایت باشه. مثلاً من از لباسم راضی‌ام بدون اینکه از پوشیدن یا دیدنش لذت ببرم."


اما من نظرم با شما متفاوته

در مورد این پست هم یا واقعا میخواید بگید من خیلی خاصم و فرق دارم و.... و تاکیدم دارید مشکلی نیست و یا نمیدونم علت نوشتن این ها چی بوده؟!
اگه حس خوبیه چرا متعجبید؟
اگرم نادرسته انتشار در این فضا چه لزومی داره با توجه به روایات که فرمودن آرزوی مرگ نکنید
پاسخ:

شاید در ناخودآگاهم قصدم این بوده که نشون بدم که خیلی خاصم یا فرق دارم ولی آگاهانه نبوده. لااقل موقعی که این متن رو می‌نوشتم به این فکر نمی‌کردم.

 

متعجبم چون اکثر انسان‌ها با من فرق دارن و زندگی رو دوست و مرگ رو دشمن دارند. من برعکسم، نباید از این تعجب کنم؟!

 

اینطوری نیست که من صبح تا شب دعا کنم که بمیرم. صرفاً‌ دارم از تمایلم صحبت می‌کنم. اگه میل داشتن به چیزی همون آرزو کردنشه، من متاسفانه نمی‌تونم مرگ رو آرزو نکنم. چی کار کنم؟ اینطوری هستم دیگه!

۱۶ دی ۹۵ ، ۰۱:۳۴ مورد خاص

با این که این روزها سکوت رو
ترجیح می دم . سکوت...

ولی:
 احساس کردم شاید به درد بخوره یه چیزی بنویسم... یا احساس کردم باید براتون بنویسم. نمی دونم...

فکر می کنم معمولا به خاطر این میتونه باشه که: آدم  چیزی و با همه وجود نخواد... یعنی براش فرقی نکنه، یا شاید، پاسخی از اون سمت(از سمت اون هدف) یعنی چطوری بگم، اوم... گاهی مثل صحنه تئاتر؛ نور می افته رو بعضی چیزها-چیزهای مزخرف هم ممکنه اون دور و برها باشن تو صحنه... چیزای بیخود، لجن مال! :)) ولی تو اون نور رو، که رو بعضی قسمت  های خوب صحنه افتاده هم می بینی- باید خوب باشن دیگه... - ولی گاهی این نورپردازی به هر دلیل این طوری نیست. همه چیزها و از جمله اون هایی که گفتم هستن هنوز تو صحنه و...

اما، خب این شرایط با شرایط قبلی فرق داره؛ چرایی ش و کاری ندارم قطعا. فقط می خوام بگم این هم این طوریه یعنی.

و شاید چیزهایی تو زندگی_بدون این که آگاهانه توجه کرده باشید بهشون- سرخورده یا دلسردتون کرده. به نظرم از چیزی دلسردید در درونتون. رو کاغذ بنویسید" من از چیزی دلسردم؟" و پاسخ بدید.
نوشتن خیلی کمک می کنه به خالی کردن ذهن آدم...
به علاوه که گاهی از سردرگمی در می یاد.

در هر حال ماها خیلی انتخاب کننده نیستیم... :)
و چند تا فیلم و کتاب هست که من دوستشون داشتم...
فیلم ویل هانتینگ نابغه، فیلم Amélie،
کتاب فرشته نگهبان پائولو کوئیلو...الان همین ها یادمه. آملی پولاین رو اگه می تونید ببینید.

+
http://s9.picofile.com/file/8281271392/video_2016_11_11_21_07_27.mov.html
پاسخ:
سلام، ممنون از نظرتون. آره، باید بیشتر بهش فکر کنم و بنویسمش. آملی رو دیده‌ام، ویدیو هم جالب بود، ممنون.
شما میدونین واسه چی خلق شدین؟ یا هدف خدا از خلق آدم چی بوده؟
 متن رو خوندم این سوال برام پیش اومد🤔
پاسخ:
نسبت دادن هدف به «افعال» خداوند مشکل فلسفی داره؛ حداکثر می‌تونیم بگیم غایت افعال خداوند خودشه. اما اگه منظورتون اینه که حالا که من خلق شده‌ام باید چی‌کار کنم، خب به زبان خیلی ساده عمل به دستورات خداوند.
یعنی خالق یه سری مخلوق می آفرینه که از دستوراتش پیروی کنن همین؟
 اومدیم و یه نفر همه دستوراتو عمل کرد پاداش کاراشم گرفت رفت بهشت.
این منو راضی نمیکنه. تهش که چی بشه ؟!

پاسخ:
هر هدفی برای زندگی در نظر بگیریم، تهش میشه جمله‌ی آخرتون رو الصاق کرد و ناراضی برگشت. بهتره اصلاً از این جور سؤالا نپرسیم، «که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را».

اینو هم اگه نخوندین پیشنهاد می‌کنم بخونید:
http://khialedast.blog.ir/post/115
من از هر کسی بتونم این سوالو میپرسم و تقریبا همه مشابه همین جوابو میدن که مثل مسکن میمونه ولی درد رو علاج نمیکنه. میتونم از شما که گویا تو زمینه های مختلف به خصوص فلسفه مطالعاتی داشتین بپرسم  چیکار باید کرد که از این زندگی سطحی راکد بی هدف به یه لایه عمیق تر برم و به حکمت خیلی از مسائل به دید در بسته نگاه نکنم؟
پاسخ:
گر اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی!
ولی چون پرسیدین، حضور خدا رو در زندگیتون پررنگ کنید. بیشتر بهش فکر کنید، بیشتر باهاش حرف بزنید، بیشتر دعا کنید، بیشتر نماز بخونید خصوصاً اول وقت. بدی گناه رو پیش چشمتون بزرگ کنید و تا جایی که ازتون برمیاد ازش اجتناب کنید.
خیلی از مشکلات نظری به‌خاطر قصور در عمله.
۰۱ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۱ فاطمه نظریان
سلام
امروز داشتم کلیات فلسفه غرب آقای ملکیان رو میدیدیم‌، فکر کنم جلد چهارمش بود که‌ یک بخشش درباره فلسفه معناداری بود. یاد کامنت‌گذار اینجا و پیشنهادشان افتادم. خواستید نگاهی بیندازید. بخش کوتاهی بود.
پاسخ:
سلام، فعلاً دم دستم نیست ولی اگر دسترسی پیدا کنم حتماً می‌خوانمش. ممنون.
:))) کاش میشد آدم کلیدی داشت که میشد خودشو خاموش کنه و حالا به طریقی که حوصله ندارم در موردش فکر کنم روشن بشه و ادامه بده. 
نه به وبلاگ من که پرنده درش پر نمیزنه 
نه به اینجا 
خونه ات همیشه پر مخاطب
پاسخ:
کاش میشد ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی