خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

از یک سرباز، به یک فرمانده، برای تشکر

سه شنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۵، ۰۱:۰۸ ب.ظ

و به هیچ روزگار من او را با خنده‌ی فراخ ندیدم الا همه تبسم، که صعب مردی بود. (تاریخ بیهقی)

 

این چند خط را برای فرمانده‌ام می‌نویسم. برای مردی که روزهای اوّل نقش شمر بن ذی‌الجوشن را برایمان بازی می‌کرد. برای کسی که حتی شب‌ها در آسایشگاه، هنگام خواب دیدن، از دست داد زدن‌هایش آسایش نداشتیم. این چند خط را برای فرمانده‌ای می‌نویسم که برای سربازانش پدر بود؛ سخت‌گیر و دلسوز. که هرجا توانست حمایتمان کرد و هرجا نتوانست نشست و غصّه خورد. این چند خط را برای فرمانده‌ای می‌نویسم که وسط حرف زدن از نامردی‌ها بغض در گلویش چنگ انداخت، سرش را پایین انداخت و رفت. این چند خط را برای مردی می‌نویسم که روزهای آخر، دور خودش جمعمان و نصیحتمان کرد که این دنیا می‌گذرد؛ به فکر آخرتمان باشیم. برای مردی که حرفش برخلاف حرف آخوندهای پرمدعا و بی‌سواد پادگان، به دل سربازها می‌نشست. این چند خط را برای مردی می‌نویسم که روزهای آخر بیشتر از آنکه فرمانده‌مان باشد، رفیقمان بود. برای مردی که صد و بیست نفر جلویش ایستادیم و با بغض ادای احترام کردیم. برای مردی که جلوی خودش ادایش را درآوردیم و با ما خندید. این چند خط را برای صعب مردی می‌نویسم که روزهای آخر، من او را با خنده‌ی فراخ دیدم؛ برای ستوانسوم مسلم ظهرابی.

۹۵/۰۱/۳۱

نظرات  (۷)

۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۵۵ کمی خلوت گزیده!
با این چند خط دلم سربازی خواست!
شاید برای اولین بار!

عکس بالای وبلاگ خیلی جالبه.
پاسخ:
گول این حرفا رو نخورین! :)

بله برای خودم هم خیلی جالب بود.
سلام
الان سربازیتون تموم شده؟!
یا ایشون بازنشته شدن؟!
یا شهید شدن؟!
کدامش؟!
پاسخ:
سلام
هیچکدام.
دوره آموزشی ام تموم شده و ایشون دیگه فرمانده من نخواهند بود.
:) خدا حفظ شون کنه، شما هم موفق باشید با این قدردانی تون
پاسخ:
ممنون.
یادش بخیر
پایه خدمتی دی93
با اون جذبه ای که داشت، میگفتیم خدانکنه بیفتیم زیر دست این
افتادیم 
ولی نذاشت سخت تموم بشه
پاسخ:
:)
سلام 
منم پایه خدمتی دی ۹۳ بودم با مسلم ظهرابی
اسمتو بگو یادم بیاد 
۱۳ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۷ پایه بهمن ماه 95
سلام.
الان دیگه ستوان دوم هست کاملا موافق صحبت های شما هستم 
الان با این که هنوز مدت زمان زیادی نیست که آموزشی تموم شده 
خیلی دلم براش تنگ شده. هیچ وقت خاطراتی که با ایشان دارم
فراموش نمیکنم.واقعا مرد بود .
بهترین فرمانده جهرم: ستوان دوم انتظامی مسلم ظهرابی
هدیه به ساحت مقدس خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها صلوات.
پاسخ:
سلام. امیدوارم موفق باشید و خدمت خوبی داشته باشید.
دوست عزیز من به خود مسلم ذهرابیم گفتم . شاید بعضی رفتاراش پدرانه بود اما بدو به ایست تو خاک بد ظلمی بود که به سربازا میکرد مشکلات تنفسی که بدها گریبان گیرشون میشه گردن این اقاست. من حلالش کردم اما خیلی ها نه 
پاسخ:
قطعاً آقای ذهرابی بی‌عیب نیست ولی در بین فرماندهان و پرسنل نیروی انتظامی استثنا است‌. او هم اشتباهاتی داشت ولی بیشتر از اینکه مشکل از خودش باشه از نحوه‌ی آموزشش باشه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی