خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

یکم. [چند ماه پیش]. خواهرم قرار بود از مشهد بیاید شیراز. از مادرم اصرار که با هواپیما بیاید و از او انکار که قرار است با دوستانش، با قطار بیاید. مادرم ناراحت بود. مشهد تا شیراز با قطار ۲۷ ساعت راه است. خواهرم ولی بلیت هواپیما گرفته بود. می‌خواست مادرم را غافلگیر کند. یواشکی با هم هماهنگ بودیم. دم در خانه که رسید با گوشی خبرم کرد، رفتم در را برایش باز کردم. ناگهانی وارد خانه شد. مادرم خشکش زده بود. چند لحظه مبهوت به خواهرم نگاه کرد. بعد از سر جایش پرید و گفت: «تو کجا بودی؟!» صحنه‌ی در آغوش کشیدنشان را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد. هنوز که مادرم یاد آن روز می‌افتد خوشحال می‌شود.

دوم. [امروز]. دیروز تلفنی به مادرم گفتم که باید یکراست از مأموریت به پادگان بروم. پرسید یعنی وقت نمی‌کنم بیایم شیراز؟ وقت نمی‌کردم. امروز ولی بهمان مرخصی دادند. آمدم شیراز. آمدم خانه، کسی نبود. پدر و مادر رفته بودند خواهرم را برسانند ترمینال که برود مشهد. وسط هال نشسته بودم که کلید را روی در انداختند و در را باز کردند. هردوشان مغموم و بی‌حوصله—حتی رغبت نمی‌کردند داخل خانه‌ی بی‌دختر را نگاه کنند. سلانه سلانه کفششان را درآوردند و وارد شدند. مادرم سرش را بالا آورد و مرا دید که دارم بی‌صدا بهشان می‌خندم. چند لحظه مبهوت نگاهم کرد. بعد از سر جایش پرید و گفت: «تو کجا بودی؟!» پدرم سه وجب بالا پرید!

۹۵/۰۱/۱۵

نظرات  (۷)

چ قدر زیبا و  چ قدر خوب که اینقدر شادی پدر و مادرت برات مهمه . زنده باد برادر
پاسخ:

ممنون. شما هم زنده باشی.

۱۵ فروردين ۹۵ ، ۰۷:۰۲ کمی خلوت گزیده!
آخیییییی...
خدا حفظظشون کنه...
پاسخ:

ممنون. خدا همه‌ی مادرها رو برای بچه‌هاشون حفظ کنه.

و زندگی مگر چیست جز مقدمه چینی برای دیدن شادی بی مقدمه مادر؟!

به نظرم آدم باید اینقدر خواهر و برادر، و ترجیحا خواهر، داشته باشه که وقتی نیست آب تو دل مادرش تکون نخوره.


+چه خوب که روز تولد خیال دست بی مقدمه بهش سرزدین! تولدش مبارک. حساب از دستمون در رفته! چند ساله شد؟

پاسخ:

اتفاقاً اولش نوشته بودم زندگی ولی بعد دیدم زندگی غم و غصه هم داره ولی این مورد شادی خالصه.

موافقم، هرچند هرچقدر هم خواهر و برادرها زیاد باشند باز هم آب تکون می‌خوره توی دل مادر.

 

+ ممنون بابت تبریک تولد. بچه سه ساله شد.

میگن «بچه‌ی همسایه زود بزرگ میشه!» :)

چقدر زود گذشت... عمر ما بود که گذشت.

جان! حالی دارد این گفتن های شاد و اشک آلود از مادر ، از پدر ، از داستان پاک ترین احساس ها و نگاه هایی که همیشه منتظرند، همیشه نگران و همیشه دوست داشتنی.
سایه والدین بر سرت مستدام و خدا تو را برایشان نگهدار .
پاسخ:
ممنونم. خدا سایه پدر و مادر را بر سر همه ی بچه ها نگه دارد.
پس چرا این هدر رو عوض نمی‌کنید؟
پاسخ:
حسب الامر عوض شد.
:)
سربازی روتون تاثیر گذاشته.

+ تو اینستاگرام، یه کسی راجع به شهر کتاب شیراز نوشته بود(و کافه‌ش)، یه جوری که آدم دلش می‌خواست بره. رفتید اونجا تا حالا؟
پاسخ:

از چه نظر؟ تأثیرش خوب بوده یا بد؟

بعدالتحریر: الان منظورتونو فهمیدم. قبلا هم لااقل در زمینه هدر مخاطب محور بودم!

 

+ یه شهر کتاب داریم که خیابون ملاصدرا است. کتابفروشی خوب و بزرگیه. من زیاد اونجا میرم ولی احتمالاً منظور اون نوشته شهر کتاب جدیدی بوده که در معالی‌آباد تأسیس شده. این دومی رو نرفتم و الان با تعریف شما کنجکاو شدم برم ببینم چیه.


حالا من اولش نفهمیدم شما چی دارید می‌گید.
بله بله. شوخی کردم؛ گفتید "حسب‌الامر"، به خاطر این.


پاسخ:

از شوخی که بگذریم، فکر می‌کنم در جلوه‌های بصری وبلاگ (قالب و هدر) خواننده لااقل به اندازه‌ی نویسنده حق داره. مخصوصاً اگه یه هدر برای خواننده آزاردهنده یا تکراری و خسته‌کننده باشه، لازمه که نویسنده عوضش کنه. حتی اگه کسی از خواننده‌ها عکس خاصی مد نظرشه می‌تونه بگه تا بذارمش اون بالا.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی