خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

رنج‌ها با مرگ نمی‌میرند

جمعه, ۲۲ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۳۸ ب.ظ

رنج کشیدن فصلی جداناشدنی از کتاب زندگی انسان‌ها است. همه‌ی ما کم‌وبیش با دردها و رنج‌هایی دست‌وپنجه نرم می‌کنیم به این امید که بر آنها غالب شویم، ولی رنج‌های انسانی گویی تمامی ندارد. در طول تاریخ، کسانی برای فرونشاندن رنج‌هایشان، در جستجوی راه‌هایی بوده‌اند، ولی هرچه بیشتر گشته‌اند کمتر حاصلی یافته‌اند. بسیاری از آنها آخرالامر اعتراف کرده‌اند که انسان تا زنده است رنج می‌کشد و فقط مرگ است که می‌تواند رنج‌های یک انسان را تمام کند. با این حساب، رنج کشیدن سرنوشت محتوم انسان‌ها است و ما باید تا آخر عمرمان رنج بکشیم. با این نگاه زندگی انسان بسیار غمناک به‌نظر می‌رسد، ولی این همه‌ی غمناکی ماجرا نیست! غمناک‌تر از آن وقتی است که یک نفر بیاید و به ما بگوید حتی با مرگ هم رنج کشیدنمان تمام نمی‌شود! آن یک نفر بودا است.

بودا به داشتن نگاه بدبینانه به زندگی انسان معروف است. او چهار حقیقت را درباره‌ی رنج با ما درمیان می‌گذارد. حقیقت اوّل این است که هرآنچه هستی می‌یابد محکوم به درد و رنج بی‌پایان است. زاده شدن، پیری، بیماری، مرگ، اندوه، زاری، پریشانی، ناامیدی، و نرسیدن به مطلوب همه جزو رنج‌های انسان به‌شمار می‌آید. حقیقت دوم این است که منشأ رنج‌ها، تمایلات نفسانی، عطش‌ها، هوس‌ها و آرزوها است. همین خواستن است که موجب رنج کشیدن ماست، و ما چون نسبت به این موضوع جاهلیم دائماً در آرزو به‌سر می‌بریم و حتی وقتی آرزویمان برآورده می‌شود چیز بیشتری آرزوی می‌کنیم. حقیقت سوم این است که توقف رنج‌ها امکان‌پذیر است و با بریدن از تمایلات نفسانی به‌ دست می‌آید و حقیقت چهارم این است که برای این منظور نسخه‌ای وجود دارد که عبارت است از یک راه هشت‌گانه: دیدگاه درست، نیّت درست، گفتار درست، کردار درست، معاش درست، کوشش درست، اندیشه‌ی درست، و تمرکز درست.

از نظر بودا همه‌ی موجودات در یک چرخه‌ی مرگ و زندگی قرار دارند؛ زاده می‌شوند، می‌میرند و دوباره زاده می‌شوند. به همین دلیل، مرگ پایان رنج‌ها نیست بلکه تولّدی دیگر است و محملی برای رنج‌های دیگر. این چرخه را پایانی نیست، از ازل بوده و تا به ابد خواهد بود. ما در این چرخه گیر کرده‌ایم درست مثل مگسی که در یک ظرف شیشه‌ای گیر کرده باشد. از نظر بودا، در این چرخه موجودات به سمت هیچ هدف غایی مشخصی حرکت نمی‌کنند. هر بار که می‌میریم و زنده می‌شویم در هیئتی جدید و به عنوان موجودی جدید به زندگی ادامه می‌دهیم. در زندگی جدید، شأن و رتبه‌ی وجودی ما بسته به اینکه در زندگی قبلی‌مان چه کارهایی انجام داده‌ایم و چه نیّتی داشته‌ایم تعیین می‌شود. اعمال و نیّت‌های نیک جایگاه بهتری را نصیب افراد می‌کند و اعمال و نیّت‌های بد جایگاهی بدتر به موجودات می‌دهد. برای خلاص شدن از این چرخه‌ی بی‌فرجام تنها یک راه وجود دارد و آن دنباله‌روی از مسیر بودا است، یعنی همان راه هشت‌گانه. کسی که به درستی این راه را طی کند در انتها به روشنی و آسایش دست می‌یابد و از چرخه‌ی مرگ و زندگی بیرون می‌آید؛ او به نیروانا می‌رسد. بنابراین بودا رنج را ماهیت زندگی در این جهان می‌داند و حتی مرگ را پایانی بر رنج کشیدن نمی‌داند. تنها راه تمام شدن رنج از نظر او، خارج شدن از این چرخه و رسیدن به نیروانا است.

۹۴/۰۸/۲۲

نظرات  (۱۴)

۲۲ آبان ۹۴ ، ۲۲:۱۸ میثم علی زلفی
زدی تو کار تناسخ و ماتریالیست و این حرفا!!! خبریه؟
چقدر بهت گفتم زن بگیر!!!!!
اگه الآن زن داشتی هم به روح و هم به همه ی لوازمات روح و ... ایمان راسخ داشتی.
پاسخ:

مگه باید خبری باشه؟ فلسفه است دیگه! این چیزا توشه. کار من اینه، اتفاق عجیبی نیفتاده.

مگه من گفتم به روح اعتقاد ندارم؟! این گزارشیه از اینکه یه آدمایی اینجوری فکر می‌کنن. هیچ‌کدوم از این گزارش‌ها نباید عقیده‌ی من پنداشته بشه.

پس این بودا خیلی خنگ بوده(منظورم خنگِ بد نیست منظورم خنگه. الان می‌رم جهنم آیا به بودا گفتم خنگ؟). :))
برای این که می‌گه آدم از تمایلاتش دست بکشه همه چی درست می‌شه(اونجور که من دستم اومد) اتفاقا به نظرم اگه آدم تمایلات و خواستن‌ها رو کلا بذاره کنار دیگه اصلا دلیلی برای ادامه پیدا نمی کنه! دچار رکود و توقف می شه!
چه بحثی! مرگ. درباره روز ازل شما به ازل اعتقاد دارید؟ به نظرتون در مورد هستی و زندگی، اراده و خواست انسان چقدره؟ اگه تو بحث‌های بعدی قراره مطرح بشه نیازی نیست پاسخ بدید الان. اما خب دوست دارم بدونم. چون...هیچی خواستم یه چیزی راجع به خدا بگم می‌ترسم باز بحث پیش بیاد. :)))

*
من قبلا به یه نتیجه‌ای رسیده بودم فکر می‌کردم خودم بهش رسیدم فقط! :)) این که هر چیز کامل و قدرتمندی باید نوعی تضاد داشته باشه یا در حقیقت همه چیزهای ارزشمند و قوی نوعی تضاد در خودشون دارن. بعد دیشب تو ویکی‌پدیا معنی دیالکتیک رو جستجو می‌کردم دیدم هگل گفته اینو. :((
ولی به نظرم خیلی آدم با حالی اومد. با این که چیزهای زیادی ازش نخوندم به خاطر همین چهار تا اصل در مورد بحث دیالکتیکش دوستش داشتم.

پاسخ:

استدلال بودا این شکلیه:

۱- زندگی همه‌ش رنجه، پس زندگی نکردن بهتر از زندگی کردنه.

۲- اون چیزی که باعث میشه زندگی ادامه پیدا کنه، خواستن‌های ماست. تا وقتی که میل و خواسته داریم، زندگی می‌کنیم تا به اون‌ها برسیم.

۳- پس باید خواسته‌هامونو کنار بذاریم تا از چرخه‌ی زندگی کنار بریم تا رنج‌ها تموم بشه.

 

راستش متوجه سؤالتون نشدم. مگه «روز ازل» چیزیه که بشه بهش اعتقاد داشت یا نداشت؟! منظورتون از «روز ازل» چیه؟ درباره‌ی خدا هم بگین اگه خواستین، فوقش بحث پیش میاد و بحث می‌کنیم!

 

دیالکتیک یه جورایی با دیالوگ هم‌ریشه است و اینو خیلی قبل‌تر از هگل، سقراط به‌کار برده. گفتگوهای سقراطی هم یه سبکی از دیالکتیکه. البته هگل معنای متفاوتی به این واژه داد. بعد از هگل هم مارکس تضاد دیالکتیکی رو آورد توی سطح جامعه و بعد طبقه‌ها و ... رو معرفی کرد. دیالکتیک پایه‌ی مارکسیسم هم هست.

خوب همین بخش سومش به نظر من معنی نداره یا قابل درک نیست. یعنی چی؟ یعنی اگر کسی کل خواستن‌هاشو بذاره کنار از چرخه زندگی می‌ره کنار، می‌میره؟

همین که می‌گن آدم‌ها تو روز... الست بوده من اشتباه کردم فکر کنم. :)) پذیرفتن یا خواستن زندگی رو.

در مورد خدا هم ما یه استاد داشتیم می‌گفت با هر کسی از دیدگاه خودش بحث کنید. و به نظرم  گاهی وقتا این امکان نیست برای این ممکنه یک طرفِ قضیه یک سری پیش‌فرض‌های اعتقادی داشته باشه و اون‌ها رو پذیرفته باشه و مبنای بحثش همون باشه یعنی طرف مقابل هم باید با پذیرش اون‌ها بیاد بحث کنه در حالی که ممکنه طرف مقابل نگرش متفاوتی داشته باشه. و در این حالت هیچ‌کدوم از طرفین نمی‌تونن از دیدگاه دیگری بحث کنن. یعنی راستش من ترجیح می‌دم با پیش‌فرض‌های پذیرفته شده‌ی کمتری بحث کنم و حقیقت اینه که دوست دارم طرف بجث رو انتخاب کنم (به دلایل مختلف و تجربیات و دیده‌ها و شنیده‌ها) ولی در فضای عمومی امکان انتخاب طرف بحث نیست. خیلی وقته تصمیم گرفتم در مورد بحث کردن‌هام دقت داشته باشم. چون هر بحثی مثمر ثمر نیست. گاهی وقتا یه جور فرسایشه شاید برای هر دو طرف. چون مطرح کردین توصیح دادم. و البته بخشی از این توضیحات وابسته به نگرش و خواست من در ارتباطاتم هست.

آره در مورد پیشینه‌ش یا حتی اولین کسی که اینو مطرح کرده بوده قبل از سقراطم توضیح داده بود. ولی همون منظورم نگرش هگل بود. البته اما درباره مارکسیسم و... چیزی ننوشته بود.

پاسخ:

از نظر بودا زندگی و مرگ مدام تکرار می‌شه. یعنی من قبلاً یه موجود دیگه بودم (مثلاً در زندگی قبلی‌ام خرگوش بودم) الآن اومدم توی این زندگی و بعد که مُردم باز هم یه موجود دیگه و یه زندگی دیگه. این چرخه هیچ‌وقت تموم نمیشه. و از اون‌جایی که زندگی تماماً رنجه، کل این چرخه چیز نامطلوبیه. حالا بودا می‌گه که اگر کسی خواستن رو متوقف کنه، وقتی مرد دیگه از این چرخه خارج میشه و دوباره به یه زندگی دیگه برنمی‌گرده. این مقام (که میشه اسمشو گذاشت نیستی) همون چیزیه که بهش میگه نیروانا. اینجا روشنه که بودا علی‌رغم تصور ما که هستی رو بهتر از نیستی می‌دونیم، نیستی رو بهتر می‌دونه.

شما که اشعار سهراب سپهری رو خوندین، فکر بودایی رو کاملاً می‌تونید اونجا بینید. مخصوصاً واژه‌ی «هیچ» زیاد به‌کار رفته که فکر کنم رابطه‌اش روشن باشه.

 

در روز الست، ما به ربوبیت خداوند اعتراف کرده‌ایم. از ما نپرسیده‌اند که می‌خواهی به دنیا بیایی یا نه. حداقل من چنین چیزی نشنیده‌ام.

 

در مورد بحث کردن هم خب بله، نباید فرسایشی بشه. من خودم شخصاً به خاطر اینکه می‌تونم با فکرهای مختلف آشنا بشم، کلاً از بحث کردن استقبال می‌کنم. البته این شیوه‌ی منه و شما شیوه‌ی خودتونو دارین.

آها. نه من یه جور دیگه فکر کردم. فکر کردم منظورش تو این دنیاست. آخه مثل اون قضیه که درباره عطار می‌گن. که یه درویشی رو دیده بود و درویشه کاسه‌شو گذاشت بالای سرش و دراز کشید و مرد. فکر کردم می‌گه هر کی تمایلات و اینا رو بذاره کنار می‌تونه بمیره! :)) خواستم بگم نه اینجوری نیست من یه جورایی امتحان کردم. :)) سلینجر تو کتابی که با عنوان "دلتنگی‌های نقاش حیایان چهل و هشتم" ترجمه شده یه داستان این شکلی داره(در مورد زندگی‌های پی در پی) که البته من اون داستانو خیلی دوست دارم؛ "تدی". نمی‌دونم خوندید این کتابو؟

اون وقت منظورش از نیستی کاملا نیستیه یا اون‌جوری که تو ادیان می‌گن رسیدن به خدا یا یه همچین چیزیه؟

می‌گه که "صدای فاصله‌هایی که عرق ابهامند و با شنیدن یک هیچ می‌شوند کدر ..."
مثلا این نیرواناست؟ نه! یا من درست متوجه نمی‌شم؟:))
آخه بعضی‌ها با استناد به این یا اون آیه که انسان بار امانت رو قبول کرد می‌گن آدم خودش خواسته که به دنیا بیاد. پس یعنی آدم نقشی در خواستن یا نخواستن هستی نداره، ها؟




پاسخ:

نخوندم کتاب سلینجر رو.

راستش درست نمی‌دونم اون نیستی چه‌جور نیستی هست. بودایی‌ها به خدای ادیان ابراهیمی باور ندارند. نمی‌شه گفت خدا ندارند. خداشون یه جورایی وحدت وجودیه و البته عرفان اسلامی تأثیرهای زیادی از بودا گرفته.

 

نمی‌گم هیچ دقیقاً مساوی با نیرواناست ولی فکر می‌کنم ربطی داره بهش. اینا رو ببینید:

به سراغ من اگر می‌آیید،
پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می‌آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.
روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می‌آید.
آدم این‌جا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می‌آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.

 

یا این یکی:

می رفتیم، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سیاه !
راهی بود از ما تا گل هیچ .
مرگی در دامنه ها ، ابری سر کوه ، مرغان لب زیست.
می خواندیم : "بی تو دری بودم به برون، و نگاهی به کران، و صدایی به کویر."
می رفتیم، خاک از ما می ترسید، و زمان بر سر ما می بارید.
خندیدیم: ورطه پرید از خواب ، و نهان ها آوایی افشاندند.
ما خاموش ، و بیابان نگران، و افق یک رشته نگاه.
بنشستیم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهایی، و زمین ها پر خواب.
خوابیدیم. می گویند: دستی در خوابی گل می چید.

 

یا این:

عبور باید کرد .
صدای باد می آید، عبور باید کرد.
و من مسافرم ، ای بادهای همواره!
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.
مرا به کودکی شور آب ها برسانید.
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید.
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک.
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا بهم بزنید.
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.
حضور "هیچ" ملایم را
به من نشان بدهید."

 

من در این اشعار حضور بودا رو کاملاً حس می‌کنم. البته تأثیر پذیرفتن سهراب از بودا که قطعیه. یه شعر اصلاً به اسمش داره و اسم یکی از دفترهاش هم «شرق اندوه» هست.

 

به‌نظرم چنین استنادی غلطه. کسی از من نپرسید که می‌خوای بیای یا نه. حداقل من یکی که چیزی یادم نمیاد!

lمن هر دفعه اینجا یه اشتباهی می‌کنم نمی‌دونم چرا؟ :/
"صدای فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می‌شوند کدر..."
امیدوارم دیگه اشتباه نکنم به امید خدا. :|
چقدر این مورد خاصه !!!!!
پاسخ:

شما هروقت تعجبت تمام شد، اگر حرف حسابی داشتی بیا بگو؛ البته ترجیحاً با اسم و رسم.

"لقد خلقنا الانسان فی کبد"

کنار اومدن با رنج ها و آرام و با اطمینان عبور کردن از اونها بهترین مسیریه که آدم رو رشد میده.

خلاقیتتون در انتخاب موضوع مرگ و بررسی اون از زوایای مختلف رو تحسین می کنم. 
پاسخ:
بله، رنج آدم رو بزرگ میکنه.
ممنون.
۲۴ آبان ۹۴ ، ۱۲:۵۹ ناشناسترین اعجوبه تعجب و تحت تاثیر قرارگرفتن
من واقعاً تحت تاثیر رفتار حمایتی شما از موارد خاص قرار گرفتم. حیف که برای تحت تاثیر قرار گرفتن علامت خوبی در زبان فارسی وجود ندارد. خب خلاصه تو اینجور جاها همیشه دستفروشایی مثل ما هم پیدا میشه که جنس خوبی ندارن و صداشون رو فقط بلند میکنن . گاهی میان و چیزی میپرونن و میرن. جدی نگیر و ناراحت نشو. تحمل رنج رو داشته باش. بزرگ میشی .البته معلوم نیست با بزرگ شدن برای مرگ آماده تر بشی. کوچیکا راحتتر میمیرن.
پاسخ:

خب پس شما هروقت از تحت تأثیر بیرون آمدی، اگر حرف حسابی داشتی بیا بگو!

لطفاً ما را با این کامنت‌هایتان از یاد مرگ دور نکنید! متشکر.

۲۴ آبان ۹۴ ، ۱۴:۱۸ میثم علی زلفی
یاد مرگ به معنی علم به وجود چیزی به اسم مرگ نیست. یاد مرگ یعنی باور آن و پذیرش لوازمات آن.
اگر یاد مرگ به این بحث های علمی بود الآن کالبد شکاف ها عارف ترین انسان ها بودند! وقتی به لوازمات یک بحث نگاه کنید آن وقت متوجه می شوید که شما بیشتر تحت تاثیر بحث هستید یا یاد مرگ!
پاسخ:

این یک بحثی بود بین من و جناب «ناشناس». شما خودتو اذیت نکن. :)

انگار منظورش یه جور تکامل بوده... نمی‌دونم. شاید بعد دوباره با تمرکز بیشتر بخونم این شعرها رو...
هیچ‌وقت نمی‌دونستم سهراب تحت تاثیر بودا قرار داشته. یعنی راجع به نگرش فلسفی و اندیشه‌هایی که داشته چیز زیادی نمی‌دونستم.
پاسخ:
آموزه های بودایی فراوان در شعرش هست. سرچ کنید، اینترنت پر از این حرف هاست.

راستش من همیشه سعی می‌کنم تحت تاثیر افراد و افکارشون قرار نگیرم و هیچ‌وقت دلیلی نمی‌بینم به خاطر دیگران اسمم، رفتارم یا افکارم رو عوض کنم یا خودمو سانسور کنم. اگر کسی مشکلی داره من مسئول حل مشکلاتش نیستم. باید بره مشکلشو با خودش حل کنه. به خاطر همین هم معمولا به اینجور چیزا توجه نمی‌کنم. به قول حافظ:
ما نگوییم بد و میلِ به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ارزق نکنیم...


اما اگر شما ترجیح می‌دین اینجا بحث نکنید یه حرف دیگه‌ست احترام می‌گذارم(علت این هم که الان دارم کامنت می‌ذارم کامنت شماست).
گر چه کامنت آخرم سوالی از شما نبود دوست بسیار عزیز و گرامی من. :) یه جورایی پایان بحثم بود.

شاد باشید همیشه. :)


پاسخ:

قسمت دوم این کامنت را متوجه نشدم. من گفتم ترجیح می‌دهم اینجا بحث نکنم؟! متوجه سؤالی نبودن کامنت آخرتان هم شدم، چیزی که من نوشتم هم جواب به سؤال نبود. گفتم اگر خواستید در این مورد اطلاعات کسب کنید مطالب زیاد است. می‌خواستم یک چیزی درباره‌ی سهراب و تأثیرش از عرفان هندی اینجا بگذارم، بعد دیدم اینقدر در این باره گفته‌اند که بهتر است چیزی نگذارم.

 

بگذریم، فکر کنم سوء تفاهم پیش آمده. شما هم شاد و موفق باشید.

۲۴ آبان ۹۴ ، ۱۷:۰۸ ناشناس ترین رانده شده

دیدی گفتم بزرگ شدن، مرگ رو الزاماً راحتتر نمیکنه!؟ شما که بزرگ میشی ها، همینطور توهّمت هم بزرگ میشه! راستی واقعنی چیز مهمیه ها! آدم که شما باشی یهویی ببینی 40 سالته و یه توهم 40 ساله داری! راستی راستی مورد شما خاص تر از همه موارد خاصه! حواسم نبود.

حتما الان میخوای بگی خب پس هروقت حواست بود، اگر حرف حسابی داشتی بیا بگو!

مرگ نویس محترم از این حرف حسابی تر بلد نیستم چکار کنم؟ اول فیفتی/ فیفتی عذرم رو خواستی، الان گمونم صد در صد عذرم رو بخواهی و مهر مرگ رو تو شناسنامه کامنت گذار ناشناسم بزنی! هان؟

راستی علامت مرگ در رسم الخط فارسی چیه ؟ بلتی؟ 

از مرگ سخن گفتن و از مرگ شنیدن

با مردم بی مرگ ندانی که چه مرگی است! 

هاها..... سرفه/ خنده و ایضاً .... هاها 

پاسخ:

به گمانم این‌طور حرف زدن نه به کار شما می‌آید و نه به کار من. اگر بلد نیستید طور دیگری صحبت کنید لطفاً ما را از کامنت‌هایتان محروم بفرمایید.

خب... ساختار کلماتتون طوری بود که برداشت‌های دیگه‌ای می‌شد کرد.
در اون صورت وارد بحث‌های فرعی نمی‌شدم... حالا هم البته مساله‌ای نیست.
پاسخ:
بسیار خوب.
خیال دست عزیز سلام.  میخوانمت . پستها و نظرها همه خوبند. همه .  دوستانه عرض میکنم نکند خود را از نظر دور بداری!  ما امید به تو بستیم .
پاسخ:

سلام. ممنون. من همه‌ی سعیم را می‌کنم که نظرات مختلف را بشنوم و اصلاً نظرات را برای همین باز گذاشته‌ام که هر کسی هر چه خواست بگوید. ولی وقتی احترام گذاشته‌ام انتظار احترام گذاشتن هم از مخاطبم دارم. فکر نکنم انتظار زیادی باشد. به هر حال من هم یک انسان ضعیف هستم با همه‌ی محدودیت‌های انسانی. نه وقت نامحدود دارم و نه اعصاب پولادین.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی