خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

بیتی و روزی

دوشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۳۱ ق.ظ

بعضی صبح‌ها، خواب و بیدار—مثل بودن در آن چند دقیقه‌ای که طول می‌کشد از زمانی که گوشی‌ام زنگ می‌زند برای نماز صبح تا زمانی که از رختخواب کنده شوم—یک تک بیت می‌افتد در سرم و تا شب می‌ماند. هنگام نشستن، هنگام ایستادن، هنگام راه رفتن، هنگام غذا خوردن، هنگام نماز خواندن، هنگام گفتن، هنگام شنفتن، ... تا باز هنگام خفتن، در سرم، زیر لبم و گاه به بانگ بلند، تکرار می‌کنم، تکرار می‌کنم، تکرار می‌کنم، ... . جالب‌اش این است که هیچ از آن بیت‌هایی نیست که برای از بر کردنشان تلاش کرده باشم؛ از آن‌هایی است که خیلی قبل‌ترها خوانده‌ام، گاه حتی سرسری و بی‌ملاحظه و نمی‌دانم کجای ذهنم ذخیره شده. شب—که با خود هستم و نیستم—چه بر من می‌رود که اوّل صبح تا آخر شب یک بیت با من می‌ماند؟ نمی‌دانم. می‌دانم فقط که عجیب است. می‌دانم فقط که لطیف است. می‌دانم فقط که عالی است.

بیت امروز:

بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز                         آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم (حافظ)

۹۴/۰۶/۱۶

نظرات  (۸)

۱۶ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۱۴ میثم علی زلفی
آمین
پاسخ:
:)
یعنی هر روز یک بیت جدید؟!
چقدر عجیب!

بیت ها رو هر روز یادداشت کنید
شاید یه ربطی بینشون وجود داشته باشه!
پاسخ:
نه، هر روز که نه، ولی بعضی روزها؛ البته هر بار بیت جدیدی است.
آره، ولی باید تاریخ هم بزنم، شاید ربط هایی با زمان هم داشته باشد.
۱۷ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۰۹ فاطمه نظریان
من در خصوص موسیقی اینجوری هستم، البته نه هر روز، هر چند وقت یک بار اینجوری میشم. از همان صبحی که توصیفش را کردید ریتم یا متن آهنگ خاصی میفتد در سر و بر زبانم و جالب است که بعضی وقت ها اصلا از بعضی از این آهنگ ها خوشم نمی آید و به خاطر همین خوش نیامدن و افتادن در سر اجباری اعصابم در روز خرد میشود...
پاسخ:

تجربه‌ی این را هم داشته‌ام. یک پستی هم خیلی قبل‌ترها گذاشته بودم که گفته بودم آهنگ «ای خدا کاری بکن بارون بباره» افتاده بود توی سرم و چون ایام شهادت بود نمی‌خواستم بخوانمش. فکر کنم یادتان باشد.

۱۷ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۴۵ فاطمه نظریان
بله، یادم آمد. و یادم آمد که من با حرف شما مشکل داشتم و شما در جوابم یک حرفی با این مضمون زدید که این بحث ها را خیلی وقت است کنار گذاشتید و یعنی یک جورایی حوصله اینجور بحث ها را ندارید و من هم خیلی خورد تو ذوقم و حرفی با چنین مضمونی زدم که منم خیلی وقت است این بحث ها را کنار گذاشتم، اما... یعنی منم نمیخواستم بحث کنم اما... :))
+حافظه بلند مدت بعضی ها خوب است دیگر...
پاسخ:

اوه، اوه! پس حسابی سوء تفاهم شده! خوب شد گفتم و گفتید.

نه، اصلاً اینجوری نبود؛ یعنی موضوع حوصله‌ی بحث نداشتن من نبود. آن موقع من خیلی زیاد تحت تأثیر کتاب «در باب یقین» ویتگنشتاین بودم. مخصوصاً فقراتی از آن درباره‌ی دلیل هست که با روح و روان من بازی می‌کرد (شاید زمانی درباره‌اش چیزی بنویسم). خلاصه اینکه موضوع «دلیل»، مخصوصاً «دلیل برای باورهای دینی»، خیلی برایم مسئله بود. و اصلاً دوست نداشتم درباره‌ی این موضوعات با کسی حرف بزنم چون خودم کاملاً حس این را داشتم که زیر پایم خالی شده، اصلاً نمی‌خواستم دیگران را هم به این بلا مبتلا کنم.

آن پست را که نوشته بودم، شما پرسیدید «چرا نباید ایام شهادت آن ترانه را خواند؟» این سؤال شما درخواست دلیل بود برای یک کنش/عدم کنش دینی، و من در پاسخ نوشته بودم «اگر دنبال دلیل می‌گردید باید بگویم دلیلی ندارم. ولی معمولا افراد دین‌دار این‌طور عمل می‌کنند. من هم به تبعیت از آنها و بدون دلیل این‌طور عمل می‌کنم.» بعد شما پاسخی دادید و از جمله نوشته بودید «از شما توقع نداشتم که بی دلیل اینگونه عمل کنید.» بعد من جواب دادم و همان اوّل نوشتم «من اصلا نمی‌خواهم وارد بحث شوم و مدتی است که از این‌جور بحث‌ها فرار می‌کنم.» بعد هم مزخرفاتی درباره‌ی دلیل نوشتم که اگر نگاهشان کنید، طنین ویتگنشتاینی دارند. آخرش هم نوشته بودم «اگر شما بخواهید به من جواب بدهید استقبال می‌کنم ولی قول می‌دهم ادامه ندهم.» این برای این نبود که حوصله‌ی بحث کردن نداشتم، برای این بود که موضوع هنوز برای خودم درست هضم نشده بود و از مبتلا کردن دیگران به آن واهمه داشتم.

 

+ آنهایی که حافظه‌شان خوب نیست، به آرشیو ایمیل‌هایشان مراجعه می‌کنند؛ دقیق‌تر هم هست!


من همیشه اینجوری‌ام. نه اول صبح‌ها. کلا. بعضی وقت‌هام اول صبح‌ها این اتفاق می‌افته. ولی چیزی که اذیتم می‌کنه اینه که صبح‌ها به محض این که چشممو باز می‌کنم یا قبل از باز کردن چشم‌هام تو خواب و بیداری چیزایی که اذیتم می‌کنن اولین مسائلی‌َن که می‌یان تو ذهنم. نمی‌دونم علتش چیه. ولی خیلی حس خوبی نداره آدم اینجوری بیدار شه. نمی‌دونم باید چیکار کرد.
اتفاقا دیروز یه شعر خیلی خوب اینجوریی از حافظ یا نمی‌دونم کی تو ذهنم بود ولی افسوس. افسوس که الان یادم نیست چی بود و در چنین روزی که قراره یه بیت شعرو برای یه دوستی بذاری ذهنت تو یه فاز دیگه‌ست. :)) الان فقط شعر دو پنجره تو ذهنمه:
راه دوری بین ما نیست
اما باز اینم زیاده...  فعلا همینو از ما بپذیرید. :))

پاسخ:

آخ آخ! چه حس نزدیکی. من هم خیلی از صبح‌ها اینجوریم. فکرهای ناراحت‌کننده یه لحظه هم امون نمی‌دن! حتی نمی‌ذارن چشماتو باز کنی.

همین شعر هم خیلی قشنگ بود. ممنون. :)


در ضمن این بیتی که نوشتید خیلی خوبه. خیلی حس خوبی داره.
پاسخ:
آره، دیروز کلی بهش فکر کردم و کلی تفاسیر محیرالعقول هم ازش کردم!
۱۷ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۱۳ فاطمه نظریان
وااااای! من الان کلی خجالت کشیدم، ببخشید. راستش از اونوقت تاحالا تفسیری که خودم از حرفتون کرده بودم برای خودم هم عجیب بود چون شما همیشه خیلی خوب گفت و گو میکنید. به هر حال ممنون از توضیحتان و باز هم به خاطر سناریویی که خودم در ذهنم چیدم عذر میخوام.
+من دیگه حرفی ندارم(با لحن آقای همساده بخونید، آقای همساده بود دیگه?!!!!) :))
پاسخ:

نه، خب این سوء تفاهم‌ها پیش میاد. فقط خوب شد که رفع شد. چیز عجیبی نیست، کسی مقصر نیست، نیازی هم به عذرخواهی نیست. :)

+ فامیل دور بود!

دلم را نیشتری زدی و حالی برانگیختی.

مدتها است به ذهن آدمی فکر می کنم. به هویتی که نیمی از آن بر پایه هایی بنا شده که حتی خودمان از آن چیز زیادی نمی دانیم. عقل بازیچه غلتان ته ظرف  ذهن است. چیست که به این عقل پز می دهیم؟ همان را می گویم که توهم کنترلش را دارم. گمان می کنم این منم که ذهنم را در دست دارم، درحالی که وقتی تک بیت وسواسی یا صدای و نغمه موسیقی یا تک عبارتی بی معنا و بریده از صبح علی الطلوع به جانم رخنه می کند و تا شب نجوای ناخواسته اش را در گوشم زمزمه می کند، و یارای توقفش را ندارم منفعلانه می فهمم نه! این من نیستم که ذهنم را کنترل می کنم این ذهن من است که با بازی هایی چنین یادم می اندازد که من حتی قدرت کنترل جریان های ناپیدای درونم را نیز ندارم. این ذهن من است که مرا کنترل می کند. کاش شوپنهاور را پیشتر می شنیدیم. 

و بیا بگو برایم خیالِ دست آیینه به دست، بگو چرا در برابر ایمان سخن از استدلال را ناخوش می دانیم؟ همه ما علیرغم ایستادن بر سن نمایش عقل و یقین، و اعتبار جویی از بازی یقین خواهی، به ایمان دینی که می رسیم خرقه یقین بدر می آوریم. اری ایمان گروی کی یرکیگارد و معرفت باطنی و عاشقانه عرفا را شنیده ام ، اما این افتادگی خود نیز بیرون از تشریح این و آن است.  

بگو در این دل لامروت چه می گذرد که سر را تا خاک بی هویتی پایین می کشد؟ چرا در برابر دل کوتاه دست و لرزانیم ؟  

آن چه را عقل به یک عمر به دست آورده ست

دل به یک لحظه ی کوتاه به هم میریزد...

و بیا و بگو ! از شگفت ترین و بی مهاباترین، از آنکه جاذبه اش همه هستی را به خود جلب کرده و زیبایی و شیرینی اش همه جلوه های حیات را بی رو  و بی مزه نموده؟ بیا و بگو از این شگفت ترین شگفت: جنون .

بگو جنون را که رنگ ها را بی رنگ کرده  هویت ها را بی هویت، عقل را بازیچه خیابانی کودکان و حتی مرگ را نیز به سخره گرفته؟ بگو از جنون که بر آستانش سر بزیر آریم. 

پاسخ:

این شرح بی‌نهایت کز زلف یار گفتند

حرفی‌ست از هزاران کاندر عبارت آمد

آقای اسکندری، گفتنی‌ها را گفتید. من چیزی برای اضافه کردن ندارم. همه سؤالم؛ همه حیرتم. می‌دانم فقط که دلم افسار ندارد؛ خیال اهلی شدن هم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی