خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

تسلّی و سلام*

دوشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۴:۴۰ ق.ظ

تاریخ معاصر ایران را که نگاه میکنم، شبیهترین برههی زمانی به وضع کنونی را روزگار پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مییابم. امروز ما زیر مشت و لگد سیاسی زمانمان همانطوری درد میکشیم که روزگاری پدران و مادرانمان در روزهای بعد از کودتا میکشیدند. آن بیپناهی مطلق که در صفحات تاریخ ترسیم شده بسیار نزدیک به بیپناهی ماست. دستمان به هیچ جایی بند نیست. نه ظن خیر به داخلیها میتوانیم برد و نه خارجیها. لحظات کمیابِ به آغوشِ هم رفتنهایمان هم از ترس است؛ میترسیم اگر همدیگر را سفت بغل نکنیم، دریده شویم.

در میان شعرای عصر پس از کودتا، مهدی اخوان ثالث چیز دیگری است. زمستان، کاوه یا اسکندر، و کتیبه را انگار در همین عصر و برای همین نسل گفته باشد. اینجا امّا میخواهم ذکری از یک قصیده‌ی عاشقانهی سیاسی کنم که پس از حصر خانگیِ دکتر محمد مصدق در احمدآباد، شاعر ما آن را سروده و به «پیرمحمد احمدآبادی» تقدیمش کرده. کمتر شعری در تاریخ ادبیات فارسی است که به اندازهی این شعر دوستش بدارم.

 

دیدی دلا که یار نیامد

گَرد آمد و سوار نیامد

 

بگداخت شمع و سوخت سراپای

وان صبحِ زرنگار نیامد

 

آراستیم خانه و خوان را

وان ضیف نامدار نیامد

 

دل را و شوق را و توان را

غم خورد و غمگسار نیامد

 

آن کاخها ز پایه فرو ریخت

وان کردهها به کار نیامد

 

سوزد دلم به رنج و شکیبت

ای باغبان، بهار نیامد

 

بشکفت بس شکوفه و پژمرد

امّا گلی به بار نیامد

 

خورشید چشم چشمه و دیگر

آبی به جویبار نیامد

 

ای شیر پیر بسته به زنجیر

کز بندت ایچ عار نیامد

 

سودت حصار و پیک نجاتی

سوی تو وان حصار نیامد

 

زی تشنه کشتگاه نجیبت

جز ابر زهربار نیامد

 

یکی از آن قوافلِ پر با-

رانِ گهر نثار نیامد

 

ای نادرِ نوادرِ ایّام

کت فرّ و بخت یار نیامد

 

دیری گذشت و چون تو دلیری

در صفِّ کارزار نیامد

 

افسوس کان سفائنِ حُرّی

زی ساحل قرار نیامد

 

وان رنج بیحساب تو درداک

چون هیچ در شمار نیامد

 

وز سفله یاوران تو در جنگ

کاری به جز فرار نیامد

 

من دانم و دلت که غمان چند

آمد ور آشکار نیامد

 

چندانکه غم به جان تو بارید

باران به کوهسار نیامد

 

البته باید انصاف داد که میان مردمان عصر پس از کودتا با ما تفاوتی بزرگ است: آنها مصدّقی داشتند که برایش شعر عاشقانه بگویند و ما مصدّقی نداریم. امیدوارم و دعا میکنم که انتظار ما برای ایجاد تغییرات اساسی، مثل آن نسل بیست و پنج ساله نشود.

 

* اسمی است که شاعر برای این شعرش انتخاب کرده.


پی‌نوشت: برای شنیدن شعر و توضیحات شاعر اینجا را ببینید و برای شنیدن تصنیف ساخته‌ی محمد درخشانی روی همین شعر اینجا را.

۹۷/۰۲/۱۷

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی