خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

جوالدوز به خود

پنجشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۴۵ ب.ظ

در مخالفت مولانا با فلسفه و با فلاسفه هیچ شکی نیست. در سرتاسر مثنوی هرجا مجالی یافته فیلسوف و فلسفه‌اش را فروکوفته و به زبان‌های مختلف آن را راهی نادرست برای رسیدن به خدا معرفی کرده. امّا شاید اوج آن در دفتر ششم و هنگام تعریف داستان فقیر روزی‌طلب باشد. مولانا قصّه‌ی فقیری را تعریف می‌کند که می‌خواسته بدون واسطه روزی بخورد:


آن یکی بیچارهٔ مفلس ز درد

که ز بی‌چیزی هزاران زهر خَورد


لابه کردی در نماز و در دعا

که‌ای خداوند و نگهبان رِعا!


بی ز جهدی آفریدی مر مرا

بی فنِ من روزی‌ام دِه زین سرا ...


گاه بدظن می‌شدی اندر دعا

از پی تأخیرِ پاداش و جزا


باز اِرجاء خداوند کریم

در دلش بشّار گشتی و زَعیم


فقیر مدتی در این حال بود؛ گاهی از دعا کردن خسته و ناامید می‌شد ولی دوباره به کرم خداوند امید می‌بست، تا آنکه شبی خوابی دید:


دید در خوابْ او شبی و خواب کو

واقعهٔ بی‌خواب صوفی ‌راست خو


هاتفی گفتش که ای دیده تَعَب!

رُقعه‌ای در مشقِ ورّاقان طلب


در خواب به او گفتند که از مغازه‌ی کاغذفروش، برگه‌ی کاغذی را با فلان مشخصات بردارد و بخواند.


این بگفت و دست خود آن مژده‌ور

بر دل او زد که رو زحمت ببر


چون به خویش آمد ز غیبت آن جوان

می‌نگنجید از فرح اندر جهان ...


جانب دکان ورّاق آمد او

دست می‌برد او به مشقش سو به سو


پیش چشمش آمد آن مکتوب زود

با علاماتی که هاتف گفته بود ...


رفت کنج خلوتی و آن را بخواند

وز تحیّر واله و حیران بماند


که بدین سان گنج‌نامهٔ بی‌بها

چون فتاده ماند اندر مشق‌ها ...


اندر آن رقعه نبشته بود این

که برونِ شهر گنجی دان دفین


آن فلان قبّه که در وی مشهد است

پشت او در شهر و در، در فَدفَد است


پشت با وی کن تو رو در قبله آر

وانگهان از قوسْ تیری در گذار


چون فکندی تیر از قوس ای سُعاد!

برکَن آن موضع که تیرت اوفتاد


در آن برگه‌ی کاغذ نوشته بود که بیرون از شهر گنجی دفن شده. برو در فلان مکان رو به قبله بایست و تیری در کمان بگذار و تیر را رها کن‌. هرکجا تیر افتاد همان‌جا را بکن، گنج را خواهی یافت.


پس کمانِ سخت آورد آن فتی

تیر پرّانید در صحن فضا


زو تبر آورد و بیل او شادْ شاد

کَند آن موضع که تیرش اوفتاد


کُند شد هم او و هم بیل و تبر

خود ندید از گنج پنهانی اثر


هم‌چنین هر روز تیر انداختی

لیک جای گنج را نشناختی


هرچه مرد فقیر تیر می‌انداخت و می‌کند بی‌فایده بود و گنجی نمی‌یافت. آن‌قدر کند و کند تا همه‌ی شهر باخبر شدند و به پادشاه خبر بردند که فلانی نقشه‌ی گنج پیدا کرده:


چون که این را پیشه کرد او بر دوام

فُجفُجی در شهر افتاد و عوام


پس خبر کردند سلطان را از این

آن گروهی که بُدند اندر کمین


عرضه کردند آن سخن را زیردست

که فلانی گنج‌نامه یافته‌ست


سلطان ماجرا را از فقیر می‌پرسد و فقیر ناگزیر برگه‌ی کاغذ را نشانش می‌دهد. سلطان شروع می‌کند به جستجوی گنج:


مدت شش ماه و افزون پادشاه

تیر می‌انداخت و برمی‌کند چاه


هرکجا سَخته کمانی بود چُست

تیر داد انداخت و هر سو گنج جست ...


پادشاه هم هرچه کوشید توفیق نیافت. کاغذ را به فقیر برگرداند و گفت که کار کار خودت است:


سخت جانی باید این فن را چو تو

تو که داری جان سخت این را بجو


گر نیابی نبوَدَت هرگز ملال

ور بیابی آن به تو کردم حلال


این‌بار فقیر به جای تیر انداختن و زمین کندن دست به دعا برمی‌دارد. دعاهایی بسیار زیبا و نغز که از زیباترین نیایش‌ها به زبان فارسی‌اند:

گرد این بام و کبوترخانه من

چون کبوتر پر زنم مستانه من


جبرئیل عشقم و سِدره‌ام تویی

من سقیمم، عیسیِ مریم تویی


جوش ده آن بحر گوهربار را

خوش بپرس امروز این بیمار را ...


بر کفِ من نِه شراب آتشین

وانگه آن کرّ و فر مستانه بین ...


در عدم ما مستحقان کی بُدیم

که بر این جان و بر این دانش زدیم


ای بکرده یار هر اغیار را

وی بداده خلعتِ گل خار را


خاک ما را ثانیاً پالیز کن

هیچ‌نی را بار دیگر چیز کن


این دعا تو امر کردی ز ابتدی

ورنه خاکی را چه زهرهٔ این بُدی؟


چون دعامان امر کردی ای عُجاب

این دعای خویش را کن مستجاب


شب شکسته کشتی فهم و حواس

نه امیدی مانده، نه خوف و نه یاس


بُرده در دریای رحمت ایزدم

تا ز چه فن پر کند بفرستدم


آن یکی را کرده پر نور جلال

وآن دگر را کرده پر وهم و خیال ...


چون الف چیزی ندارم ای کریم

جز دلی دلتنگ‌تر از چشم میم ...


در زمان بیهُشی خود هیچ، من

در زمان هوش اندر پیچ، من


هیچِ دیگر بر چنین هیچی مَنِه

نام دولت بر چنین پیچی مَنِه ...


دَر ندارم، هم تو داراییم کن

رنج دیدم، راحت‌افزاییم کن


هم در آب دیده عریان بیستم

بر درِ تو چون که دیده نیستم


آب دیدهٔ بندهٔ بی‌دیده را

سبزه‌ای بخش و نباتی زین چَرا


مرد فقیر دعا می‌کرد و می‌گریست. مولانا می‌گوید باید این‌گونه خدا را خواند؛ این‌گونه درهای بسته باز می‌شوند. او ما را توصیه می‌کند به پیش گرفتن روش مرد فقیر:


ای اَخی! دست از دعا کردن مدار

با اجابت یا ردِ اویَت چه کار؟


نان که سد و مانع این آب بود

دست از آن نان می‌بباید شست زود


خویش را موزون و چُست و سُخته کن

ز آب دیده نان خود را پخته کن


مرد در این حال بود که الهام الهی دررسید:


اندر این بود او که الهام آمدش

کشف شد این مشکلات از ایزدش


که‌او بگفتت در کمان تیری بنه

کِی بگفتندت که اندر کش تو زه؟


او نگفتت که کمان را سخت ‌کش

در کمان نِه گفت او، نه پر کنش


از فضولی تو کمان افراشتی

صنعت قوّاسی‌ای برداشتی


ترک این سخته‌کمانی رو بگو

در کمان نِه تیر و پرّیدن مجو


چون بیفتد برکن آنجا می‌طلب

زور بگذار و به زاری جو ذهب


ندا می‌آید که ما گفتیم تیر را در کمان بگذار و تیر بیانداز، نگفتیم کمان را بکش و تیر بیانداز. تو از سر فضولی کمان را می‌کشیدی و از همین رو به مطلوب نمی‌رسیدی. برخلاف آنچه فکر می‌کردی با زور زدن به گنج نمی‌رسی بلکه با زاری است که به آن دست می‌یابی.


آنچه حق است اقرب از حبل الورید

تو فکنده تیر فکرت را بعید


مولانا اینجا به نکته‌ی اصلی داستانش می‌رسد. منظور از گنجی که مرد فقیر به دنبالش می‌گشت همان خداست. گنج زیر پای مرد بود ولی او برای دورتر انداختن تیر زور می‌زد. حالت مرد فقیر همان حال اهل فلسفه است که در جستجوی خدا تیر اندیشه را به هزار زحمت به دورترین نقاط پرتاب می‌کنند، درحالی‌که خدا از رگ گردن به آن‌ها نزدیک‌تر است. اینجا است که مولانا به اهل فلسفه سخت می‌تازد:


ای کمان و تیرها بر ساخته!

صیدْ نزدیک و تو دور انداخته


هرکه دوراندازتر، او دورتر

وز چنین گنج است او مهجورتر


فلسفی خود را از اندیشه بکُشت

گو بدو کو راست سوی گنجْ پشت


گو بدو چندانکه افزون می‌دود

از مرادِ دل جداتر می‌شود


مشکل اهل فلسفه این است که گنج زیر پایشان را رها کرده‌اند و به‌دنبال راه‌های دورتر انداختن تیرند. لاجرم هرچه تیرشان را دورتر می‌اندازند، از گنج بیشتر فاصله می‌گیرند. در مقابلِ اندیشه‌های پیچیده و توبرتوی فلسفی، مولانا بلاهت و گولی را توصیه می‌کند؛ هرچه خود را از این افکار پیراسته کنی و سبک‌تر پرواز کنی، آسان‌تر به مقصد می‌رسی:


ای بسا علم و ذکاوات و فِطَن

گشته ر‌هرو را چو غول و راهزن


بیشترْ اصحابِ جنّت ابلهند

تا ز شرّ فیلسوفی می‌رهند


خویش را عریان کن از فضل و فضول

تا کند رحمت به تو هر دم نزول


زیرکی ضد شکست است و نیاز

زیرکی بگذار و با گولی ‌بساز.

۹۶/۰۴/۱۵

نظرات  (۶)

سلام علیکم
سپاس. بسیار قابل تأمل است.
پاسخ:
و علیکم السلام
خواهش می‌کنم.
خوب ، خوب . ممنون
پاسخ:
خواهش می‌کنم.
1. شما این چیزا رو میدونستید و رفتید سراغ فلسفه؟ :)

2. جوالدوز مولانا به خودش بزنه یا آقای خیال دست؟!

2. مولانا با فلسفه مخالف بوده اساسا؟ یا فلسفه رو مسیر میدونسته منتها معتقد بوده موندن در مسیر، مانع رسیدن به مقصد میشه؟ 
پاسخ:
۱- نه به‌طور مبسوط ولی می‌دونستم همچین نظری داره به طور کلی. من با کلیت حرف مولانا موافقم ولی به نظرم اشتباهش اینه که برای همه داره یه نسخه می‌پیچه. این نسخه البته برای اکثر انسان‌ها مناسبه ولی مثلاً به آدمی مثل ابن سینا میشه گفت که سراغ فلسفه نره و مثل عامه‌ی مردم فکر کنه؟! بعضی‌ها اینطوری هستند؛ قانع نمی‌شن به چنین نسخه‌هایی؛ و به اونها نمیشه گفت فکر نکنید.

۲- من جوالدوز به خودم زدم.

۳- اساساً مخالفه، از بیخ!
جدیت در اندیشه و اندیشه ورزی چیزی فراتر است بازی های عرفانی و الهامات ادبی است. باید تکلیف خود را با عقل و عقلانیت روشن کرد. باید حساب خود را رسید تا در بزنگاه های هجوم خرافه و یا مستی شعر آلود جذبه های عاشقانه، یا خستگی ناشی از فکر ، یا خرابی روزگاری که به هیچ روی تن به تیغ محاسبه و تحلیل عقلی نمیدهد، کم نیاورد و جا خالی نکرد. 
باید تکلیف خود را با این بخش از حیات درونی مان روشن کنیم. باید سهم عقلانیت را در زندگی بپردازیم. و اگر نه، از هم اینک عطا و لقایش را تعیین حدود کنیم.   
پاسخ:
خیلی مبهم است. باید منظور از عقلانیت روشن شود، که به این راحتی‌ها نمی‌شود. می‌خواهید بگویید حرف مولانا غیر عقلانی است؟ من اصلاً اینطور فکر نمی‌کنم؛ نه می‌شود گفت او «سهم عقلانیت» را نپرداخته، نه می‌شود گفت در اندیشه‌ورزی «جدیت» نداشته.
۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۲ بازهم خواست
این که. گفتم باید تکلیفت را روشن کنی،برای همین است. آغاز سخن از مخالفت مولانا با فلسفه سخن گفته ای، حال میپرسی کدام عقلانیت؟ خوب ! معلوم است عقلانیت فلسفی. حال من میپرسم کدام عقلانیت بیرون از تعقل منطقی و فلسفی را میشناسی؟ آیا ما هیچ کدام از راه های زندگیمان را برحسب آن عقلانیت های فرضی انتخاب کرده ایم؟ آیا جز همین عقلانیت فلسفی که تنها گاهی در فرهنگ و تاریخ اندیشه ما خودی را نشان داده و با پرخاش عارف و فقیه، دست و پای خود را جمع کرده و عزلت گزیده، تفکر عقلانی دیگری در فرهنگ ایران سراغ دارید؟ 
درحالی که عقلانیت فلسفی دینی ما با درهم آمیختگی کلام و رویکرد دینی،مجال خودنمایی نداشته، آیا فلسفه غیر دینی و غیر متعهد به بنیانهای دینی مجال حضور و ادامه حضور در فرهنگ اسلامی و ایرانی داشته است که الان از آن سوال کنیم؟ 
نه برادر، ارجاع به عقل فلسفی کم و بیش روشن است و در گوهر این شیوۀ تفکر آنچه ادعا میشود و احیاناً تلاش میشود حفظ گردد، تفکر عقلانی بدون تعهد بیرونی به اتوریته های دیگر است. همان که سوالات ما از آن جنس است. همان که تردید های ما با پای آن راه میرود. همان که آتش جستجوی معنا، رابطه ها و علیت ها را روشن نگه داشته است. آیا شما تکلیف خودت را با این عقلانیت روشن کرده ای. آیا ما و فرهنگ ما با چنین نحو تفکری مواجه تام داشته ایم؟ و آیا معلوم است کجا هستیم؟ 
از من میپرسی، نه. ما کاهل تر از آنیم که عقلانیت صرفاً فلسفی را جدی بشماریم. و فرهنگ ما نیز هرگز به تمامی جایی برای رشد و نمو و عرضه و خودنمایی تام و تمام آن نبوده. حال بیا خودمان را بزنیم به کوی چپ و بگوییم، به به از این غیب بینی و شهود مولوی و احسنت به سلوک ابن عربی و... باشد همه اینها خوب! پس بیا دیگر از فلسفه ای که همان آغاز تیغ تیز مولوی را به سویش نشانه گرفتی سخن نگوییم.
پاسخ:
یک. «عقلانیت فلسفی» هم عبارت مبهمی است. درون فلسفه هم نحله‌های مختلفی است که گاه یکدیگر را به عنوان فلسفی قبول ندارند. به طور مشخص، بعضی از هواداران دو نحله‌ی بزرگ فلسفه‌ورزی که به «فلسفه‌ی قاره‌ای» و «فلسفه‌ی تحلیلی» معروفند گروه دیگر را واجد عقلانیت فلسفی نمی‌دانند.
دو. درباره‌ی اینکه عقلانیت چیست و چه مشخصات و ممیزاتی دارد هم از زمان نهضت روشنگری تاکنون بحث بوده و ادامه دارد. برخی از فلاسفه و عالمان علوم اجتماعی حتی برای قبیله‌های بدوی قائل به عقلانیت هستند. تکلیف جامعه‌ی ما که روشن‌تر از این‌هاست. در تاریخ و سنت ما انواع و اقسام عقلانیت‌ها وجود داشته و قرن‌ها مردم با توسل به آن‌ها گذران امور می‌کردند و برای مسائل و مشکلات خود به دنبال راه‌حل می‌گشتند و غالباً هم به جواب می‌رسیدند.
سه. منطق فقط روش درست استدلال کردن را به ما نشان می‌دهد. محتوای استدلال ناگزیر از جایی بیرون از حوزه‌ی منطق می‌آید. بنابراین چاره‌ای نداریم جز اینکه پای حوزه‌های مختلف را به «عقلانیت فلسفی» باز کنیم. آثار فلاسفه‌ی مختلف را ببینیم: کدام فیلسوف است که بتوانیم بگوییم به عقلانیت خالص و محض پایبند بوده و هیچ اثری از اسطوره، دین، عرفان، هنر، علم و ... در فلسفه‌ورزی‌اش مشاهده نشود؟
چهار. به نظرم می‌رسد که ما هیچ دینی به هیچ تفکر یا مکتبی نداریم. باید بگردیم و ببینیم چطور می‌توانیم مشکلاتمان را حل کنیم. اگر فلسفه و «عقلانیت فلسفی» مشکل ما را حل می‌کند باید به آن چنگ زد؛ اگر عرفان و ادبیات حلال مشکلا‌ت‌اند، باید به آن‌ها مراجعه کنیم. نه فلسفه فی‌نفسه قداست دارد و نه عرفان. فلسفه، عرفان، ادبیات، علم، هنر و حتی دین در بهترین حال وسیله‌اند و نه هدف. هدف اگر مثلاً نزدیک شدن به خدا باشد، مولانا می‌گوید وسیله‌ی مناسب برای رسیدن به آن دعا و زاری است نه تعقل فلسفی. من با او موافقم و به‌نظرم بهتر است روی همین موضوع تمرکز کنیم: آیا برای رسیدن به خدا فلسفه راه مناسبی است؟ بهتر است اول تکلیف این را روشن کنیم.
. سلام شما می توانید تا ابد به پیچیده شدن بحث مبادرت کنید. از انواع و اقسام هر واژه و معانی متکثر آن حرف بزنید. آنوقت میماند یکی از خودت بپرسد معنی فلان کلمه چیست؟ این واژه تعداد زیادی مدعی دارد و... کاری ندارد که جلوی هر قولی، ان قلت بیاورید. اما رو راست بودن با خود امری دیگر است. 
من بیش از آنکه درباره انواع فلسفه ها و مبانی آن سخن گفته باشم. از اخلاق عقیده حرف زدم  یعنی "تعیین تکلیف" با این بخش از وجود خودمان که نام عقل و در تاریخ "جریان عقلانیت" نام گرفته است. همین میراث عقلی بشر که بیش از هر چیز به روش خود متعهد است. و این یعنی عرصه نظر. یعنی چه که میگویی کدام فیلسوف اینطور است یا نیست؟ فعلا بحث بر سر اصل موضوع است نباید خروج معنایی کرد و بحث مصداقی را پیش کشید.  
در ثانی جنابعالی خوب میدانید وقتی از عقلانیت فلسفی سخن می‌گوییم اشاره به همان دال مرکزی است. همان که یک جریان فکری را فلسفی می‌کند. آن را در دایره فلسفه و تحلیل عقلانی قرار می‌دهد. همان که گزاره هایش را با سلاح عقل و منطق - با همه تنوع ادعایی برای آن - باید بررسی کرد. 
برادر گرامی موضوع من این نیست که ما چه روشی برای شناخت خدا یا شناخت جهان و... انتخاب می کنیم. موضوع مورد توجه من این است که وقتی با سوال رو به رو می‌شویم. با تردید دست به گریبان میگردیم. با شک و با بن بست های متفاوت نظری، درباره همین خدا و جهان و ذهن و غیب و شهادت، رو به روییم، با کدام بخش از وجود خود درگیریم؟ با کدام ابزار ذهنی سوال می‌کنیم؟ در کدام حیطه ذهنی به تردید می‌رسیم؟ و... مگر تردید ها در اختیار و انتخاب خودت هست که از روش شناخت مختار سخن می‌گویی؟ 
بنده هنوز معتقدم که باید سهم عقلانیت را در فکر و اندیشه جهان شناسی و خدا شناسی و... پرداخت کرد. چاره ای جز این نیست. ولی اگر به این گفته باور نداری می توانی ایمان گرایی کی یر کگور را مبنای خود قرار دهی یا "عقل درون باور" مولوی و... اما مطمئن باش در بزنگاه های سختِ سوال و تردید و درگیری ذهنی، این عقل توست که با توست.
مخالفت با فلسفی اندیشی تحفه تازه ای نیست. با این حال اگر مخالف این روش هستی، باید به تمامی به آن مخالفتت ملتزم باشی و انتظار هیچ انتخاب عقلانی - فلسفی را از خودت نداشته باشی. این تعیین تکلیف را داشته باش و آن را به آزمایش بگذار.
پاسخ:
سلام. قصدم پیچیده کردن بحث نبود، خواستم پیچیده بودنش را روشن‌تر کنم. آنچه درباره‌ی تعابیر مختلف از مفهوم عقلانیت گفتم، نه ذکر معانی متکثر یک واژه (مثلاً معانی متفاوتی که «شیر» در لغتنامه دارد) که تلاش برای دقیق‌تر شدن بحث، پیدا کردن زمینه‌های واقعی آن و پرهیز از بحث کردن درباره‌ی مفاهیمْ روی هوا و بدون در نظر گرفتن پشتوانه‌ی تاریخی آن بود. چنین تلاشی، تلاشی فلسفی است و نمی‌دانم چرا شما که دعوت‌کننده به برگرفتن راه‌های فلسفی‌اید با آن موافق نیستید‌.
راستش را بخواهید معنای دقیق «پرداختن سهم عقل» را درنمی‌یابم. به کار بردن چنین عبارتی البته جالب است ولی وقتی نزدیکش می‌شوی سخت می‌شود چیز خاصی از آن فهمید. نوشته‌اید در بزنگاه‌های سخت این عقل است که با ما می‌ماند؛ صحیح، ولی آیا فقط عقل با ما می‌ماند؟
در پاسخ به کامنت قبلی هم گفته بودم که هیچ دینی به هیچ روش و مسلکی احساس نمی‌کنم. چرا باید مواجهه‌ام با روش «عقلی-فلسفی» انتخاب همه یا هیچ باشد؟ برای بعضی از سؤالات و مشکلات، فلسفه راه‌حل‌های خوبی را پیش پایم می‌گذارد. در این حالت‌ها آن را برمی‌گزینم، ولی در مواجهه با بعضی از مسائل هم به قول حافظ مفتی عقل، لایعقل است. در این حالات سراغ راه‌ها و روش‌های دیگر می‌روم. متوجه نمی‌شوم که این چه ایرادی دارد؟ چرا فکر می‌کنید اتخاذ چنین تدبیری نشانه‌ی روراست نبودن با خود است؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی