خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

عذرخواهی

سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۲۳ ب.ظ

پست قبلی شوخی یا سرکاری نبود؛ وقتی آن را می‌نوشتم قصد شوخی کردن یا سرکار گذاشتن نداشتم. امّا اینکه دقیقاً چه بود توضیح زیادی می‌طلبد چون برای خودم هم چندان روشن نیست. قدری‌اش کنجکاوی برای سردرآوردن از حس دیگران پس از مرگم بود، قدری تلاش برای نوشتن «داستانی» غمناک و البته تأثیرگذار، و مقداری هم شرح آرزومندی. تا اینجایش برایم روشن است. آنچه روشن نیست این است که چطور توانستم احساسات خوانندگان وبلاگم را صرف چنین پروژه‌ای کنم. راستش را بخواهید انتظار نداشتم خوانندگان وبلاگ محتوای پست را باور کنند؛ انتظار چنین واکنش‌هایی را نداشتم.

از دیروز دارم فکر می‌کنم چطور عذرخواهی کنم! آخرش هم به نتیجه‌ای نرسیدم. فقط همین‌قدر می‌توانم بگویم که بسیار خجالت‌زده و متأسفم و از همه‌ی کسانی که احساساتشان را جریحه‌دار کردم عذرخواهی می‌کنم. امیدوارم مرا ببخشید.


پی‌نوشت: متأسفانه یا خوشبختانه هنوز زنده‌ام.

۹۶/۰۱/۲۹

نظرات  (۲۸)

۲۹ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۴۲ میثم علی زلفی
سلام
متاسفم که شهید نشدی!
اما راستش را بخواهید می دانستم بادمجان بم آفت ندارد اما مطمئن نبودم بادمجان شیراز آفت نزند!!!  :))
به هرحال برای کسب اطلاع دقیق تر قدری چرخیدیم ببینیم کسی با نام مهدی ابراهیم پور جدیدا شهید شده یا نه!
اگر چه هم اسم شما و حتی عکس های متناسب سن شما هم آمد و کمی هم ما را خوشحال کرد اما متاسفانه معلوم شد
«فرضیه ی بادمجان شیراز آفت ندارد باید به نظریه تبدیل شود»

+++ خیلی حس خوبی داشتم از این حس شهادت طلبی که در وجودت داشتی و منتقل کردی!
دمت گرم!!
پاسخ:
سلام، همان شرح آرزومندی بود که گفتم وگرنه من کجا و شهادت کجا! حتی حرف زدن ازش جرأت می‌خواهد...

دم شما هم گرم که «و کم من ثناء جمیل لست اهل له نشرته» را به طور کامل در حق این حقیر اجرا می‌کنی.
در پاسخ به پیام خصوصی خواننده‌ای که نوشته بود از دیشب که اینجا را خوانده حال بدی داشته و از من نمی‌گذرد:
دوباره معذرت می‌خواهم. کار اشتباهی کردم. انتظار نداشتم کسی اینقدر جدی بگیرد. کاش می‌توانستم جبران کنم. شما حق دارید از من نگذرید.
سلام
این شدت علاقه تون به مرگ جالبه واقعا. و البته عجیب.
 خود من هم به مردن فکر می کنم، کنجکاوی برانگیزه، ولی واقعا علاقه برانگیز نیست، بیشتر ترسناکه. 

پاسخ:
سلام
این هم خل بازی منه.
من اولش چشمام گرد شد، بعد با دلهره تا تهش تند تند خوندم، بعد کلی سرچ کردم ببینم خبری از اون درگیری در نت هست؟ پیدا هم نکردم نکردم البته، بعد هی سبک و سنگین می کردم متن رو، ببینم گافی چیزی نداره؟
وقتی گاف جدی پیدا نکردم، کامنت گذاشتم، منتها یه جوری گذاشتم که اگر سرکاری بود ضایع نشم...
تازه هی فکر می کردم اگر راست باشه یعنی عنوان رو هم خود مرحوم انتخاب کرده؟ به قلمش میخوره خودش انتخاب کرده باشه...
و حتی فکر کردم به قول جناب زلفی انگار سوداتون بالا رفته بوده که قبلش انقد فک کردید چجوری باید همه رو خبر کنید...

بعدش مادرمو صدا کردم براش خوندم بنده خدا کلی غصه خورد...
خودم بعدش به یکی از بچه ها پیام دادم که خیال دست راسته یا سرکاریه؟
چون آخر شب بود، خوابیدم که صبح جوابشو بخونم، اما تا صبح هی تو خواب فکرم مشغول بود به اینکه شما زنده اید یا نه؟

بعدش که فهمیدم زنده اید منتها به شوخی براتون طلب مرگ کردم! :/
پاسخ:
چی بگم؟ اصلاً نمی‌خواستم علت تجربه‌های ناخوشایند باشم.
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۲۳ میثم علی زلفی
ببخشید وسط این عذرخواهی ها ولی روحیه ی بی مزگی ام نمی گذارد نگویم.(البته تقریبا بیشتر نوشته هایم طنزگونه است ولی جدی می خوانند آن را، هنوز دلیلش را نفهمیدم)
بگذریم
فرمودند: آقای زلفی گفته سودات زده بالا! قطعا پیش از این در رابطه با سودای زیادی اهل علم در پایان نامه ام نوشته بودم که باید حتما در شدت و ضعف ان دقت شود اما یادم نیامد کجای وب شما به این اشاره کرده ام؟ شاید هم در وبلاگ خانم نظریان باشد؟؟؟؟
به هر حال حرف خوبی است و یکی از بهترین راه کارهای دفع سودا که عوارضی از قبیل افسردگی خیال پردازی و .... دارد اگه گفتی چیه؟؟؟؟
نه اگه گفتی؟؟
خودت میگی یا من بگم؟؟
بگم بگم؟
فقط همین قدر بگم یک کاری به سرت میاره و طوری سودات رو از بین می بره که نام وبلاگت رو هم از خیالِ دست به واقعیتِ دست تبدیل کنی. :))))
باور کن!
این دستورالعمل که روحانی محلتان نسبت به ان کوتاهی کرده چیزی نیست جز....

فعلا خوردن ترکیب سیاه دانه و عسل روزی یک قاشق ناشتا
و البته راه اصلی همان است که می دانی!!
پاسخ:
حالا که وسط طلب بخشش‌ بحث سودا پیش کشیده شد، بد نیست به مولوی هم ارجاعی بدهیم:
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
اولین پستی که از وب شما خوندم همون پست قبلی بود
خیلی ناراحت شدم خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی
بعد نمیدونم چرا دوباره امروز اومدم
ولی با خودندن دوتا پست اخیر فقط یه سوال برام پیش اومده که
شما آیا به روح اعتقاد دارین؟
پاسخ:
:))
بله، راحت باشین.
به جناب زلفی:
در وب خودتون یک پستی بود درموردکه همین که داشتید فکر می کردید فوت کنید چجوری خبر بدید، من نوشتم منم از ایناین فکرها میکنم، شما نوشتید سوداتون بالاست...
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۱۹ میثم علی زلفی
به خانم/آقای سر به هوا:
بله درست می فرمایید!!
تشکر از یادآوری
من که ذره‌ای باورم نشد :))) معلوم بود الکیه!
پاسخ:
ببخشید دیگه بضاعتم بیشتر از این نبود! :))
کلاً من الآن رو دور عذرخواهی‌ام، هرچی بگی عذرخواهی می‌کنم. :))
سلام
من هم باور نکردم مرگ را. مشخص بود از نظر من هم که واقعی نیست.   حتی فکر نکردم واقعا چنین قصدی دارید که چنین چیزی را القا کنید.  ولی خیلی ناراحت شدم چون فکر کردم غزل حداحافظی از وبلاگ است. چند باری اینجا را خوانده ام و از همان اول که دیدم بسیار متفاوت و خوب بود. امیدوارم همچنان برقرار باشد.
پاسخ:
سلام، ممنونم.
واقعا عجیب بود این کار! نمیدانم چه فکری کردید با خودتان؟ اصلا فکری کردید؟!
هرچند که من هم کاملا باورم نشده بود اما واژه ی مرگ آن قدر سنگین هست که باید حرمت گذاشته شود و برای هر خیالات کودکانه ای دستمایه قرار نگیرد!
راستش تنها دلیلم برای باور آن پست تان خود "شما" بودید، بیشتر از این ها معقول می دیدمتان!



اما جدای از سرزنش بالا که به نظرم حقتان بود و هست، تجربه ی جالبی بود برای من! در همه ی آن سه چهار ساعتی که در شک مردن یا نمردن تان دست و پا می زدم، همه ی بحث ها، کامنت ها، پست های حرص درآر و تحسین برانگیزتان را تماما به یاد آوردم! و دیدم وبلاگ و شخصیت کاملا مجازی شما بیش از آن که فکرش را میکردم در من تأثیرگذار بوده!

دیگر از این کارها نکنید!
پاسخ:
فکر کنم درست‌تر این است که بگویم هیچ فکری نکردم. مدتی بود که این ایده در سرم می‌چرخید و منتظر فرصتی بودم که بگذارمش. دوباره تکرار می‌کنم که فکر نمی‌کردم باور شود و فکر نمی‌کردم باعث ناراحتی مخاطبان وبلاگ شود. اگر چنین فکری می‌کردم قطعاً این پست را نمی‌گذاشتم. انتظار من حداکثر شگفت‌زده شدن و تردید مخاطب بود. اتفاقاً به خاطر دیوانه‌بازی‌هایی که قبلاً در همین وبلاگ درآورده بودم، بعید می‌دانستم برای خواننده‌ها «معقول» جلوه کنم.

بگذریم، در مورد سنگینی مرگ و ... با هم اختلاف نظر داریم که بماند برای بعد. از شما به خاطر «خیالات کودکانه» ام عذرخواهی می‌کنم (طعنه نمی‌زنم). گویا از من قرار است همین پست‌ها و کامنت‌ها باقی بماند. قطعاً این پست احمقانه پستی نیست که به آن افتخار کنم و بخواهم از من به‌جا بماند.
ولی کاش همیشه همینطور بود! وقتی میان خبرها و اتفاقات و رویدادهای آشفته و بی دروپیکر دست و پا میزنیم و میزان ناراحتیمان را با واقعی بودن یا نبودنش می سنجیم، یک نفر بیاید بگوید، اشتباه بود، سوتفاهم شد، شما ببخشید! و همه چیز برگردد سرجای اولش.
و مثلا آن یک نفر خدا باشد...!
پاسخ:
حالا شاید الان وقت خوبی برای گفتنش نباشد، ولی از نظر من، مرگ تا حدودی چنین نقشی را در زندگی بازی می‌کند.
اول پست دوم را دیدم، احتمالا اگر اول، پست اول را میدیدم هم باورم نمیشد! اما اگر باورم میشد که مردید، غبطه میخوردم به حالتان و میگفتم : "خوش بحالش در جوانی خلاص شد! و احتمالا در دل میگفتم خدا کند چیزی از حق الناس بر گردنش نمانده باشد و چند ساعتی هم احتمالا به این فکر میکردم که جانتان دقیقا چطور به در شد! و شاید چند صفحه قران هم برایتان میخواندم و ثوابش را هدیه میکردم به آنهایی که خواسته یا ناخواسته اذیتشان کردید تا به سهم خودم کمک کنم آن طرف خیلی یک لنگه پا نایستید، همین!"
به نظرم مرگ دیگران وقتی تاسف بار و رنج آور است که آدم با خودش فکر میکند "کاش آدم بهتری برایش بودم! کاش فلان جا اذیتش نمیکردم! کاش بیش تر محبت میکردم، کاش بیشتر نگاهش میکردم..." وقتی برای آدم ها انتهای آن چیزی باشی که میتوانستی، آزاد شدنشان از قید بدن شاید آنقدرها هم آزاردهنده نباشد!

پاسخ:
آها این واکنش خیلی خوبیه. آدم وقتی بدونه بقیه همچین واکنشی به مرگش دارند می‌تونه با خیال راحت سرشو بذاره و بمیره.
سلام
یکی دو ماهی میشه هیج وبلاگی رو چک نکردم حتی مدیریت وبلاگ خودم رو!
چند روز پیش یادم اومدم که یادم رفته 15 فروردین تولد خیال دست رو تبریک بگم الان یه حسی بهم گفت نکنه خیال دست مرده!
 
منم وقتی وبلاگ نویس بودم خیلی به این فکر میکردم که اگر وبلاگ نویسی بمیره چطور خواننده هاش میتونن بفهمن مرده و وبلاگ مدیر مرده چطور میتونه زنده بمونه و چقدر از این وبلاگهایی که مسکوت ماندن مدیر مرده هستند و چطور میشه مرگ مجازی رو از مرگ حقیقی تفکیک کرد و...
خلاصه خداروشکر که زنده اید
پاسخ:
سلام
خبر می‌دادید اینجا رو یه آذین‌بندی می‌کردیم، گوسفندی قربونی می‌کردیم، حداقل آب و جارو می‌کردیم... بالاخره خواننده‌های قدیمی اینجا حق آب و گل دارند، اینطور خشک و خالی هم خوب نیست.
ممنون از تبریک تولد این بچه. می‌بینید، پدر سوخته به سن جفتک انداختن رسیده، سربه‌سر ملت می‌ذاره.
امیدوارم روزگار بر پاشنه‌ی مراد براتون بچرخه.
سلامت باشید خیلی ممنون

ان شالله روزی میرسه که سربلندتون میکنه 
پاسخ:
ان شاء الله.
خوش حالم که هستی، سرحال و همچنان از جوانی پر بهره، 
پاسخ:
زنده باشید.
حیف شد، دیر رسیدم
پاسخ:
بله، ته‌دیگ مراسم ختم هم تمام شد.
اولش که نوشتید پست قبل سرکاری نبود گفتم چظور ممکنه یه همچین پست خنده‌داری سرکاری نباشه! :))
اون‌هایی که باور کردن احتمالا زیادی به شما اعتماد داشتن. یه ذره وجاهت‌م بین مردم داشتیدا! :))

+ از کتاب چه خبر؟ من بالاخره اون کتابی که دستم بود و طولانی بود(گفته بودم؟) رو دارم به پایان می برم. بالاخره! پس از سال ها! :))خیلی خوشحالم. می تونم بعدش کتاب جدید بگیرم. :))
++ فروردینی بودنتون هم عجیب بود. باعث شد سوال های جدیدی تو ذهنم مطرح شه! :))

پاسخ:
یه ذره وجاهتی که داشتم هم از بین رفت!

+ نه، نگفته بودین. چه کتابی می‌خونید؟ علی‌الحساب دوتا کتاب فلسفی انگلیسی دارم می‌خونم و به گمانم تا آخر خدمتم با همین‌ها مشغول باشم.
++ وبلاگم فروردینیه، خودم خردادی‌ام!
:))

+ خوشه‌های خشم. دیگه تموم شد. اون‌قدرها به نظرم جالب نبود. یعنی من خیلی خوشم نیومد؛ به نظرم متوسط بود. ولی نثر و توصیفات خوبی داشت.
پ.ن: زبانتون خوبه حتما؟ فلسفی یا فلسفه؟ چون این دو تا یه کم با هم متفاوته. :)

++ آها. عجیب‌تر شد. فروردین شاید یه جورهایی بهتون می‌اومد. ولی خرداد اصلا نمی‌یاد!
پاسخ:

+ خوشه‌های خشم رو دوران کارشناسی خوندم. به نظر من هم متوسط بود.

هرچند فرقشونو دقیقاً نمی‌دونم ولی احتمالاً فلسفه باشه!

 

++ نمی‌دونم چطوری ماه تولد میتونه به کسی بیاد یا نیاد!

فلسفی یعنی نگرش فلسفی داره ولی فلسفه یعنی به کلی موضوعش فلسفه‌ست.

++ یعنی خصوصیاتش.
شخصیتی که با توجه به نوشته‌های وبلاگتون؛ به میزان شاید کم ولی خب در ذهنم شکل می‌گیره با ویژگی‌های رفتاریی که از متولدین این ماه سراغ دارم خیلی جور در نمی‌یاد.

پاسخ:
بله، ولی نمی‌شه خیلی مرز مشخصی براشون قائل شد. از یه طرف، همه‌ی کتاب‌هایی که موضوع فلسفه دارند فلسفی هم هستند و از طرف دیگه، کتاب‌های زیادی با نگرش فلسفی وجود دارند که میشه درباره‌ی اینکه موضوعشون فلسفه است یا نه بحث کرد.

++ باور کردن اینکه همه‌ی متولدین یه ماه یه سری ویژگی‌های مشترک (با هم) و متمایزکننده (از متولدین ماه‌های دیگه) دارند هم برام سخته.
نه می‌دونم. صرفا خواستم بدونم موضوع اصلی چیه. مثلا کارهای میلان کوندرا فلسفی‌ین یا درون‌مایه‌های فلسفی دارن ولی فلسفه نیستن. یا خیلی از کتاب‌ها یه مسئله را با دیدگاه فلسفی نگاه می‌کنن ولی موضوع موردبحث مثلا ممکنه معماری باشه مثل کتاب "ژدیدارشناسی مکان" خانم پروین پرتوی. ولی اگه یه کتابی درباره نظریه دیالکتیک هگل باشه(درست گفتم؟ مال هگل بود؟) فلسفه‌ست. منظورم به شکل کلیت بود نه اون‌قدر ریزبینانه. :))

+ من راجع به اعتقاداتم حرف نزدم آخه که بحث "باور" مطرح باشه. :)) مشاهداتم رو گفتم. بین آدم‌هایی که من دیده‌م بعضا شباهت‌هایی وجود داشته...

البته از نظر روانشناسی یا انسان‌شناسی هم می‌تونه قابل بحث باشه، که مثلا شرایط آب و هوایی موقعی که بچه در دوره جنینی هست یا بعد از تولدش چقدر رو شکل‌گیری شخصیتش موثره. :))


پاسخ:

خب بهتر بود همون اول روشن‌تر می‌گفتم دارم چی می‌خونم. دوتا کتاب مقدماتیه، یکی با موضوع متافیزیک و دیگری با موضوع معرفت‌شناسی اجتماعی. متأسفانه زمان زیادی برای کتاب خوندن ندارم و همین دوتا رو هم خیلی آهسته و گاهی ناپیوسته دارم می‌خونم. دوست دارم برگردم به حالت چند ماه قبل و دوباره رمان و داستان کوتاه بخونم ولی احساس می‌کنم سربازی خیلی منو از مطالعات مربوط به رشته‌ی خودم دور کرده و اگه می‌خوام بعد از سربازی برگردم به راهی که قبلاً شروعش کرده بودم، لازمه هرچند کج‌ دار و مریز کتاب‌های تخصصی‌ام رو بخونم.

 

+ آخه محل تولد هم مهمه. مثلاً شرایط آب و هوایی کسی که دی ماه در اهواز به دنیا میاد با کسی که همون موقع در تبریز به دنیا میاد کاملاً متفاوته. به هر حال، به نظرم توجه به ماه تولد حداکثر سرگرم کننده است و بعیده بشه چیز خاصی ازش فهمید. البته این نظر منه و شما هم نظر خودتونو دارین! :)



الان مسخره کردین؟!

من نظر نداده‌م من صرفا رفتارهای یه آدم‌هایی رو بررسی کرده‌م... اَ ی بابا! اعصاب ندارم! والا. :))
تازه مگه من گفتم وحی منزله؟! :\

پاسخ:

نه بابا چیو مسخره کنم؟! نظرمو گفتم. واقعاً نمی‌دونم میشه از این هم محتاطانه‌تر نوشت یا نه. هر چی سعی می‌کنم سوء تفاهم درست نکنم انگار نمیشه.

عذرخواهی می‌کنم صفحه کلیدم با قبل فرق می‌کنه اشتباه تایپی داشتم: "پدیدارشناسی" مکان

+ هر چقدر بیشتر راجع به کتاب‌هایی که می‌خونید توضیح می‌دید من بیشتر نمی‌دونم در عین حال بیشتر کنجکاو می‌شم. معمولا وقتی توضیحات، کلی هستن فکر کنم اینطوری می‌شه. مثلا متافیزیک خیلی گسترده‌ست.
پاسخ:
این دوتا کتاب رو دارم می خونم:
https://books.google.com/books/about/Metaphysics.html?id=lVUZAwAAQBAJ
https://books.google.com/books/about/Social_Epistemology.html?id=q2huKnW3xeQC
من ازتون نخواستم محتاط باشید. اتفاقا حرفتون و بزنید. منم حرفم و می‌زنم. :)
خط اول توضیحاتتون طوری بود که می‌شد برداشت‌های دیگه‌ای داشت. منم پرسیدم. همین.
 اتفاقا اصلا با محافظه‌کاری موافق نیستم.

پاسخ:

بله، شما نخواستین ولی ترجیح می‌دم با احتیاط رفتار کنم و باعث رنجش دیگران نشم. مخصوصاً بعد از پست قبلی.

از اسارت خارج شوید ، سریع این کار را بکنید. مقصودم اسارت تاثیر پست قبل بر شما است.
پاسخ:
ممنون از توجهتون، ولی هنوز مطمئن نیستم که دیگه بخوام اینجا چیزی بنویسم.
به نظر میرسد همان موقع که آن پست پیشین پر مسءله و جالب را نوشتید ، تردیدتان درباره نوشتن در اینجا به نوعی تصمیم نزدیک شده بود و آن داستان کوتاه حرفه ای و باور پذیر ، شکلی خلاقانه از بیان تصمیمتان بود. 
خیلی از حرفها به جایی که میخواهی نمیزسد، آنچنان که قصد کرده ای شنیده نمیشود، فهمی بیرون از احتمالات تو را  حاضر میکند و خلاصه پیکان زبان و بیان و کلمات به هدفی بکلی متفاوت از سیبل معنای مختار تو مینشیند. این طبیعی ترین و عادی ترین و رایجترین اتفاق در عرصه گفت و شنود ما آدمیان است. باید تلاش میکنیم که تیر معنا را بهتر به نشانه بنشانیم! ولی از گذشته  نباید شرمنده نبود. راست گفته آن دوست که باید از اسارت گذشته آزاد شوی. 
اختلال  احتمالی خدمت سربازی در فرایند تفکر نظری، و مواجهه با واقعیت های دیداری بسیار خاص، همچون ضربه ای مایوس کننده یا تردید آفرین بر ذهن و جانت ، قابل درک است.واقعا که این روزگاران در محل آمد و شد مجرم و گرفتار و قاضی و شرطه و داروغه و... بودن  بسیار سخت و پر تالم است. آنقدر سخت که آدم هر از گاهی میخواهد سرش را در کتابهایش فرو ببرد و دنیا را نبیند، خب نمیشود، پس بهتر آنکه درون پر غوغایت را بیرون نریزی و تردیدها و شک ها و پرسش هایت را از زندگی و زمان و خدا و... عیان نکنی، چه کاری بهتر از این؟ کسی که در درون خراب است ، بهتر که در بیرون خاموش باشد. پس دیگر نمینویسی! این کاریست که تو برگزیده ای.
فقط یک نکته را در نظر بگیر. ما آدمیان در هرجا و هر زمانی که باشیم، با هر هویتی ! انسانیم ، و انسان یعنی موجودی با ذهن و احساس و کنش. خودت را از اسارت  گذشته و تلخی واقعیت بیرون بیاور و کنش ذهنی ات را اینبار در دالان واقعیت تلخ اطرافت ، پخته تر از گذشته و جدی تر، ادامه بده . همین. از قضاوت هایم درباره ات عذر خواهم. نتوانستم نگویم.
پاسخ:
آقای اسکندری ممنون از محبتتان. راستش در وبلاگ نوشتن یا ننوشتن خیلی وقت است که برایم مسئله شده و چندین بار خواسته‌ام ننوشتن را امتحان کنم. یک بار که اعلام عمومی هم کردم (نمی‌دانم آن زمان شما خواننده‌ی این وبلاگ بودید یا نه) که فقط به خاطر اصرار یکی از خواننده‌هایی که برایم بسیار قابل احترام هستند، اینجا نوشتن را از سر گرفتم.
ولی این بار برای ننوشتن تصمیم خاصی نگرفته‌ام. هر بار خواسته‌ام چیزی بنویسم حس بدی به من دست داده و از خیرش گذشته‌ام. وقتی یادم می‌افتد به خاطر ایده‌ی احمقانه‌ی من چند نفر اشک ریخته‌اند، چند نفر حال بدی را تجربه کرده‌اند، و یک نفر برای اولین بار در زندگی‌ام گفته از من نمی‌گذرد، دیگر نمی‌توانم مثل سابق دست به قلم شوم. پست قبلی بیشتر از همه برای من سنگین بود.
خودم دوست دارم این احوالات بگذرد و دوباره اینجا شروع کنم. ببینم چه می‌توانم کرد. 
در پاسخ به پیام خصوصی خواننده‌ای که نوشته بود از من می‌گذرد:
ممنون. امیدوارم از این به بعد مسئولانه‌تر بنویسم و امیدوارم چنین اتفاقاتی دیگه اینجا تکرار نشه.
 سلام. من هم قبلا در شرایط تقریبا مشابه شما بودم... داستانش جالب و طولانیه، بمونه برای بعد، ولی بهترین کار الان اینه که از این فضای خون و  مرگ و عذرخواهی دربیایی. برای همین چارش اینه که زودی یه پست کوتاه بنویسی و این پست فعلی رو پشت سر بزاری. یالا پسر، یه پست الکی و کوتاه مثلا درباره اهمیت گباهخواری یا نگهداری زمینسبز  یا کمک به مستمندان یا ضرورت شرکت درانتخابات یا رنج پدر و محبت مادر یا دلاوران و نام آوران یا خنده بر هر درد بی درمان دواست، یا تلاش دشمنان برای فراموش شدن شوپنهاور، یا راه های مبارزه با میگرن یا چشمان سیه ولبهای  دلبرر، یا آینده صنعت هوا و فضا یا فضای مجازی یا مجاز بودن کنسرت، یاضرر های کنسرو یا کنسرواترها و اصلاح طلبها،یا اصلاحات ارضی یا منصور ارضی و مداحان سیاسی یا سیاست اقتصادی،یا اقتصاد مقاومتی یا مقاومت دربرابر دشمنان خاک و میهن، یا میهن پرستان مبارز، یا سربازان هنگ مرزی، با مرزهای امن سرزمین ایران، یا قاچاقبران مرزی، یا مبارزه باقاچاق مواد مخدر، یا شهیدان راه مبارره با قاچاق مواد مخدر، یا داستانهای کوتاه درباره مبارزه سربازان با قتچاق مواد مخدر یا گند زدن در داستان کوتاه درباره شهادت سرباز مبارزه با قاچاقچیان مواد مخدر یا هر مزخرف دیگر .... بنویس
پاسخ:
سلام. باشه یه مزخرفی می‌نویسم ولی امیدوارم خیلی هم مزخرف نشه. الان کارم زیاده، وقتم کمه، و مزخرف خاصی برای نوشتن پیدا نمی‌کنم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی