خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

«چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند»

جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۵۵ ب.ظ

به‌جای «چنان» و «چنین» هرچه می‌خواهید بگذارید؛ همیشه صادق است.

۹۵/۱۰/۱۷

نظرات  (۹)

اوهوم.....

:(
:(
:(
پاسخ:
چرا :( ؟!
۱۷ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۸ میثم علی زلفی
سلام
عبارتی که موضوع ندارد چطور صدق محمولش را کشف کنیم
و از آن طرف فقط ضدان ونقیضان می توانند در این عبارت قرار بگیرند
مثلا اگر بگوئیم درخت کور نماند و بینا هم نخواهد ماند. این دو صفت برای درخت از نوع ملکه و عدم است که اتصاف هر دوی انها به درخت کذب است.

به هر حال عبارت شما سالم نماند و ناسالم هم نخواهد ماند
با تشکر
پاسخ:
سلام، تا جایی که از منطق یادم مونده اینجا با دوتا عبارت سروکار داریم که چنان و چنین موضوع هستند. لازم نیست حتماً ضدان و نقیضان باشند، مثلاً می‌تونیم بگیم درخت نماند و صندلی نیز هم نخواهد ماند.
۱۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۸ کمی خلوت گزیده!
نیز و هم چرا با هم اومده؟
اصلش همینه واقعا؟!!!
پاسخ:
احتمالاً برای تاکید.
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
۱۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۵۶ میثم علی زلفی
همین مثال شما اگر یک موضوع مفروض و معهود نداشته باشد بی معنی است و با سوال چه چیزی مواجه است و امکان صدق و کذب ندارد
یعنی شنونده می پرسد چه چیزی درخت نماند و صندلی نیز نخواهد ماند ولی اگر موضوع ا ذکر کنید و یا مثلا موضوع معهود و در ذهن من و شما دمپایی باشد اینجا امکان بررسی صدق و کذب وجود دارد اما آیا می توان گفت دمپایی درخت نماند و صندلی هم نخواهد ماند. مگر دمپایی درخت بود که درخت نماند و صندلی بود که صندلی نخواهد ماند
در واقع اگر دقیقتر به این جمله و عبارت نگاه کنیم این عبارت به صورت زیر است:
فلان چیز چنان بود ولی چنان نماند و به چنین تبدیل شد و همان چیز که چنین شد چنین نخواهد ماند.
مثلا:
درخت(بالقوه) دانه بود ولی دانه نماند و درخت (بالفعل) شد و درخت(بالقوه) که درخت(بالفعل) شد درخت (بالفعل) نخواهد ماند (و ممکن است چوب شود)

حال اگر بپذیریم که نیاز به ضدان و نقیضان نداریم حتما در این عبارت باید واژگانی قرار گیرند که صدق حمل موضوع و محمول را در هر دو عبارت تضمین کنند.
و لذا عبارت ذیل صادق نیست به خاطر جمله اول:
درخت(بالقوه) کفش بود ولی کفش نماند و سنگ شد و درخت(بالقوه) که سنگ شد سنگ نخواهد ماند (و ممکن است چوب شود) (با این عبارت کار داریم خوب دقت شود)

اشکال مستشکل:
اگر شما قائل باشید که همه ی اشیاء قوه ی همه چیز شدن را دارند عبارت بالا نیازمند موضوع نیست.
در این صورت کفش قوه ی درخت شدن را دارد و همچنین قوه ی سنگ شدن را ولی به سنگ تبدیل شد. پس در این فرض آنچه که به عنوان چنین شدن مطرح می شود (یعنی سنگ) همیشه موضوع است و موضوع در جمله ای که پر رنگ کردید بدون اثر است. مثل درخت در مثال شما که آوردن و نیاوردن آن بی فایده است چون کفش سنگ شده است نه درخت سنگ

پس اگر قرار باشد با عبارتی که پر رنگ کردید جمله را بگوئیم به موضوع در جمله ی اول عبارت نیاز نیست
یعنی سنگ بالقوه کفش بود و کفش نماند و سنگ بالفعل شد
جواب:
اولا نیاز نبود این همه آسمان ریسمان ببافید(به خودم دارم جواب میدم) چون درخت بالقوه (دانه درخت) نمی تواند سنگ شود و اصلا معنی ندارد درخت بالقوه سنگ شود چون قوه هر چیزی همان می شود نه اینکه اشیاء قوه ی همه چیز شدن را ندارند بلکه از آن جهت که مانع برای همه چیز شدن دارند. یعنی مقتضی همه چیز شدن هست اما مانع برای همه چیز شدن هم هست. اما این اشکال شما نشان می دهد عبارت کاذب است نه اینکه نیاز به موضوع ندارد کما اینکه خود شما معترفید باید موضوع سنگ باشد ولو اینکه ذک نشود و به قرینه کلام متوجه ان شویم.
ثانیا بر فرض که بتواند هر چیزی همه چیز بشود و مانعی نباشد. آنچه در عبارت، فعل سنگ شدن برایش حمل شده است درخت باقوه(دانه درخت) است نه کفش‌، یعنی کفش الآن بالقوه است (معدوم است) (می گوید کفش بود) و درخت بالقوه (دانه درخت) موجود و لذا موضوع درخت بالقوه (دانه درخت) است نه کفش

پس بالا بری پائین بیای باید موضوع رو بیاری و مطلب بدون موضوع نماند و بدون موضوع هم نخواهد ماند(چنین و چنان هر دو یک واژه اند)
پاسخ:
فکر کنم بهتر است اول کمی درباره‌ی این مصراع حرف بزنم تا بدفهمی مرتفع شود. این مصراع در یکی از غزل‌های سیاسی حافظ است که در بیت اول شاعر به خود مژده می‌دهد که ایام غم نخواهد ماند. حالا به چه قرینه‌ای چنین حرفی می‌زند؟ به قرینه‌ی اینکه ایام شادی هم باقی نمانده. روزگاری که در آن حاکمانْ خوب بودند گذشت، دوره‌ی حاکمان بد هم خواهد گذشت.
پس مصرع را می‌شود این‌طور بازنویسی کرد: چنان (باقی) نماند چنین نیز هم (باقی) نخواهد ماند. با این حساب، بحث این است که چیزی نابود شده؛ چیزی بوده که باقی نمانده.
بنابراین ما با یک استقرا روبرو هستیم، حافظ از مشاهدات قبلی‌اش مبنی بر نابود شدن موقعیت‌ها و وضعیت‌ها نتیجه گرفته که وضعیت فعلی هم پایدار نخواهد ماند و به زودی تغییر می‌کند.
کامنت قبلی را هم اینطور ببینید: کسی می‌رود درِ دکان نجاری و صندلی‌ها را می‌بیند که روزی درخت بوده‌اند. به خودش می‌گوید درخت نماند، صندلی نیز هم نخواهد ماند. پس دیگر سؤال «چه چیزی درخت نمانذ نماند و صندلی نیز هم نخواهد ماند؟» ‌پیش نمی‌آید. خود درخت باقی نمانده و بعد هم صندلی باقی نخواهد ماند.
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۹:۴۴ میثم علی زلفی
اونکه حافظ فرمود که بسیار نیکوست و چند ماهی بیش تا پایان ظلم عمامه های کاخ نشین باقی نمانده است
اما فقط می توانم بگویم ارجع الی المنطق
آنچه شما فرمودید از بیت حافظ یعنی تغییر وضعیت ها و عدم پایداری موقعیت ها کبرای یک قیاس است و فقط موضوع است که قابلیت تغییر به عنوان صغرای قیاس را دارد نه اصل کبری یعنی:
صندلی یک شی است
هر شیئ ای چنان نماند و چنین نخواهد ماند
نتیجه صندلی چنان نماند و چنین نخواهد ماند
پس انچه قابلیت تغییر دارد موضوع است نه چنین و چنان
پاسخ:
من به این دقت نکرده بودم که میشه این مصرع رو اینطوری هم خوند. اختلاف ما در اختلاف خوانشمونه. البته من با خوانش خودم موافق‌ترم و فکر می‌کنم چنان و چنین موضوع هستند ولی خیلی هم مهم نیست. مهم اینه که چه ما خوشمون بیاد چه بدمون بیاد عمامه‌های کاخ‌نشین حداقل ۴ سال دیگه هستند!
۱۸ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۷ میثم علی زلفی

فقیهی که از دین برای خودش کاسبی فراهم کند و به دنبال هوای نفسش حرکت کند طعم تلخ خواری را خواهد چشید. و ان شاءالله این طعم تلخ را ما بکامشان می ریزیم.
دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره

تشکر از وقتی که گذاشتید
پاسخ:
من هم از شما متشکرم.
۱۹ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۱ کمی خلوت گزیده!
وای خدای من!
چقدر ذهنم درگیره که این شعر معروف حافظو تو ذهنم نبود... اصلا حواسم نبود مال حافظه! با اینکه به مناسبتی خوانده بودمش و در ذهن داشتمش...

یعنی وسط بحثای جدی تون پابرهنه!
پاسخ:
عوارض قریب‌الدفاعیه! :)
و اما درباره "عمامه های کاخ نشین "به جای مصداق گزینی بهتر است کمی موضوع یابی کنیم. البته گمان نمیکنم سرکار علاقه ای به مباحث سیاسی در این جا داشته باشید؛ ولی خیلی دوست دارم بدانم مشکل ظهور این جریان یا طبقه مشئوم ِموسوم به عمامه های کاخ نشین را در کجا می‌بینید؟ چه شد که از نظریه تقوای مدیریتی در آغاز انقلاب -که هیچ کس جرات سوال و خدشه به آن را نداشت - اکنون رسیده‌ایم به اینجا؟ آیا مکانیسم‌های سیاسی انتخاباتی ما را به اینجا کشاند؟ آیا مشکل در عدم آگاهی مردم یعنی انتخابگران است؟ آیا این نشانه‌ای از اضمحلال دموکراسی است؟ که حتی عمامه داران را که بیشتر به خدا و قیامت (این دو عنصر کنترل درونی) منسوب و مقرونند، به چنین پرتگاهی از سقوزط رسانده است؟ یا مشکل دموکراسی نیست بلکه مشکل در تلقی ها و... خلاصه درد زیاد است و موضوع دراز .
پاسخ:
فکر کنم بهتر باشد در یک پست جداگانه به این موضوع بپردازم. چون به قول شمل موضوع دراز است. هر موقع فرصت کنم درباره‌اش خواهم نوشت ان‌شاء الله.
جناب اسکندری، مشکل از بی تقواییه، فرقی هم نداره عمامه به سر باشی یا نه، عمامه ات سفید باشد یا مشکی و ...تقوا نباشه یعنی هیچی نداره و این درحالیه که یه مسول تقواش باید و باید بیشتر مردم عادی باشه، و کسب تقوا امر درونیه!
پاسخ:
اجمالاً مخالفم، تفصیلش باشد برای پست جدید موعود.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی