خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

سرطان

پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۱۸ ق.ظ

نیمه‌شب هست و بر لب جوبار

باز تنها نشسته‌ای، بیدار

 

باد جرأت نمی‌کند بوزد

زیر شلاق‌های این رگبار

 

خیس گشته تمام پیرهنت

همچو چشمت در اوّلین دیدار

 

می‌نشینم کنارت و احساس

می‌کنم هست بینمان دیوار

 

می‌زنی تسخرم: «مریض نشوی!»

شده سهمم ز گفتگو لیچار

 

می‌کنم بغض و می‌روم در فکر

بی‌صدا همچنانِ یک مردار

 

خوش زمانی کنار هم بودیم

قلب‌هامان ز عشق هم سرشار

 

چه شد آن نغمه‌ها و زمزمه‌ها؟

کو شب وصل و بامداد خمار؟

 

ناگه افتاده بارش از تک‌وتا

چاک‌چاک گشته ابرهای بهار

 

می‌زند آفتاب از دماغه‌ی کوه

می‌کند پاره جامه‌ی شب تار

 

می‌کنم روی سویت و خواهم

که ببینم دوباره‌ات رخسار

 

آه، باور نمی‌کنم که چنین

گشته‌ای فسرده و بیمار

 

نعره‌ای می‌کشم به ناگاهان

می‌شوم خود از آن صدا بیدار

 

بسترم خالی از حضور تو و

شده کابوس هر شبم تکرار

 

***

 

بود چیزی سیه در آن منظر

که مرا همچنان دهد آزار:

 

سرد و خاموش بود و بی‌هیجان

چشم‌هایت در آخرین اسحار

۹۵/۰۹/۱۸

نظرات  (۴)

۱۸ آذر ۹۵ ، ۰۶:۴۳ کمی خلوت گزیده!
شده کابوس هرشبم تکرار...  :'(
۱۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۸ کمی جلوت چشیده با نظر از نوع فطرت منتها الیه سمت چپ
ببین ، اون چی  بود؟ آهان چوب خدا صدا داره، آره اون خوبه! حالا یا داره یا نداره مهم نیست، خوبه، یا .... یا اون هم پیاله باحالت ، اونم بد نیست، آره اون افسر دهن گشاده! اصلا همین سوررءال خودمون.... آب و آذر. آره همین خیلی خوبه، احسنت. بنویس داستان کوتاه ، بلند، متوسط، نیمه کاره ، سور ، واقعی، افسانه، تاریخی، و خلاصه هر چی که هست ولی جون همون داستان ای کاش اثر گذارت شعر نگو! نه کهنه، نه نو، نه در حال گذار .... خلاصه بی خیال شعر شو ! خوب؟ 
پاسخ:
خوب شد شما نظر دادی! منتظر نظر شما نشسته بودم. :)
اگه شما قول بدی دیگه بامزه نباشی، منم قول میدم دیگه شعر نگم! خوبه؟ قبول؟
۲۱ آذر ۹۵ ، ۱۰:۱۴ خیلی نقمت ندیده خاص
چقدر کم ظرفیتی رفیق! بامزگی من هم یه جورشه دیگه؟ یکی جدی تر و یکی شوخی تر! عیبی داره ! منم اینجوری احساسم رو درباره شرّات میگم . تو این وانفسای کسادی وبلاگ جماعت من اینجور ظاهر میشم اگه بدت میاد اصلا نیام؟ 
پاسخ:

بله دوست گرامی، اگه می‌خوای اینجور ظاهر بشی قربون دستت اینجا ظاهر نشو.

۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۸:۱۸ کمی خلوت گزیده!
اگر زیرش نوشته می شد شاعر: فلان شاعر معروف، روی مشکلات وزنیش چشم پوشی می‌شد، یا حتی هرجا روون نبود، چند بار تلاش می شد تا با تعویض جای استرس های کلمات، روون بشه...
بعد دیگه کسی نمیومد بنویسه این مدلی!
بی تربیت اسم منم مسخره کرده! :/
ایششششش... :[]
پاسخ:
شما به بزرگواری خودتون ببخشیدش، جوونی کرده! :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی