خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

چوب صدادار خدا

سه شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۶:۰۲ ب.ظ

افسر گشت کلانتری یک تبعه‌ی افغانستانی را گرفته و آورده کلانتری، به جرم تبعه‌ی غیرمجاز بودن. افسر نگهبان از همان ابتدا شروع می‌کند به تحقیر کردنش. می‌گوید روی یک پا بایستد و دستانش را بالا بیاورد. به این هم اکتفا نمی‌کند و می‌گوید زبانش را هم دربیاورد. خودش بلندبلند می‌خندد و سربازها را هم وامی‌دارد که بهش بخندند. به محض اینکه می‌خواهد برای حفظ تعادل دستش را به دیوار بگیرد یا پایش را بر زمین بگذارد، سرش داد می‌زند و با تهدید نمی‌گذارد.

افسر نگهبان چند دقیقه‌ای به حیاط کلانتری می‌رود و در همین موقع گوشی افغانستانی داخل جیبش زنگ می‌خورد. گوشی را برمی‌دارد و شروع می‌کند به حرف زدن. افسر نگهبان تا متوجه می‌شود شروع می‌کند به داد و بیداد. کمربند یکی از ارباب‌رجوع‌ها را می‌گیرد و افغانستانی را می‌برد جایی که دوربین‌ها نبینند، با کمربند شلاقش می‌زند، به جرم ایرانی نبودن. افغانستانی اشک می‌ریزد.

افسر نگهبان دوباره وارد حیاط می‌شود، در حال پایین رفتن از پله‌ها تعادلش را از دست می‌دهد و زمین می‌خورد. پایش می‌رود داخل شیشه‌ی آفتابگیر زیرزمین. شیشه با صدای گرومپ خرد می‌شود، پایش زخم می‌شود و شلوارش پاره. سربازها بلندبلند بهش می‌خندند. فرصت را غنیمت می‌شمارم، افغانستانی را می‌برم جایی که دوربین‌ها نبینند، می‌گویمش وقتی آزاد شد زنگ بزند به ۱۹۷ و بدرفتاری افسرنگهبان را گزارش کند. امیدوارم نترسد.

۹۵/۰۸/۱۸

نظرات  (۶)

۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۱:۰۰ فاطمه نظریان
ای وای من! باورم نمیشه! خیلی سر‌درد گرفتم...
پاسخ:
ای بابا! کاشکی ننوشته بودم اینو.
۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۱:۱۷ کمی خلوت گزیده!
آخییییی... دلم خنک شد... مردک عقده ای روانی...
پاسخ:
یادم نمیاد هیچ‌وقت از زمین خوردن کسی اینقدر ذوق کنم. پاچه‌شو زده بود بالا داشت پای خونی و شلوار پاره‌اش رو نشونم می‌داد. کم مونده بود بزنه زیر گریه. منم با یه لبخند به پهنای صورت داشتم نگاهش می‌کردم. بنده خدا دید از من ذره‌ای همدردی ساطع نمیشه لنگان‌لنگان رفت پشت میز افسر نگهبانی.
۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۲۶ میثم علی زلفی
خاک بر سر خ..ش کنن
عذر می خوام البته بعدش!
پاسخ:
حالا خر چه گناهی کرده که سانسورش می‌کنید؟! :)
عحب. خدا همه کسانی را که اختلال سادیسم دارند شفا بدهد، یا حداقل اطرافیانشان را نجات بدهد. 
پاسخ:
آمین. :)
عقده، عقده، عقده

یک مشت عقده‌ای. 

بذار تا فحش ندادم برم بیرون. شمام نمون اونجا. 
پاسخ:
مگه دست منه؟!
تو فکر افغانیم... چ سریع آهش افسره رو گرفت!!!
کاش افسره درس بگیره... براش توضیح بده شاید عاقل شه!
پاسخ:
سربسته سعی کردم حالی‌اش کنم ولی به این راحتیا حالی‌اش نمیشه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی