خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

در انتها کلمه نبود

پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۵۲ ب.ظ

غروب شده بود، هنوز کنار برکه نشسته بودیم. جیرجیرک جیرجیر می‌کرد، قورباغه قورقور، و کلاغ قارقار. تو محو پایین رفتن خورشید بودی و من آن ترانه را زمزمه می‌کردم که هیچ‌گاه برایت نسرودم.

۹۵/۰۶/۱۱

نظرات  (۹)

سلام بیا تا حرف نو بشنوی و آن ترانه را زمزمه کنی!
پاسخ:
سلام، ارجاعتون میدم به پست «آخرین سنگر».
ها؟ 

پاسخ:
ها!
شبیه شعر بود به غیر از قور قور قورباغه!
پاسخ:
چرا؟! مگه قورباغه دل نداره؟ :)
از کتاب هایی که می‌خونید چه خبر؟

الان چه کتابی رو می‌خونید؟
پاسخ:
قبلا که نگهبان فرمانداری بودم فرصت بیشتری برای کتاب خوندن داشتم. توی کلانتری از صبح تا شب داریم می‌دویم برای همین فرصت کمه. ولی هر از گاهی که وقت می‌کنم کتابمو جلوم پهن می‌کنم. الان دارم مثنوی می‌خونم به‌علاوه‌ی برادران کارامازوف. فکر نکنم لازم باشه توضیح بدم که چقدر فوق‌العاده هستند.
برادران کارامازوف با ترجمه کی؟ راستش من چند وقت پیش اتفاقا می‌خواستم بخونمش خیلی هم سرچ کردم؛ یکی دو جا نوشته بودن ترجمه کاملا مناسبی ازش تو ایران نشده یعنی هیچ کدوم اونقدری که باید به متن اصلی نزدیک نیستن. مثلا در مورد صالح حسینی گفته بودن با توجه به این که داستایوفسکی نثرش ساده بوده و ویژگی خاصی نداشته صالح حسینی به غیر از متون مربوط به کتاب مقدس تو باقی متن خیلی ادبی و ... ترجمه کرده که شبیه نثر ساده نویسنده نیست از طرف دیگه مثلا پرویز شهدی متن رو ساده ترجمه کرده ولی تفاوتی بین متون آورده شده از کتاب مقدس با متن اصلی قائل نشده و... این بود که منصرف شدم و گفتم نهایتا بعدا یه وقتی ار کتابخونه بگیرمش(چون معمولا کتاب‌هایی که می‌خوام یخونم رو دوست دارم بخرم). الان دلم خواست ولی. :( 
:)
هر چند یه کتاب دیگه دستمه که باید بخونمش.

+ :) قور قورش به باقی شعر نمی‌خوره.
++ یاد شعر نیما افتادم: قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟


پاسخ:
صالح حسینی رو می‌خونم، خیلی هم توی بحر تناسب ترجمه و متن اصلی نمی‌رم؛ «آب دریا را اگر نتوان کشید/ هم به‌قدر تشنگی باید چشید». آنچه برایم اهمیت داره اینه که متن حاضر حالمو خوب می‌کنه، چه اهمیتی داره که میزان قرابت این متن با آنچه دویست سال پیش در سر یک مرد روس می‌گذشته چقدر باشه؟

+ آها از اون لحاظ!
++ خوب شعریه برای یادش افتادن.
ببخشیدها! این چیزی که دارید می‌خونید همون چیزیه که صد سال پیش تو سر اون مرد روس گذشته‌ها! والا! :)
من فکر می‌کنم تا حدودی مهمه. لااقل برای من این‌طوره. آدم با نثر نویسنده آشنا می‌شه. و بالاخره مترجم هم باید موقع ترجمه این مسائل رو در نظر بگیره. در هر حال با اون بیت موافقم؛ بله. بخونید حالش و ببرید!

+ روزبه نعمت اللهی هم خوندتش(داروگ رو). به نظرم بد نیست خوب خونده.

پاسخ:
بله، ظاهرا اونه ولی چه بسا تفاوت‌های زیاد! هرچقدر هم مترجم قوی باشه ترجمه متن اصلی نمی‌شه به دلایل فلسفی و زبان‌شناسانه.
بله، صددرصد مهمه ولی برای مترجم. برای خواننده‌ای که همین دو گزینه رو پیش رو داره، گزینه‌ی سوم یعنی نخوندن کتاب بدترین گزینه‌ی ممکنه.
به هر حال خوندن این کتاب رو قطعاً پیشنهاد می‌کنم. :)

+ من فقط نسخه‌ی لطفی-شجریانش رو شنیدم و چقدر عالیه!
بود! آخرش بود! من خودم دیدم. کلمه بود. یه کلمه تنها! منتها محو، روشن و تیره ،کوررنگ اگر نباشی باید دیده باشی. کلمه بود، درشت بود، محو بود. و لغزان . هرچه کردم نتوانستم آن را ثابت ببینم، گاهی مثل روزگار بود، گردان و نا مطمئن، گاهی مثل کوه بود ولی در سینه یک مرد بزرگ، گاهی بلند مثل قامت بابا، وقتی در گردونه هول، لرزان مثل دل مادر، کلمه بود. کلمه ! دیدمش. خودم دیدمش، در انتها سرخ بود انگار کن یه گلوله خورده باشد به گلوی پسربچه ای شش ماهه، شاید گلوله ای بود که سینه گاندی را شکافت. گلوله؟ اصلا چرا گلوله؟ شاید سرخ اش از گل بود، شاید خوشبو چون گلاب یکی شاهد بازاری و دیگری شهراشوب پرده نشین! شاید خاک بود و ابوتراب می‌بوسیدش، شاید کبودی بازویی بود که باز ابوتراب می‌بوسیدش! شاید لبی بود باز شده به ذکر: ای دوست. ای دوست ای دوست ....
این ابوتراب کیست که در پایان همه چیز هست؟ دلم پایان میخواهد با ابوتراب، ابوتراب می‌خواهد، گلوله و گل می‌خواهد، مادری به بزرگی همه رنجها، اشکی به روانی همه حرفها ... دلم پایان می‌خواهد.    
پاسخ:
زیبا بود ولی نامفهوم. به‌هرحال ممنون.
سلام.
با یه بخش‌هایی از حرفتون موافق نیستم ولی باشه بعد؛ شما کتاب و بخونید بعد راجع بهش و ترجمه و... حرف می‌زنیم. :)

نه بابا! همین دو تا نیست. چند تا ترجمه ازش شده. من این‌ها رو مثال زدم.
حتما. :)

+ سعی می‌کنم برم اون رو هم بشنوم.
پاسخ:
سلام
پس بذارین تمومش کنم بعدش درباره‌اش حرف بزنیم.
اساساً جهان زیبا و نامفهوم است. شما مفهومی در جهان میشناسی که بتوان برآن تاکید و قطعیت داشت؟ 
مثلا همین در انتها کلمه نبود هم، زیبا بود و نامفهوم. اصلا بخش مهمی از زبان تنها برای خود گوینده معنی تثبیت شده دارد، برای دیگران لغزان و منتهی به تعبیر است. مردم با آن بازی میکنند. تصور کن شعر هم باشد، دیگر بیا و درستش کن. خودت گویی و خودت خندی . معرکه ای است این زبان. این دریای تعبیرهای چند گانه مکرر و چند وجهی.
اصلا مرده شور هرمنوتیک را ببرد.  
پاسخ:
نامفهوم رو به‌عنوان ذم نگفتم. خواستم بگم خیلی نفهمیدم منظورتون رو. البته با این چیزهایی که در این کامنت نوشتین موافقم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی