خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

غریبه با خود

يكشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۱۴ ب.ظ

نمی‌دانم از کی شروع شد. اصلاً آیا نقطه‌ی شروعی داشت؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که مدتی است سوار قطاری شده‌ام؛ قطاری که می‌رود و می‌رود و مرا از خود دورتر می‌کند. نقطه‌ی کوچکی هنوز دیده می‌شود؛ انگار من باشم که هنوز در ایستگاه مانده‌ام و برای خودم دست تکان می‌دهم. پشت آخرین واگن قطار ایستاده‌ام و به آن نقطه خیره شده‌ام. هرازگاه به سر و صورت و بدنم دست می‌کشم و ناباورانه می‌گویم: «نه، این من نیستم!»

من از خود بیرون افتاده‌ام و هرچه می‌کوشم نمی‌توانم داخل شوم. ماه‌هاست که در گرما و در سرما پشت در مانده‌ام. هرچه در می‌زنم کسی باز نمی‌کند. دارم کم‌کم فراموش می‌کنم که آن داخل چه شکلی بود. دارد کم‌کم باورم می‌شود که آواره و بی‌خانمان و بی‌پناهم. دارم کم‌کم عادت می‌کنم به چمباتمه زدن و خوابیدن در برهوت. دارم کم‌کم فراموش می‌شوم.

قبل‌ترها زندگی شیرین بود. یادم نمی‌آید از کی این‌قدر تلخ شد. نمی‌دانم چرا اینطور شد؛ قرار نبود اینقدر دردناک باشد. مدتی با آرزوی مرگ، زندگی را دوام می‌آوردم؛ حالا حتی چنین آرزویی ندارم. همه‌چیز از من دریغ شده، حتی مردن، حتی آرزوی مردن. نمی‌دانم حالا زندگی را چطور دوام می‌آورم. به عقب که نگاه می‌کنم، به این چند ماه یا حتی چند سال، باورم نمی‌شود با این پای لنگ چطور خودم را در این بیراهه کشیده‌ام، به‌دنبال راهی. راهی که هیچ‌وقت پیدا نشد. باورم نمی‌شود که هنوز زنده‌ام، که هنوز اثر می‌گذارم و اثر می‌پذیرم. باور نمی‌کنم که هنوز کسی هست که باور نمی‌کند.

تیر سربازی میان این تیرهایی که هر لحظه به سمتم پرتاب می‌شوند، تیر دعایی است برای خودش. همان سربازی تف و لعنت و اخ و پیف که همیشه ناسزایش گفته‌ام، حالا قرار است چند روز دیگر در آغوشم بگیرد و از دست خود نجاتم دهد. سربازی حالا شده همه‌ی امید من، که مرا ببرند و دو سال دیگر یک من دیگر برگردانند. می‌دانم، دو سال از زندگی‌ام حرام می‌شود. به درک! مگر بقیه‌اش حلال بود؟ سربازی حالا آخرین کورسوی امید است، وقتی نه امیدی به من است، نه به غیر، نه حتی به عزرائیل. کاش این چند روز زود تمام شود تا اوّل اسفند.

۹۴/۱۱/۲۵

نظرات  (۱۰)


"سرنوشت او آن بود که حکمت خود را جدا از دیگران بیاموزد یا حکمت دیگران را خود با سرگردانی در گیر و دار عالم بیاموزد."
چهره مرد هنرمند در جوانی، جیمز حویس
ترجمه منوچهر بدیعی

یاد این افتادم.

+  با خودتون صحبت کنید. با صدای بلند صحبت کنید. یا بنویسید. از خودتون سوال بپرسید. بپرسید و بپرسید...  با خودتون حرف بزنید و کند و کاوش کنید... شاید بهتر باشه به جای تلاش برای برگشتن به قالب قبلی اول خودتون رو کاوش کنید. اگر از اون قالب راضی بودید الان ازش بیرون نبودید. باید با کسی که هستید صحبت کنید و بعد ممکنه کم کم به همون کسی که براش دست تکون می‌دید نزدیک بشید یا ممکنه تصمیم دیگه‌ای بگیرید. به هر حال گمونم باید از خودتون حرف بکشید. بذارید با شما صحبت کنه... پشتش وایستید...


پاسخ:
ممنون از راهکارتون.
هاهاها . بدم نیست ها! دو سال بعد مرد میایی بیرون . اینقده بد نیست که اینطوری عزا گرفتی و خودم و خودت و گم شدن راه انداختی! ارام باش جانم آرام باش . دوسال ...... ها ها ها  
پاسخ:

همین شما که حتی جرأت نمی‌کنی با اسم خودت کامنت بذاری کافیه برای جامعه‌ی مردان! راستی شما لمعه و کفایه رو هم با همین دقت می‌خونی؟ این فهم ۱۸۰ درجه مخالف متن نوبره!

خوووب می فهمم از چی دارین حرف می زنین.
پاسخ:
چقدر بد! واقعاً ترجیح میدم هیچ کسی نفهمه از چی دارم حرف میزنم.
۲۶ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۲۴ میثم علی زلفی
از کجا فهمیدی این بنده خدا لمعه خونه که حرف از لمعه و کفایه زدی؟؟
------------------------------------------
لا ادری می تواند نتیجه ی دو طرز فکر کاملا متفاوت باشد. یکی ثمره نور و یکی ظلمت
شاید وقتش رسیده بیش از پیش در کلام اهل بیت قدم بزنی!
-----------------------------------------
بنده آموزشی سربازی رو رفتم. به نظرم خیلی لذت بخش بود همه ی آن سختی ها
پاسخ:

این یکی از کراماتی است که خدا به سربازان، چند روز مانده به اعزامشان، عطا می‌کند. اصلاً همین‌که کامنت را می‌بینی می‌فهمی طرف چه‌کاره است و چی خوانده! امیدوارم جناب ناشناس بیشتر از این ادامه ندهد، چون با یک نظر دیگر می‌شود آدرس وبلاگ و چیزهای دیگرش را هم فهمید؛ خوبیت ندارد. بگذارد همین مقدار دوستی و احترامی که بینمان هست، بماند. شما که اینقدر در کلام اهل بیت قدم زده‌ای، به این جناب ناشناس ما بگو که احادیث زیادی داریم در تحذیر دادن از لودگی. مگه نه؟!

البته شما چون فقط دو ماه آموزشی را رفته‌ای این کرامت بهت عطا نشده. آموزشی که اردو هست. سربازی دو ساله نه دو ماه. شما سربازی نرفته‌ای، اردو رفته‌ای.

البته باید می گفتم که این حد از ناامیدی رو درک نکردم. بیشتر با بخش اول متنتون ارتباط برقرار کردم. 
اما بعد از عبور از این مرحله، احساس تولد دوباره، خیلی دلپذیره.
امیدوارم به زودی اتفاقاتی رقم بخوره که از این پیله دردناک بیرون بیاین.
پاسخ:

خب، بهتر شد :)

ممنون. ان شاء الله.

۲۶ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۴۵ میثم علی زلفی
کرامت لیاقت می خواهد ربطی به دو ماه و 100 ماه ندارد. قطعا ما لیاقت چنین مسائلی را نداریم و البته شما از دسته فوق کرامت هستید که فرمود:
حبیب من که پا نکوبید و پست نداد    هنوز مانده به اعزام صاحب کرامت شد
به هر روی موفق باشی

پاسخ:
خوبه، پس منو شناختی. شما هم موفق باشی.
چند بار این متن رو با فاصله خوندم و هر بار واکنش متفاوتی داشتم. یه بار عصبانی شدم یه بار ناراحت و یه بار خوشحال!
میدونین چی تو متنتون موج میزنه؟ "من"!
من اگر جای شما بودم، دوست داشتم یکی از راه برسه و محکم بزنه توی گوشم و بعدش بهم بگه فکر کردی کی هستی که میخوای لوکوموتیوران قطار زندگیت خودت باشی و هر جا دوست داشتی سر قطار رو کج کنی و بپیچی یا وایسی؟!
دوست دارم اگر عصبانیت طرفم کمتر شد بهم بگه اصلا چرا فکر میکنی خودت میتونی تنهایی راهت رو پیدا کنی و اصلا چطوری میتونی بفهمی پشت اون کوهی که ندیدی چی هست که سرقطارت رو کج کردن؟!
دوست دارم وقتی طرفم آروم شد بهم بگه خوشبحالت که میدونی کاره ای نیستی و همه کاره یکی دیگست. دوست دارم بهم بگه فرقت با بقیه همینه که اونا نمیدونن و تو میدونی. دوست دارم یواشکی بهم بگه نکنه ناشکری کنی! بگه بهم اینقدر تقلا نکن. برو راحت بشین سر جات و دستت رو بذار پشت سرت و به آسمون نگاه کن و خیالت راحت باشه یکی هست که خیلی هواتو داره.
پاسخ:

ممنون برای این کامنت. چند بار خوندمش. باز هم می‌خونم و به حرفاتون فکر می‌کنم.

پیوست: پاراگراف اولش خیلی خوب بود. فکر کردم داستانه.

+ اگر فرصت کردید پیشنهاد می‌کنم کتاب جیمز جویس رو بخونید.
++ کی باید اینجا منتظر پست جدید بود؟
پاسخ:
:)
+ پس برم پیداش کنم.
++ قبل از اینکه برم یه پست دیگه میذارم. بعدشم خدا می دونه.
نمی‌دونستم به جبر اعتقاد دارید وگرنه راجع به مسائل روانکاوی کامنت نمی‌ذاشتم و وقت صرف نمی‌کردم که در نهایت از راهکارم ممنون باشید! :))
شاد باشبد.
پاسخ:
:))
نه، جبری نیستم. سعی میکنم عمل کنم به راهکارتون، هرچند خیلی کار سختیه. خیلی وقته با خودم حرف نزده ام.
حالا جدی جدی فردا باید برید سربازی؟ اگر تونستین از تجربیاتتون برای خواننده های خیال دست بنویسید.

انشالله که این سربازی آنچنان موجب خیر و برکتهای مادی و معنوی در زندگیتون بشه که خودتون باور نکنید!
در پناه حق
پاسخ:
بله، خوشبختانه یا متأسفانه شوخی ندارند! :)
حتماً، قصدش رو دارم که بنویسم اونجا چه خبره.
خیلی ممنونم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی