خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

بلا به‌مثابه‌ی خورش*

يكشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۷ ب.ظ

سرماخوردگی را دوست دارم. ضعفی ملایم با خود دارد و حالی میان خواب و بیداری. نه آن‌قدر خوابی که رها باشی و نه آن‌قدر بیدار که طغیان کنی. حالِ پاک شدن امّا از همه دلگرم‌کننده‌تر است. سرما که می‌خورم، خوشحال می‌شوم؛ یعنی خدا هنوز رهایم نکرده.

 

* این را چندوقت پیش «ع» برایم پیامک کرد:

«نقل است که آن روز که بلایی بدو نرسیدی گفتی: الهی! نان فرستادی، نان خورش می‌باید. بلایی فرست تا نان خورش کنم.» (عطار، تذکرة الأولیاء، ذکر بایزید بسطامی)

۹۴/۰۷/۱۹

نظرات  (۱۸)


دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
گلگشتِ چمن با دل آسوده توان کرد
آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست
نمی‌دونم چرا رابطه من با خدا یه طوری شده که هیچ‌جوری درست نمی‌شه. اصلا دیگه نمی‌فهمم.  ... :))

سرماخوردگی رو دوست دارم (به شرط این که با گلو درد شروع نشه) و اون حس خلسه رو.  البته این روزا وقتش نیست. :)
امیدوارم هر طور خوشید همون‌طور باشید.

پاسخ:

تو مگو ما را بدان شه بار نیست

با کریمان کارها دشوار نیست (مولانا)

مشکل از خودمونه. حواسمون به خدا نیست.

ممنون.

l
من سلام نکردم. سلام. وقتتون بخیر. :)
پاسخ:
سلام :)

سلام. شما چه می‌دونید؟ شاید اذیتم کرده.
تلخ کنی دهان من، قند به این و آن دهی
نم ندهی به کشت من، آب به دیگران دهی

 من با خدای خودم شما با خدای خودتون. :))


پاسخ:
سلام. حق با شماست. نباید تعمیم بدم.
اشتباه نوشتم:
تلخ کنی دهان من، قند به دیگران دهی
نم ندهی به کشت من، آب به این و آن دهی

۲۱ مهر ۹۴ ، ۱۳:۴۱ میثم علی زلفی
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود رسم بنده پروری داند
توقع ریشه ی آزردگی های ما از دیگران است چه آن دیگری خدا باشد چه نباشد.
وقتی متوقع  بودیم از اینکه به کشت دیگری آب بدهد ناراحت می شویم.
راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

عرفانتان مستدام (نگاهت خیلی زیباست این نگاهو خیلی دوست دارم)
پاسخ:
بله، ریشه‌ی اصلی راضی نبودن از وضع فعلی است.

می‌خواستم بگم از مخاطبینتون بخواین ارتباط دیگران رو با خدای خودشون به خودشون بسپارن. :)))
 البته می‌دونم یه فضای عمومیه و اگه قرار بود کسی چیزی نگه اصلا نباید مطرح می‌کردم. در هر صورت به نظر من یه ارتباط شخصیه. البته من قصدم این بود که از خود شما یه چیزی بپرسم ولی شاید وقتی دیگر.
سلام.


پاسخ:
سلام
درسته، ارتباط هرکسی با خدا ارتباطی شخصیه. سوال رو هم هر وقت صلاح دونستید بپرسید.
۲۳ مهر ۹۴ ، ۰۱:۳۸ میثم علی زلفی
میشه آقای خیال دست یا دوستانی که اصرار دارند خدا سازی کنن وجود داشتن یک خدا برای هر نفر رو با وجود واحد و احد بودن خدا از منظر دین و نگاه آیات و روایات توضیح بدهند؟ میشه بگند اینکه ارتباط هر کسی با خدا شخصیه چه ربطی به این داره که هر کسی خدایی برای خودش داره؟
آیا اینکه بگوییم هر کسی یک درجه فهمی از خدا دارد. ایا این سبب می شود که تعدد خدا داشته باشیم. من اگر در ذهنم یک خدایی خیالی ساختم و یک سری قواعد ارتباطی هم برایش ساختم دلیل بر این است که آن خدا هست و این ارتباط صحیح است.
قرآن می فرماید:
قل تعالو الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا تعبدو الا الله
یعنی بگو بیایید در کلمه ی مساوی بین ما شما با هم صحبت کنیم. آن کلمه که هم ما قبول داریم و هم شما چیست؟ اینکه غیر از خدا را نپرستیم.
حالا با این حساب و حرف دوستان ما خدای خودمان را نقطه مشترک بگیریم یا آن خدا را که شما می فهمید؟
با این حساب خدا راهکاری داده است که هیچ وقت میسر نمی شود.
ما حرف دین را اینطور فهمیدیم اگر شما جور دیگری فهمیدید لطفا قرائت خود را بادلیل بگویید.
پاسخ:

راستش من تعجب کردم از این کامنت. به نظرم موضوع خیلی روشنه. ببینید، اینجا بحث متافیزیکی نیست. فرض اینه که ما همگی مسلمون هستیم و به وحدانیت خدا باور داریم. پس اینکه خدا از نظر متافیزیکی یکی هست، اصلاً محل بحث ما نیست. وقتی گفته میشه که «من با خدای خودم شما با خدای خودتون» خدا سازی صورت نگرفته! منظور همون تعدد فهم‌ها از خدا و تعدد رابطه‌ها با خدا هست؛ یعنی بحث سویه‌ی معرفت‌شناختی و اگزیستانسیالیستی داره. امیدوارم سوء تفاهم رفع شده باشه چون خیلی عجیب و دور از انتظار بود.

۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۰:۰۷ میثم علی زلفی
سوء تفاهمی نبوده از اول، بنده در وسط صحبتم درست وسط آن گفتم اگر منظور فهم های متفاوت است. این فهم های متفاوت دلیل بر هر ارتباطی که من بخواهم برقرار کنم نیست.گفتم:
«آیا اینکه بگوییم هر کسی یک درجه فهمی از خدا دارد. ایا این سبب می شود که تعدد خدا داشته باشیم. من اگر در ذهنم یک خدایی خیالی ساختم و یک سری قواعد ارتباطی هم برایش ساختم دلیل بر این است که آن خدا هست و این ارتباط صحیح است.»
به عبارت دیگر آیا می توانم بگویم هر کسی و خدای خودش؟ ظاهرا به لوازمات این حرف توجه نشده است. (امیر المومنین می فرماید بالاترین درجه خداشناسی این است که برای خدا هیچ تصوری نداشته باشی. چرا که این تصور منجر به محدود شدن خدا و خدا سازی می شود. بنابر این هر کسی و خدای خودش خلاف تعالیم اهل بیت و مسیری است که آنها برای رشد و تعالی تعریف کرده اند)
بعد به عنوان دلیلی بر رد اینکه قرآن این حرف را که هر کسی خدای خودش (ولو از نظر فهم ) را قبول ندارد آیه ای آوردم. آیه می گوید: بیاییم بر سر مشترکات صحبت کنیم. مشترک این است که غیر خدا را نپرستیم.
اگر بگوییم فهم ها متفاوت است. پس مشترکی حاصل نشده است تا از آن شروع به صحبت کنیم.
اگر بگوییم فهم ها متفاوت هست ولی منظور از مشترک یک ذات مشترک به نام خداست. باز اینجا فهم ها را دخیل در موضوع ندانسته. یعنی نباید بگویی چون فهم ها مشترک نیست پس من و خدای خودم تو و خدای خودت نه! این حرف درست نیست. باز هم یک خدا بیشتر نیست و همه با همان خدا ارتباط می گیرند.
ضمن اینکه آیه از الله صحبت می کند نه رب و الله جامع تمام صفات است و هیچ نقصی بر آن نیست و محدودیت پذیر هم نیست.
پاسخ:

البته این بحث شما ارتباطی به موضوع این پست ندارد ولی چون بحث مطرح شده جواب می‌دهم.

نوشته‌اید «آیا اینکه بگوییم هر کسی یک درجه فهمی از خدا دارد. ایا این سبب می شود که تعدد خدا داشته باشیم» خیر، باعث تعدد خدا (به لحاظ متافیزیکی) نمی‌شود ولی باعث تعدد فهم از خدای واحد می‌شود. نمی‌دانم با تفکیکی که کانت بین نومن و فنومن قائل بود آشنایی دارید یا نه، ولی چیزی شبیه به آن می‌تواند از ما دستگیری کند. برای تقریب به ذهن شعر را مثال می‌زنم. فرض کنید من و شما یک بیت شعر می‌بینیم و آن را می‌فهمیم. ولی طبیعی است که فهم من از آن بیت شعر ضرورتاً منطبق بر فهم شما از آن بیت شعر نیست. چون ما چه از لحاظ ژنتیکی، چه از لحاظ روانی و چه از لحاظ تربیتی متفاوت هستیم ولذا بسیار محتمل است که فهم متفاوتی از یک بیت شعر داشته باشیم. حال می‌پرسیم آیا این تعدد فهم‌ها باعث می‌شود که آن بیت شعر چند بیت شود؟ خیر، همان یک بیت است ولی فهم‌های مختلفی از آن وجود دارد.

حالا بیاییم سروقت خدا. آدم‌های مختلف، بر اساس پیش‌زمینه‌هایشان فهم‌های مختلفی از خدا دارند. امّا آیا این باعث می‌شود که خداهای مختلفی وجود داشته باشد؟ خیر، یک خدا به لحاظ متافیزیکی بیشتر نیست. ولی نمی‌توانیم انکار کنیم که فهم‌های مختلفی از خدا وجود دارد. فهم من با فهم شما فرق می‌کند و فهم ما دوتا با فهم پیامبر فرق می‌کند و ... . بنابراین «هر کسی و خدای خودش» یعنی هر کسی و فهم خودش از خدا. هر کسی باید خدایی که می‌شناسد را بپرستد نه خدایی که نمی‌شناسد. مگر اینکه شخص به این شناخت رسیده باشد که خدایی که می‌شناسد، قابل شناسایی نیست. هیچ جایی هم معصومین نگفته‌اند که همه باید مثل هم خدا را بشناسند، چون اصلاً محال است.

امّا اگر فهم‌های مختلفی از خدا وجود داشته باشد، لزوماً هیچ اشتراکی وجود نخواهد داشت؟ خیر، چنین پیامدی ضروری نیست. همین‌طور که فهم متفاوت من و شما از آن یک بیت به این معنی نیست که لزوماً هیچ اشتراکی در آنچه از شعر می‌فهمیم بین ما وجود ندارد، در مورد خدا هم همین‌طور است. بین فهم من و شما از خدا احتمالاً اشتراکاتی وجود دارد. حالا اینکه ما چطور موقع حرف زدن درباره‌ی خدا با هم ارتباط برقرار می‌کنیم، بحث مفصلی است در فلسفه‌ی زبان ذیل موضوع نظریات ارجاع که البته پای فلسفه‌ی دین هم وسط کشیده می‌شود و فیلسوفان دینی نظیر آلستون کلی استدلال می‌کنند تا نشان دهند به چه معنا می‌توانیم از خدا سخن بگوییم. خلاصه بحث مفصل است و اینجا بیشتر از مجمل جا نمی‌شود.

۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۳:۳۴ میثم علی زلفی
فکر می کنم به نحوه ی استدلال بنده دقت نکردید!
این بحث های شما از مقدمات بحث است بنده به لوازم این حرفها اشکال گرفتم. اگر به لوازمات این حرف دقت شود! مطلب روشن می گردد.
در بالا توضیح دادم. (لطفا دوباره رجوع شود)
توضیح بیشتر:
صرف اعتقاد به خدای متافیزیک در منظر دینی قابل قبول نیست. کما اینکه خداوند در قرآن می فرماید اگر از مشرکان بپرسی خدای شما کیست می گویند الله.
فراوان در قرآن و روایات داریم که شرک مورد سرزنش قرار گرفته است. این فهم های متعدد اگر فقط در حد فهم باقی می ماند شرک نبود اما وقتی ان فهم را خدای خودت می گیری و با آن ارتباط برقرار می کنی در واقع داری با کسی ارتباط می گیری که آن خدای نامحدود نیست. و در واقع داری از غیر خدای واقعی می خواهی.
بنابر این طبق روایات و ایات این حرف که هرکس خدایی دارد مخدوش است ولی شاید بشود گفت برای کسی که به آن واقف نیست و نسبت به این امر جاهل است شرک خفی محسوب شود و شخص مورد مواخذه قرار نگیرد
۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۴:۱۹ فاطمه نظریان
ببخشید وارد بحث میشوم. راستش من فکر میکنم آن داستان معروف مثنوی که یک فیلی در اتاقی تاریک بوده و هرکسی به فیل دست میزده و میگفته این چیزی که داره لمسش میکنه یک چیزی هست که جز فیل بوده اینجا برای فهم منظورِ آقای ابراهیم پور بد نباشه.
بعد من یک سوال هم از آقای زلفی دارم. خدایی که شما الان دارید با خدای بیست سال پیشتان یکی است؟ اصلا نمیخواهد بحث را ببریم سر انسان‌های مختلف خود شما به شخصه فهم‌تان از خدا در دوره های مختلف زندگیتون متفاوت بوده و این یعنی شما به خداها قائل هستید؟ حرف آقای ابراهیم پور فکر میکنم چیزی بیشتر از مساله ای شبیه به این مساله نباشه.
پاسخ:

بله، مثال فیل در اتاق تاریک اصلاً برای همین موضوع است. فکر کنم آقای زلفی فهم و شناخت را گزاره‌ای می‌بینید. گویی اگر دو نفر بگویند «خدا نامحدود و تصورناپذیر است» دیگر این دو نفر فهم یکسانی از خدا دارند.

۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۴:۳۳ میثم علی زلفی
بله خانم نظریان بنده به خداهایی قائل بوده ام! تا زمانی که این مطلب را فهمیدیم که تنها خدای حقیقی نا محدود است و تصور ناپذیر.
اصلا این مثال هایی که زده می شود خارج از مسئله ای است که بنده قصد مطرح کردن آن را دارم. بنده هم قائل به تعدد فهم ها هستم.
اینجا همه ی حرف بنده دخالت دادن فهم است. (در کامنت قبلی هم گفتم رجوع شود)
شما دقت کرده اید که چرا بین همه ی ارکان نماز الله اکبر می گویید.
مثلا می گویید تو پاک و منزهی بعد می گویی الله اکبر یا حمد می گویی بعد می گویی الله اکبر. چرا؟
چرا که می خواهی اعلام کنی همین منزه بودن هم ممکن است حدی برایش تصور کرد و خدا محدود شود و لذا می گویی خدایا تو منزه تر از این هستی که من تصور کردم. حمد تو بیشتر از این است که من گفتم. به عبارت دیگر نماز نفی تصویر گری از خدا در ذهن مسلمانی است که تحت آموزش نماز قرار گرفته.
حالا شما می گویید هر کسی اجازه دارد برای خودش تصویری از خدا داشته باشد و با آن ارتباط بگیرد. این دقیقا دستور واجازه به چیزی است که اسلام و اهل بیت از آن نهی کرده اند.
پاسخ:

فکر کنم تازه دارم حرف شما را می‌فهمم. شما قبول دارید که فهم‌های مختلفی از خدا وجود دارد ولی می‌گویید آدم‌ها باید موقع ارتباط برقرار کردن با خدا، فهم خودشان را کنار بگذارند و آن‌طوری که دین گفته با خدا ارتباط برقرار کنند و خدا را باید همان‌طور که دین توصیف کرده، توصیف کنند. و اگر کسی فهم ناقص و نادرست خود را مبنای ارتباطش با خدا قرار دهد دچار شرک شده، هرچند اگر غافل باشد شرکش خفی است. امیدوارم حرف شما را درست فهمیده باشم.

حالا می‌روم سراغ نقد حرف شما. حرف شما این دلالت را دارد که فهمی درست و مطابق با واقع از خداوند وجود دارد که آن فهم را دین عرضه کرده. در حالی که می‌دانیم این ادعا کاملاً غلط است. خود پیامبر به خداوند می‌گفت ما عرفناک حق معرفتک. روشن است که انسان محدود است و نمی‌تواند به فهم کامل پروردگارش نائل شود. پس تا اینجا روشن شد که علی‌الاصول برای انسان‌ها (حتی معصومین) فهم کامل، درست و مطابق با واقع خداوند غیر ممکن است.

حالا بیاییم فرض کنیم که چنین فهمی ممکن باشد. حتی در این صورت هم زبان حجابی است که مانع از انتقال پیام می‌شود، چون اصلاً برای انتقال مفاهیم درباره‌ی خداوند درست نشده است. این ابیات مولانا را نگاه کنید:

کاشکی هستی زبانی داشتی                   تا ز هستان پرده‌ها برداشتی

هر چه گویی ای دم هستی از آن                پرده‌ی دیگر بر او بستی بدان

آفت ادراک آن قال است و حال                     خون به خون شستن محال است و محال

تا بخواهیم درباره‌ی خداوند (آن‌طوری که واقعاً هست) صحبت کنیم دچار تنگنای زبان می‌شویم پس حتی اگر امکان فهم کامل از خداوند از طرف معصومین وجود داشت (که ندارد) امکان منتقل کردن این فهم به ما وجود ندارد.

حالا بیاییم ببینیم که آیا دین فهم یکسان و واحدی از خداوند عرضه می‌کند؟ اینجا هم می‌بینیم که فهم‌های متعدد و متکثری در متون دینی از خداوند ارائه شده. همین حدیثی از امیرالمؤمنین که شما مثال زدید را در نظر بگیرید: بالاترین درجه خداشناسی این است که برای خدا هیچ تصوری نداشته باشی. حالا این را مقایسه کنید با بسیاری از آیات قرآن که علناً خدا را توصیف می‌کند. از علیم و قدیر و رحمن و رحیم که بگذریم، حتی صفات انسانی مثل مکر و غضب و انتقام را به خدا نسبت می‌دهد. این در حالی است که ما به لحاظ فلسفی می‌دانیم که نه خدا سخن می‌گوید، نه می‌بیند، نه می‌شنود، نه مکری دارد، نه عصبانی می‌شود و ... . همه‌ی این‌ها توصیفات تمثیلی و استعاری و مجازی هستند برای اینکه عوام الناس بتوانند درکی از خداوند داشته باشند. وگرنه من و امثال من نمی‌توانیم خدایی که هیچ تصوری از آن نداشته باشیم را بپرستیم. اینجا هم نشان دادم که در متون دینی هم فهم‌های متفاوت و حتی متعارضی از خداوند ارائه شده، هر فهمی برای صاحب فهمی.

البته این روشن است که فهم اولیاء الهی از خدا نسبت به فهم ما به حقیقت نزدیک‌تر است. ولی آیا از این می‌شود نتیجه گرفت که ما باید فهم خودمان را رها کنیم و متناسب با فهم آنها ارتباط برقرار کنیم؟ اوّل بیاییم ببینیم منظورمان از ارتباط چیست. اگر منظور نماز خواندن است، که خب همه‌ی ما به شکلی که پیامبر گفته نماز می‌خوانیم. ولی موضوع این است که اوّلاً همه‌ی نماز خواندن‌های ما منجر به شکل گرفتن رابطه با خداوند نمی‌شود و ثانیاً ما در بسیاری از حالات غیر از نماز خواندن با خدا ارتباط برقرار می‌کنیم. پس ارتباط با خدا منحصر به نماز خواندن نمی‌شود. حالت دعا شدن را در نظر بگیرید. عمداً ننوشتن دعا خواندن یا دعا کردن، گفتم دعا شدن؛ یعنی حالتی که فرد با همه‌ی وجودش چیزی از خدا می‌خواهد. به عبارت دیگر، همه‌ی وجودش آن خواست و آن نیاز می‌شود. خودش تبدیل به دعا می‌شود (دعای واقعی هم همین است). در چنین حالتی فرد با چه خدایی ارتباط برقرار می‌کند؟ با خدایی که خودش می‌فهمد یا با خدایی که پیامبر فهمیده؟ معلوم است، با خدایی که خودش می‌فهمد. حالا فرض کنید ما برویم به چنین کسی بگوییم که تو خدا رو بد می‌فهمی. فهمت را کنار بگذار و موقع ارتباط برقرار کردن با خدا فهم پیامبر را جایگزین کن. اصلاً چنین کاری غیر ممکن است. اگر من به اندازه‌ی پیامبر ظرفیت فهم داشتم، یعنی اگر من هم می‌توانستم به‌طور بالفعل مثل پیامبر خداوند را بشناسم که دیگر فهم کنونی‌ام را نداشتم. طبیعی است که هر کسی با همان خدایی ارتباط برقرار می‌کند که می‌شناسد. هیچ‌کسی با خدایی که نمی‌شناسد ارتباط برقرار نمی‌کند. شناختی که پیامبر از خدا داشت را من ندارم. پیامبر طبق شناخت خودش ارتباط برقرار می‌کرد، من هم طبق شناخت خودم ارتباط برقرار می‌کنم. اصلاً غیر از این ممکن نیست. خود شما،‌ وقتی با خدا ارتباط برقرار می‌کنی، فهم پیامبر را داری؟ معلوم است که نداری. پس چطور ارتباط برقرار می‌کنی؟ بنا به همان شناختی که خودت از خدا داری. البته خواندن حرف‌های پیامبر درباره‌ی خدا مقدار زیادی از شناخت ما از خداوند را شکل داده ولی به‌هرحال این شناخت ما از خداست نه شناختی که پیامبر از خدا داشت. اینجا اصلاً جایی برای باید نیست. نمی‌توانیم بگوییم آدم‌ها باید این‌طوری ارتباط برقرار کنند. این تکلیف ما لا یطاق است.

۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۰:۳۸ میثم علی زلفی
نصف حرفم را خوب متوجه شدید! و فکر می کنم تا حدود زیادی اشکالم را متوجه شده باشید.
ما عرفناک حق معرفتک یعنی به کنه وجود پی نمی بریم که ما هم به آن اعتراف داریم نه اینکه اوصاف او را نمی فهمیم. می فهمیم علیم است ولی این علم نقص ندارد و نا محدود است. می فهمیم قادر است و قدرتش نا محدود است. اما به کنه ذات پی نمی بریم. نه به صفات.
ضمن اینکه برخی
معنی «عرف» را شناخت همراه با عمل گرفته اند و در این صورت این مطلب برای حرف شما نمی تواند شاهد یا دلیل باشد. چرا که معنی ایگونه می شود: « ما به قدر معرفت از تو نمی توانیم حق عمل را بجا بیاوریم» و لذا روایت اصلا در صدد بیان میزان فهم از خداوند نیست!

تا اینجا با هم، هم کلامیم که به کنه خداوند نمی توان پی برد.چه نبی باشد چه انسانی معمولی چرا؟ چون خداوند نامحدود است.
این عدم پی بردن به کنه به معنی این نیست که نمی توان صفات را درک کرد. درک صفات نامحدود مستلزم تصور کنه نیست. مثلا اگر بگویید علیم است مستلزم تصور کنه خداوند نیست. منتهی اگر به همین جا اکتفا کردی مثل گروه مشبهه (یا تشبیه کنندگان) هستی چرا که علم نامحدود را به علم محدود تشبیه کرده ای و این خلاف فرض نا محدودی اول است که پذیرفته اید. بنابر این اگر چه انسان پی به کنه خدا نمی برد اما می تواند اوصاف خداوند را درک کند (نه تصور) با این تفاوت که نا محدود بودن را هم به آن ضمیمه می کند.
بنابر این شناخت من از خدا مثل شناخت پیامبر است از خدا، یعنی هر دو می دانیم که به کنه خدا نمی شود پی برد ولی اوصافش را می شود فهمید اما باید به این اوصاف نا محدود بودن را اضافه کرد. تنها تفاوت ما با انبیاء شدت توجه آنها به این مسئله و دخالت دادن این امر در ریز و درشت زندگیشان است.
پس اشکال شما مبنی بر اینکه «
علی‌الاصول برای انسان‌ها (حتی معصومین) فهم کامل، درست و مطابق با واقع خداوند غیر ممکن است.» وارد نیست به این معنا که، فهم کامل برای ما حاصل می شود ولی این فهم قابل تصور نیست. چرا که تصور کنه امکان ندارد اما فهم صفات امکان دارد.
حالا برویم سر توضیح اشکال خودمان:
بنده گفتم فهم را دخالت ندهیم ،یعنی اگر
بدون اینکه نامحدود بودن را به فهم ضمیمه کنی بگوییم این که من فهمیدم خداست این اشکال دارد چون این مطلب یعنی تصور، در حالی که تصور خدا محال است (طبق نظر شما و البته بنده) اما فهم و تصور صفات خداوند محال نیست.
پس اگر همه هر تصوری که دارند را به نامحدود بودن ضمیمه کنند. در واقع همه دارند به یک خدا اشاره می کنند و آن خدای نا محدود است. اگرچه در فهم اولیه با هم متفاوت اند.
اما اگر فهم خود را بدون نامحدود کردن معتبر بدانیم در واقع به چیزی اشاره می کنیم که آن چیز محدود است و در نتیجه آن خدای حقیقی نا محدود نیست. اما اگر وصف نامحدود بودن را لحاظ کنیم اگرچه خداوند قابل تصور نیست. اما این سبب نمی شود که همه به یک شیء واحد که فقط فهم از صفات آن دارند اشاره نکنند. و به این طریق واحد و احد بودن خداوند در عمل هم حفظ می شود. نه اینکه در نظر واحد باشد اما در عمل هر کسی مشرک باشد و خدایی را تصور کند.
باز هم می گویم آنچه اهل بیت نفی کرده اند تصور خداست. نه فهم و ادراک صفات آن به تمامه.
بنابر این آنان که به این فهم فلسفی رسیده اند که خداوند نامحدود است و نمی توان آن را تصور کرد اگر قائل به شریعت هستند باید سعی کنند که از تصور هر چیزی به عنوان خدا پرهیز کنند و وظیفه شان نسبت به کسانی که توانایی فهم این مطلب را دارند همان وظیفه ی انبیاء است، یعنی آگاه کردن و نفی تصویر گری برای خدا.
البته همانطور که گفتم اگر انسان ناخواسته یا ندانسته گرفتار این تصویر گری شد قطعا تکلیف مالا یطاق است و مواخذه نخواهد شد.
تشکر
پاسخ:

جالب است که می‌گویید شناخت صفات خداوند ممکن است. اصلاً درک علم نامحدود برای ما ممکن نیست. یعنی چه که علم کسی نامحدود است؟ علم در مقابل جهل است که معنا می‌دهد. اگر کسی مجهولی نداشته باشد چطور می‌توان از معلومات او سخن گفت؟ توجه داشته باشید که منظور از شناخت و درک گفتن یک گزاره نیست! یک بچه‌ی دبستانی هم شاید در کتاب دینی مدرسه‌اش خوانده باشد که قدرت خدا نامحدود است و این را بیان کند. با این حساب او فهم و شناخت و درکش از قدرت خدا مثل ما است؟ و فهم و شناخت و درک ما از قدرت خدا مثل پیامبر است؟! به نظرم خیلی شناخت را ساده می‌بینید. اگر کمی با مباحث معرفت‌شناسی دم‌خور بودید بعید بود اینطور بگویید. اصلاً این عدم درک صفات خدا از همین نامحدود بودنش ناشی می‌شود. شما می‌گویید می‌توانیم درک کنیم فقط آخرش بگوییم ولی این صفت نامحدود است! این که نشد فهم و درک! ما در درک خود مفهوم نامحدودیت لنگ می‌زنیم.

اصلاً بر سر همین موضوع قدرت نامحدود خداوند پارادوکس درست شده که خیلی هم معروف است: اینکه آیا خدا می‌تواند سنگی را خلق کند که خودش نتواند بلندش کند؟ اگر بگویید می‌تواند، قدرت خدا حد می‌خورد، اگر بگویید نمی‌تواند، باز هم قدرت خدا حد می‌خورد. اگر بگویید وجود چنین سنگی محال است، باز هم قدرت خدا حد می‌خورد (چون قدرتش به محالات تعلق نمی‌گیرد). اصلاً قدرت نامحدود را ما نمی‌توانیم بفهمیم و بشناسیم. پس توجه داشته باشید که شناخت ما نه به ذات خداوند تعلق می‌گیرد و نه به صفات او.

باز هم تأکید می‌کنم که فهم کامل با گزاره به دست نمی‌آید. اینطور نیست که اگر کسی گفت یا نوشت که «صفات خداوند نامحدود است» به درک کامل صفات خداوند رسیده باشد. این کار را یک بچه‌ای که تازه الفبا یاد گرفته هم می‌تواند انجام دهد. یعنی این بچه به درک کامل صفات خدا رسیده؟!

این را هم در نظر داشته باشید که وقتی من فهمی از خدا داشته باشم،‌ و بعد اضافه کنم که ولی خدا نامحدود است (اگر بفهمم که دارم چه می‌گویم) دیگر آن درکی که از خدا دارم از دست می‌رود. چون درک من چیز محدودی است. وقتی می‌گویم خدا نامحدود است پس درک من غلط است.

۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۵:۲۰ میثم علی زلفی
اولا:
(اگر نمی گویید برخی اجتماع نقیضین را قبول ندارند ما بر فرض قبول شما این حرف را می زنیم)
چطور انسان اجتماع نقیضین را درک می کند؟ با همان مبناهایی که شما قبول دارید جواب بدهید؟ مگر میشود اجتماع نقیضین را تصور کرد؟ خیر بلکه ذهن مفهوم اجتماع را از جایی می گیرد و نقیض بودن را از جایی دیگر ولی زمانی که می خواهد این مفهوم جمع شدن را بر دو نقیض اعمال کند این حمل اتفاق نمی افتد.
پس لازم نیست که برای درک تصور هم داشته باشیم. خیلی جاها درک هست اما تصور نیست.
ثانیا:
با این حرف «شناخت ما نه به ذات خداوند تعلق می‌گیرد و نه به صفات او» پس وجود خدا را چگونه می فهمید؟ چیزی که نه صفاتش قابل شناخت است نه ذاتش و شما به هیچ چیز از آن راه ندارید ، درواقع نسبت به آن هیچ علمی ندارید و لذا وقتی به طور مطلق به چیزی علم ندارید در واقع به وجود آن اعتقادی ندارید. چرا که هیچ علمی از شیء در نزد شما حاضر نشده است. که شما از آن مطلع باشید.
اما اگر اعتراف به وجود خداوند می کنید همین وجود، صفت خداوند هست یا نه؟ اگر شناخت به صفات نداریم پس همین شناخت هم شناخت نیست. و لذا ما باید منکر وجود خدا شویم.
ثالثا:
اتفاقا شما اینجا دارید گزاره ای نگاه می کنید. شما فکر می کنید که اگر بنده درکی از خدا داشته باشم لزوما همین صفت خاص درک من است. مثلا اگر گفتم خداوند مثل انیشتین علم دارد و بعد نا محدود بودن را لحاظ کردم خلاف درک من است و این صحیح نیست. حال آنکه درک من دو جزئی یا چند جزئی است یعنی اینکه خداوند علم دارد گوشه ای از درک من است و اینکه خداوند نامحدود است گوشه ی دیگری از درک من که مجموع این دو می شود درک حقیقی من از خداوند.
مثال بزنم: اگر کسی بگوید عسل زرد است آیا می شود به او ایراد گرفت که تو عسل را نفهمیدی؟
جواب: اگر بخواهد بگوید عسل فقط و فقط زردی است معلوم است که این غلط است.
اما اگر بخواهد ناظر به یک صفت حرف بزند اشکالی بر او نیست. چون درک عسل منوط به یک گزاره نیست. بلکه عسل از حیثیت های متفاوتی مثل شیرینی مایع بودن و ... قابل ادراک است.
در مورد خداوند هم اگر فقط یک صفت را لحاظ کند همین اتفاق می افتد اما اگر مابقی گزاره ها را هم در ذهن داشته باشد و آن وقت یک صفت را لحاظ کند اشکالی بر او نیست. علماء و اهل بیت می گویند آن صفت محوری که باید همیشه لحاظ شود نا محدود بودن است.
۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۵:۴۸ میثم علی زلفی
یادم رفت بگویم اگر نگویم همه ،بسیاری از علمای شیعه قائل به این هستند که شناخت خداوند از طریق صفات ممکن است. (ارجع الی کتب الکلامی)
پاسخ:

اوّلاً، چون نمی‌توانیم اجتماع نقیضین را درک کنیم می‌گوییم محال است. منظورم خود مفهوم اجتماع نقیضین نیست. آنچه درک نمی‌شود «الف» و «لا الف» است با همان شرط‌هایی که شما می‌دانید. دلیلش هم زبان است که بحثش مفصل است و اینجا جایش نیست. خود مفهوم اجتماع نقیضین که چیز عجیب و غریبی نیست. یک مفهوم ذهنی است مثل وجود، عدم، نقطه، پاره‌خط و ... . «اجتماع نقیضین» یک مفهوم است و «خدا» هم یک مفهوم است. بله، ما از مفهوم «خدا» درکی داریم ولی بحث بر سر مفهوم خدا که نیست. بحث بر سر خدا آنچنان که هست است. بحث این است که آیا ما درک و شناختمان از خدا کامل است؟ (این تذکر را باید بدهم که ادراک، شناخت و فهم سه مقوله‌ی جدا از هم هستند که در این بحث من به طور نادقیقی به جای هم به کارشان برده‌ام.)

ثانیاً، منظورم از شناخت، شناخت کامل بود؛ آن چیزی که شما مدعی‌اش بودید. وگرنه من منکر شناخت ناقص و خطاپذیر نیستم.

«وقتی به طور مطلق به چیزی علم ندارید در واقع به وجود آن اعتقادی ندارید. چرا که هیچ علمی از شیء در نزد شما حاضر نشده است. که شما از آن مطلع باشید.» من به این حرف‌ها می‌گویم اساطیرالاولین! بگذارید خیالتان را راحت کنم. انسان به هیچ چیزی علم و معرفت مطلق و کامل ندارد. به هیچ چیزی! حتی به چیزهایی که به‌طور حضوری به آنها علم دارد. ما حتی به درد خودمان هم علم مطلق نداریم. بله، می‌دانیم که مثلاً دندانمان درد می‌کند ولی آیا می‌دانیم درد چیست؟ هنوز کسی نتوانسته درد را به طور کامل تبیین کند. این در مورد درونیات خودمان. در مورد جهان بیرون که وضع از این هم بدتر است. درباره‌ی خدا که دیگر ... .

ثالثاً، این درست است که ما یک سری صفت برای خداوند برمی‌شماریم: عالم، قادر، حی و ... . خب این صفات قطعاً نسبتی با معنایی که ما معمولاً ازشان مراد می‌کنیم دارد. یعنی وقتی می‌گوییم خدا عالم است، مثل زمانی که می‌گوییم اینشتین عالم است، مشابهتی از جهتی بین خدا و انشتین وجود دارد. ولی این مشابهت دقیقاً چیست و چقدر است؟ نمی‌دانیم. از طرف دیگر، اگر کسی بگوید خدا «عالم است و انیشتین هم عالم است» می‌گوییم سبحان الله، این کجا و آن کجا! اگر بپرسد علم خدا و علم انشتین چه فرقی می‌کند می‌گوییم علم خدا نامحدود است و علم انشتین محدود است (واقعاً علم انسان محدود است؟ می‌توانیم معلوماتمان را بشماریم؟ به نظرم باید بیشتر بهش فکر کنیم!) خب این اوّل داستان است. علم نامحدود یعنی چه؟ قدرت نامحدود یعنی چه؟ درباره‌ی قدرت گفتم که پارادوکس درست می‌شود: اینکه خدا می‌تواند سنگی بیافریند که خودش نتواند بلندش کند؟ این پارادوکس دقیقاً به خاطر این درست می‌شود که ما درکی از قدرت نامحدود نداریم. در زبان عرفی، وقتی می‌گوییم علم و قدرت، چیزهایی محدودی را مراد می‌کنیم. زبان ما اصلاً برای سخن گفتن از نامحدودها ساخته نشده ولذا ما درکی از نامحدود نداریم. فقط در حد یک گزاره می‌توانیم بگوییم «صفات خدا نامحدود است‌.» شما به این می‌گویید شناخت کامل و مطلق؟! اگر بله، پس داریم درباره‌ی کلمات با هم بحث می‌کنیم. من به این شناخت کامل و مطلق نمی‌گویم.

صفت «حی» را در نظر بگیرید. ما حیات را درباره‌ی ارگانیسم‌ها به کار می‌بریم. خدا به چه معنایی واجد حیات است؟ این‌ها چیزهایی است که ما نمی‌دانیم و به خاطر همین ندانستن‌ها هم است که نمی‌توانیم ادعای شناخت کامل داشته باشیم.

حالا به همه‌ی این‌ها اضافه کنید که می‌گویند علم خدا عین قدرتش است و عدلش عین احسانش است و قهرش عین رحمتش. این‌ها یعنی چه؟ ما بین علم و قدرت تمایز قائل می‌شویم و به خاطر همین تمایزها هم است که اصلاً می‌توانیم معنایی به «علم» و «قدرت» نسبت دهیم. در مورد خدا گفته می‌شود که اصلاً تمایزی بین صفات وجود ندارد و همه عین هم هستند. این یعنی چه؟ یعنی همه‌ی این صفات برای فهم ما گفته شده و معنای مجازی و استعاری دارد. در آخر هم یک بار دیگر بگویم من منکر شناخت به طور کامل نیستم. آن شبان در داستان موسی و شبان هم شناختی از خدا داشت. حرف من این است که شناخت ما از خدا کامل نیست، چه در مورد شبان، چه در مورد موسی. حداکثر می‌توانیم بگوییم شناخت موسی بیشتر بود.

واقعا شما دو جناب محترم، از موضوع هر کس خدایی برای خود دارد، مشکله شرک را دریافت کرده اید؟ یعنی واقعا عواقب این سخن که هر کس برای خود خدایی دارد، به تکثر حقیقی خدا منتهی میشود؟ جای تامل و تعجب است از نوع درگیری شما در این بحث !

به گمانم هشدار آقای زلفی اصلا هشداری در سطح معرفت شناسی نیست که شما وارد آن شدید و ایشان را نیز وارد کردید. اشکالی که ایشان دارند ناظر به عواقب و تالی این سخن است. یعنی بیشتر جنبه تربیتی دارد. حرف درستی هم هست. به عبارت دیگر این هشدار میخواهد یادآور شود که مراقب باشیم گرچه پندارهای ما آدمهای محدود و ناقص از خدا ناقص است، ولی این رسمیت نمیبخشد که وقتی از خدای متعال جل و عظم شانه سخن می گوییم گمان کنیم خدای ذهنی ما رسمیت دارد.

این خدای ذهنی باید هر دم با درکی بالاتر و عملی شایسته تر به خدای حقیقی نزدیک شود. سبحان الله که ذکر دایم اهل تقرب است از این روست که او را از پندارهای خود و درک محدود خود منزه بشماریم و به این درک رسمیت یهنی شان تثبیتی ندهیم. قرب یعنی همین.

متاسفانه برخی تعدد ذهنی خدا را وسیله ای و حربه ای برای جدل و فرار از پذیرفتن خدای واحد و و احد سبحانه شمرده و تا از خدا شناسی دینی سخن میگوییم ما را به خدای شخصی احاله میدهند. ما حق نداریم وقتی مثلا در مباحثات و جدل ها ( آنچنان که گاهی دیده شده) وقتی از خدای حقیقی و ذات مطلق الهی سخن میگوییم در جواب بشنویم که این خدای من است و آن خدای تو ! یا من خدا را اینطور میفهمم. و تو طوری دیگر !

خدای شخصی که واقعاً خدا را محصور در شخص من و شما نمیکند تا قابل استناد باشد. ولی در اصل خدای ذهنی من الان و اینک خدای من است و من دارم این خدا را شخصا مورد پرستش، خطاب، دعا و... قرار میدهم و میدانم این خدا و خدا های دیگران و خدای آینده ذهن من با حقیقت مطلق الهی فاصله ها دارد ولی اتفاقا از طریق همین پرستش و دعا و خطاب تلاش دارم به خدای حقیقی که نور الانواز و نورالسموات و الارض است و از شدت روشنی در خفای اذهان ناقص ما قرار گرفته، نزدیک شوم. ایمان و عمل برای همین دو بال دین داری است. باور و عمل هر دو فعل شناختی است در منظونه دین.

از سوی دیگر سخن شما هم درست است که خدا از حیث ذات قابل فهم نیست و صفات افعال با صفات ذات متفاوت است. ولی الان اصلا بحث این نیست. 

پاسخ:

شما می‌گویید هشدار آقای زلفی در سطح معرفت‌شناسانه نیست ولی بعد خودتان اضافه می‌کنید که «گرچه پندارهای ما آدمهای محدود و ناقص از خدا ناقص است، ولی این رسمیت نمیبخشد که وقتی از خدای متعال جل و عظم شانه سخن می گوییم گمان کنیم خدای ذهنی ما رسمیت دارد.» اگر این موضوع محدودیت شناخت انسان از خدا را نشانه نمی‌گیرد چه چیزی را نشانه می‌گیرد؟ و اگر محدودیت شناخت موضوعی معرفت‌شناسانه نیست، چطور موضوعی است؟!

تا جایی که من می‌دانم ادعای کسانی که می‌گویند «هرکسی خدایی دارد» یا «هرکسی فهمی از خدا دارد» اصلاً متافیزیکی و وجود‌شناسانه نیست. ادعا یا معرفت‌شناسانه است و یا اگزیستانسیل. وقتی کسی می‌گوید «هر کسی خدایی دارد» اگر به او تذکر دهیم که خدا یکی بیشتر نیست، نشان می‌دهد که حرف او را نفهمیده‌ایم. همه‌ی بحث‌هایی که من و آقای زلفی کردیم از همین بدفهمی ناشی می‌شود. بحث‌های بعدی که اصلاً رفت در یک فاز دیگر و من هم همراه ایشان رفتم وگرنه اشکال اوّلیه‌ی ایشان اصلاً و ابداً وارد نبود.

۲۸ مهر ۹۴ ، ۰۱:۳۱ میثم علی زلفی
گفت در دور هفتم ناشناسی از بیرون مجلس رد می شد که ناگهان فریادی بزد و نعره ای کشید و دیگران به گریه ی او گریان شدند.
ظاهرا بعد از این همه بحث جناب ناشناس بهتر حرف بنده را متوجه شدند.

اول اینکه من از همان اول گفتم بنده دارم تالی فاسد این حرف که هر کسی خدایی دارد را نشان می دهم. و ورود بنده به این بحث نه از سردرگمی بلکه به خاطر این بود که به شما نشان دهم با مبانی غربی معرفت شناسی نمی توانید حرف دین را بزنید.
وگفتم تالی فاسد این حرف این است که اگر با مبانی معرفت شناسی غربی پیش برویم نتیجه این می شود که هیچ معرفت بشری وجود نخواهد داشت. کما اینکه شما هم به آن اشاره کردید و حتی منکر معرفتی به واسطه علم حضوری شدید.
بنابر این بر اساس مبانی شما،انسان هر آنچه را می فهمد با واژه ها به آن اشاره می کند. و از آنجا که فهم ها متفاوت است پس هیچ حقیقت مشترکی وجود ندارد و در واقع هیچ واژه ی مشترکی به یک حقیقت مشترک اشاره نمی کند.

با این حساب نمی توان معنای واحد و احد بودن قرآن را درست کنیم. چون خدا می فرماید بگو خدا یکی است ولی عملا هر کس به خدای خود اشاره می کند و هیچ کس به یک خدای واحد اشاره ندارد. و لذا به جای اینکه بگوییم خدا یکی است باید بگوییم خدای هر کس یکی است و آن خدایی است که او می فهمد.
پس گفتن هر کس خدایی دارد ریشه در تفکر دینی ندارد بلکه ریشه در مبانی معرفتی غرب دارد.
همه ی حرف بنده این است.
-------------------------------------------------------------------------------------------------

اما مبانی معرفتی که مطرح کردید به نظرم چند اشکال دارد
اول اینکه می فرمایید مشکل از الفاظ است این از عجایب روزگار است. مگر واژه ها چیزی جز اشاره گر به مفهوم ذهنی من و شماست. وقتی ذهن شما مفهومی را تصور می کند و شما لفظی را برای آن انتخاب می کنید آیا این از از محدودیت لفظ است یا محدودیت ذهن شما.
یا زمانی که دیگری لفظی را بکار می برد و قرار است شما باآن به چیزی منتقل شوید آیا این محدودیت لفظ است یا ذهن شما، این ذهن شماست که بنابر قولتان محدودیت در درک و معرفت دارد. بنابر این مشکل از ذهن ماست در درکش  نسبت به اطراف خودش ،حال متعلق ذهن لفظ باشد چه خود شیء به طور مستقیم. به قول شما ذهن نمی تواند از لفظ درک درستی داشته باشد و همین ذهن  است که حتی نمی تواند درک درستی از خود شیء داشته باشد

ثانیا: بنده به خاطر شناختی که از سبک معرفت شناسی غرب داشتم انتظار چنین پاسخی از شما را داشتم. اما نه تا این حد که حتی در سطح علم حضوری هم گرفتار مغالطه شده باشید.
مگر نه اینکه علم حضوری یعنی حضور علم در نزد شخص. آن وقت می گویید هنوز نتوانسته اند آن را تبیین کنند. تبیین یعنی علم حصولی و علم حضوری یعنی حضوری. بنابر این درد یعنی همین که در نزد من حاضر است نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر. چه من بتوانم آن را تبیین کنم و چه نتوانم. و از آنجا که این درد که تمام الموضوع است در نزد من حاضر است تمام علم هم در نزد من حاضر است.
(اصلا فرض کنیم علم حضوری مطلق هم نداریم و شما مثلا بحث چیستی و اینها را بخواهید مطرح کنید و اصلا توجه به این نداشته باشید که همه ی این اشکالات در حیطه ی علم حصولی است)

سوالاتی دارم لطفا به این سوالات من حتما جواب بدهید:
(فرض کنید شما فقط تنها انسان روی کره ی زمین هستید و هیچ انسان دیگری در کره ی زمین نیست تا مشکلات الفاظ را وسط بکشیم داریم راجع به مفاهیم صحبت می کنیم)
شما می گویید ما درکی از مفهوم نامحدود نداریم آیا درکی از مفهوم محدود داریم؟؟؟
فرض کنیم حرف شما درست باشد که ما هیچ شناخت مطلق و کاملی نداریم، منظورتان از اینکه می گویید یک شیء محدود است چیست؟
آیا با این معرفت ناقص می توانید تشخیص دهید که کدام شیء محدود است یا خیر؟ شاید این شی ء محدود در واقع نامحدود باشد.
پاسخ:

راستش حس می‌کنم بحث ما فرسایشی شده و من هم رغبت چندانی به ادامه دادنش ندارم. ما چیزی به اسم «معرفت‌شناسی غربی» نداریم. انواع و اقسام نظریات معرفت‌شناسانه وجود دارد و در ناآشنایی شما با این مباحث همین بس که همگی را ذیل مقوله‌ی «معرفت‌شناسی غربی» رد می‌کنید. تا جایی که من خبر دارم لااقل بین معرفت‌شناسان معاصر کسی نمی‌گوید هیچ معرفت بشری وجود ندارد. نمی‌دانم چنین حرفی را از کجا آورده‌اید. بحث روی معرفت کامل، مطلق و خطاناپذیر است که خیلی‌ها آن را قبول ندارند هرچند باز هم معرفت‌شناسانی هستند که به چنین چیزی قائل‌اند.

نمی‌دانم من حرف شما را نمی‌فهمم یا شما حرف من را نمی‌فهمید یا هر دو! یک چیزی این وسط درست نیست! برای چندمین بار تکرار می‌کنم: وقتی قرآن می‌گوید خدا یکی است یعنی یک وجود (یا موجود) بیشتر نیست نه اینکه فقط یک فهم از او وجود دارد یا فقط یک فهم از او باید وجود داشته باشد. مگر شما و خواهر و برادرهایتان چند تا مادر دارید؟ یک مادر. ولی آیا فهم شما از ایشان یکی است؟ طبیعتاً نه. هر کسی بنا به رابطه‌ای که با ایشان دارد و دوری و نزدیکی‌اش فهم متفاوتی دارد. مثلاً اگر قرار باشد برای ایشان هدیه بخرید، شما می‌گویید الف را بخریم ولی خواهرتان که شناختش از مادرتان متفاوت است می‌گوید نه، ب را بیشتر دوست دارد، ب را بخریم. در مورد خدا هم همین‌طور است. یک وجود است ولی هر کدام از ما او را طوری درک می‌کنیم. فقط هم خدا این‌طور نیست. فهم و شناخت ما از هر چیزی در این عالم این‌طور است.

امّا درباره‌ی سؤال آخرتان: بله، از مفهوم محدود فهمی داریم. این میزی که روبروی من است طولش یک متر است، عرضش نیم متر است. می‌توانم لمسش کنم. پشتش بنشینم و کتاب‌هایم را رویش بگذارم. این میز مصداق مفهوم محدود است و من از آن شناختی دارم. هم از خودش و هم از محدودیتش. با همین معرفت ناقص می‌توانم تشخیص دهم که این میز محدود است. چون تمامش را می‌توانم ببینم. امّا نمی‌توانم بر سر این شناختم قسم حضرت عباس بخورم. چون به قول شما ممکن است درواقع طور دیگری باشد. ولی به‌هرحال همین شناخت فعلی من هرچند ناقص ولی معتبر است و کارم را راه می‌اندازد.

۲۸ مهر ۹۴ ، ۱۱:۱۷ میثم علی زلفی
اگر شما نسبت به معلومات بنده و داشته و نداشته هایم کمتر قضاوت می کردید بحث بهتر پیش می رفت. و همچنین اگر بهتر استدلال های بنده را مطالعه می کردید و بر روی آنها دقت می کردید. شما یکسری حرفها را از اساتیدتان شنیده اید و خوانده اید انها را اصل گرفته اید و وارد بحث شدید حال انکه بنده قصد داشتم ندای مخالفان را به گوشتان برسانم و ادله ای که بر رد این حرفها هست را نشانتان بدهم ادله ای که شاید تا اخر عمر در دانشگاه هیچگاه ان را نبینید  نشنوید مگر اینکه پا در عرصه ی حوزه بگذارید و به سبک حوزوی یعنی یک صفحه درس یک صفحه بحث درس بخوانید.

فرق مثال مادر با خدا و به عبارتی فرق همه ی اشیاء با خدا در این است که ما از اشیاء یک تصویری در ذهن داریم و همه ی ما با لفظ به آن تصویر اشاره می کنیم ولو مفاهیم متعددی در ذهن داشته باشیم.
وقتی یک متخصص طب لفظ سیب را به کار می برد اگرچه مطالب زیادی راجع به خواص درمانی سیب می داند و وقتی یک کشاورز لفظ سیب را به کار می برد اگرچه مطالب زیادی راجع به نحوه ی کشت و رشد سیب می داند اما در زمان استعمال لفظ سیب در زمانی که می گویند من سیب می خواهم. هیچکدام فهم هایشان را دخالت نمی دهند و منظورشان این نیست که آن سیبی را که من می فهمم را بده. بلکه منظورش این است که آن شیئ خارجی ای که این لفظ به آن اشاره می کند را به من بده. بنابر این اگرچه فهم ها متفاوت است از آن شیء مثلا در این مثال سیب اما لفظ اشاره گری به همین شیء خارجی است. چه فهم دیگری اضافه شده باشد غیر از آنچه با چشم در ابتدا می بینید و یا لمس می کنید چه نشده باشد.
پس در این حالت فهم اثری در تغییر اشاره گری لفظ ندارد. لفظ به شیء بما هو هو با همه ی خصائص پنهان و آشکارش اشاره دارد. حال بعضی این خصائص را می دانند بعضی نمی دانند و این دانستن و ندانستن تغییری در شئءبودن ایجاد نمی کند و شیء همچنان شی ء است و لفظ به همین شی ء اشاره دارد.

اما در مورد خداوند، از آنجا که خدا محدود نیست و شما می گویید ما نامحدود را نمی فهمیم اما محدود را می فهمیم پس هرچه دارید در باره ی خدا می فهمید از آنجا که اسم فهم رویش گذاشتید آن خدا نیست چون خدا نا محدود است.

به عبارت دیگر الفاظ خاصیت اشاره گری و انتقال دهندگی معنایی که در ذهن ماست به شیء خارجی را دارند. چه ما نسبت به آن شیء خارجی شناخت کامل داشته باشیم چه نداشته باشیم. همین قدر که کمترین معرفت ازآن برای ما حاصل شود و بتوان به آن معرفت ناقص شیء گفت مثل همین میز که شما گفتید. کار ما راه می افتد چون ذهن با لفظ میز می تواند به همین شیء خارجی بما هو هو ولو اینکه معرفت ما ناقص باشد و از خواص مولکولی و ... میز خبر نداشته باشیم منتقل شود.
اشکال بنده به این نادیده گرفتن ذهن در انتقال از لفط و مفاهیم به اشیاء خارجی بما هو هو است چه معرفت کامل باشد چه ناقص.
وقتی برای اشیاء محدود لفظ معین می کنید معنایش این است که قرار است ذهن با این لفظ به یک شیء خارجی منتقل شود.

به عبارت ساده:
هر شیء محدودی قابل تصور است ولو با معرفت ناقص
هر شیء محدودی قابل اشاره ی خارجی است.
اگر شیئ ای تصور شود حتما محدود بوده است
خداوند محدود نیست چرا که نقصی بر او وارد نیست.
خداوند اشاره پذیر نیست چرا که محدود نیست.
اگر مفهومی از خدا تصور شود و قرار باشد این مفهوم به یک شیء‌خارجی اشاره کند قطعا این اشاره یه یک شیء محدود است و به نامحدود اشاره نمی کند.
لذا دخیل کردن فهم ها نسبت به خداوند منجر به اشاره کردن به یک شیئ خارجی ،غیر از نامحدود واقعی می شود.
این مطلب که ثابت شد خودش یک معرفت است. و شما می توانید از ان استفاده کنید یعنی فهم خودتان را خدا ندانید.

+پس دعوا بر سر اشاره گری مفاهیم به مصادیق خارجی است نه فهم داشتن مطلق یا نداشتن نسبت به یک شیء

از وقتی که گذاشتید تشکر می کنم. بیشتر از این شاید جدل باشد که اهل بیت از آن نهی کرده اند.
شما حرفهایتان را زدید و بنده هم بر طبق مبانی شما اشکالات را وارد کردم.
اگر چه بنده معرفت شناسی که پایه گذارش کانت و دکارت بوده اند را قبول ندارم. چرا که این معرفت شناسی منجر به این عبارت شما در کامنت 15 ام می شود که به هیچ چیزی علم و معرفت مطلق و کامل ندارد. و این یعنی همان عبارت الاخرای آنچه ماگفتیم است که معرفت بشری وجود ندارد. یعنی مکتب شک گرایی.

باز هم تشکر از این همه وقتی که گذاشتید.
پاسخ:

در این بحث شما دارید همه‌ی شاخه‌های فلسفه را درمی‌نوردید! حالا رسیدیم به فلسفه‌ی زبان. اگر بخواهیم ادامه دهیم باب بحثی دیگر باز می‌شود و باید برویم نظریه‌های توصیفی ارجاع و نظریه‌های علّی ارجاع و آنهایی که به ترکیبی از آن‌ها قائل هستند را بکاویم که من هم زیاد نخوانده‌ام و سر در نمی‌آورم. انگار کل حرف شما این است که آن خدایی که فهم کرده‌ای را خدای واقعی ندان. خب، پدرآمرزیده همان اوّل این را می‌گفتی. چرا ما را در چاله‌ی بحث‌های فلسفی و کلامی می‌اندازی؟ این را که من هم قبول دارم. در مثال موسی و شبان هم حرف من همین بود.

ولی باز هم این تذکر شما ربط چندانی به حرف کسانی که می‌گویند هر کسی خدایی دارد ندارد. به نظرم یک بار بنشینید و با آنها حرف بزنید و منظورشان را بپرسید تا ببینید چقدر به تذکر شما مربوط می‌شود. خلاصه اینکه بگذریم از این بحث‌ها. برویم خدا را بپرستیم.

من هم ممنونم از شما که وقت گذاشتید و هم‌فکری کردید.

۲۸ مهر ۹۴ ، ۱۳:۴۹ میثم علی زلفی
پدر آمرزیده از کامنت اول هی ما گفتیم اشاره و اشاره گری و لفظ و ...
به هر حال باز هم تشکر
پاسخ:
:)
خب مشکل اینه که این حرفها رو زدی. همون اوّل حرف اصلی رو میزدی!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی