خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
اینجا هم هستم

نسخه‌ی کامل

پنجشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۲۵ ق.ظ

هیچ‌وقت نپرسیدی که روزهای بی‌تو چگونه گذشت، و خوب شد نپرسیدی. نمی‌توانستم به این راحتی‌ها جوابت دهم. نمی‌توانستم بگویم سخت گذشت که اهل دروغ گفتن نبودم. مبادا خیال کنی که آسان بود! نه، سخت بود ولی سخت نگذشت. اصلاً نگذشت. هرچه عقربه‌های ساعت تکان و هرچه صفحه‌های تقویم ورق خورد چیزی ته دلم ماند و تکان نخورد.

روزهای اوّل خوش‌خیالانه به خود تسلّی می‌گفتم که «این نیز بگذرد.» این امّا نگذشت. با تمام هیبتش همان‌جا که بود ایستاد و من کنار دستش به دیواری تکیه زدم و همراهش انتظار کشیدم. انتظارِ نمی‌دانم چه‌ای که بیاید مرا از دستش نجات دهد و آن نمی‌دانم چه نمی‌آمد، همان‌طور که تو نمی‌آمدی.

از آن روزی که رفته‌ای روزی نیست که به یادت شب نشود و شبی نیست که بی آرزویت سحر نگردد. روزها و شب‌ها و خواب‌ها و بیداری‌ها می‌گذرند، این امّا نمی‌گذرد: این اینِ لعنتیِ لجوجِ بی‌کار یک وجب از سر جایش نمی‌جنبد.

آن روزها که نبودی، من به این عادت کردم. به بودنش، به پایداری و وفاداری‌اش. این از آن‌ها نبود. هرچند جثه‌ی بزرگش فضای تنگ دلم را تنگ‌تر می‌کرد ولی در سینه‌ام نگهش داشتم. حالا گاهی حتی شب‌ها برایم لالایی می‌خواند. این همان دوست داشتنت است. دوست داشتنی که هر چه کردم فراموش نشد. همه چیز گذشت، این امّا نگذشت.

دوست داشتنت را دوست دارم. می‌ارزد دلبسته‌اش شوم. این را دیگر کسی نمی‌تواند از چنگم در آورد، حتی تو. تو می‌توانی بروی، می‌توانی نباشی، می‌توانی رهایم کنی ولی نمی‌توانی دوست داشتنت را از من بگیری. نرودا می‌گفت: «هوا را از من بگیر، خنده‌ات را نه» و من می‌گویم: «هوا را از من بگیر، خنده‌ات را هم بگیر، دوست داشتنت را نمی‌توانی.» و اگر نمی‌دانی بدان، در همین دوست داشتنت همه چیز هست. هوا هست، خنده‌ات هم هست، که در «دوست داشتنت» تو هستی؛ لااقل به‌قدر یک ضمیر متصل که به «دوست داشتن» چسبیده. این را دیگر نمی‌توانی از من بگیری.

 

نسخه‌ی ناقص

 

پی‌نوشت یک: دست و دلم به نوشتن نمی‌رود ولی این سکوت را هم دوست ندارم. متن را در تاریخ ۱۵ مرداد ۹۵ نوشته بودم.

پی‌نوشت دو: خیلی وقت است که این رفته. انگار حق با سعدی بود: «بیرون نمی‌توان کرد الّا به روزگاران.»

۹۷/۰۷/۰۵

نظرات  (۵)

خواب (تابستان97)

وقتی می‌آیی خودت هستی، ساده و شورانگیز. البتّه قرار بر این بود که  دیگر به خواب‌ام نیایی؛ نه این‌که واقعاً نخواهم، می‌خواهم که به خواب‌ام بیایی. اما وقتی می‌آیی تقریباً همه‌ی روزم را به گذشته می‌بری: به حسرت، غم، خطا و کارهایِ نکرده و از همه مهمتر، نابخشودگی.

 این خواستن و نخواستن را چطور شرح دهم، درست نمی‌دانم. شاید شبیه به این تمنّایِ متناقض‌نما باشد: ای کاش می‌دانستی نبودنت چه تلخ و دردناک است، اگرچه واقعاً نمی‌خواهم بدانی چون غمگین‌ات می‌کند، و به میزانی دوستت دارم که نخواهم غمگین شوی، آن هم در روزهایی که می‌دانم حالت خوب است.

اینکه نخواهم غمگین شوی نباید نشانه‌ای شود؟ نشانه‌ای که رازآلود به خواب‌ات بیاید و بگوید او دوستت داشت، ببخش و بگذر.

اینکه نخواهم غمگین شوی نباید نشانه‌ای شود؟ نشانه‌ای رازآلود که به خواب‌ام بیاید و بگوید خودت را دوست داشته باش، ببخش و بگذر.

پاسخ:
امیدوارم «روزگاران» برات خیلی سریع بگذره، یه روز به خودت بیای ببینی بخشیده‌ای و گذشته‌ای.
۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۵:۱۷ آب‌گینه موسوی
:(
یا به قولِ «شفیعی کدکنی»: 
بیرون نمی‌توان کرد حتّی به روزگاران!
پاسخ:
خب تردید در همین بود که بالاخره الّا به روزگاران یا حتّی به روزگاران. در مورد من الّا درست بود. هرچند از یه جنبه‌ی خاص اگه بخوایم بهش نگاه کنیم، شخص قبل از ماجرا با شخص بعد از ماجرا اینقدر متفاوتند که حتّی به روزگاران هم از این جنبه درسته.
یه پست دارین به همین عنوان : الا/حتی به روزگاران... از  آنچه روزگاری مرا سخت می‌آزرد جز خاطره‌ای مبهم و درهم بیش نمانده...
اینقدر خوندمش تقریبا حفظش شدم
با همین پست با وبلاگ شما آشنا شدم
پاسخ:
بله، کاملاً با این ماجرا در ارتباطه. به طور کلی، برام این دغدغه وجود داشت که آیا این حس حسرت و غم قراره با من بمونه یا اینکه بعد از مدتی تموم میشه و من برمی‌گردم به دوران قبل از این حس. نتیجه این بود که حس حسرت و غم بعد از مدتی (نسبتاً طولانی) تموم شد ولی من هیچ‌وقت به دوران قبلم برنگشتم.
اون پست پاراگراف اوّلش در توضیح «الّا» بود و پاراگراف دومش در توضیح «حتّی».

خوشحالم که اون پست مقبول افتاده. :)
پس منتظر باشم حس حسرت و غمم بعد از مدّت نسبتاً طولانی تموم بشه ولی بدونم که هیچ‌وقت به دوران قبلم برنخواهم گشت...

خوب می‌نویسید اونقدر که به دفعات توی استوری و کانالم ازتون یاد کردم. :)
پاسخ:
شاید البته تجربه‌ی دیگران متفاوت باشه. من فقط گزارشگر احوال خودمم.

ممنونم. لطف دارید. :)
این رو یادم رفت بگم: اون پست به تاریخ تولد من و در احوالات خاص من نوشته شده بود :)
برقرار باشید.
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی