خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

چند خط پایین‌تر بروید متوجه می شوید که این پست از لحاظ محتوایی و ساختاری و انتخاب واژگان و لحن بیان و طرز مخاطب قرار دادن مخاطب و ... وصله ناجوری است برای «خیال ِ دست» و بعید از نویسنده آن. بله. حق با شماست. خودمان می‌دانیم! منتها کمی دندان بر جگر بگذارید و تحمل کنید و ببینید چه خبر است و صفحه را نبندید!

بله. شما هم اکنون صدای یکی از خودتان را می‌شنوید –یکی از خوانندگان پروپاقرص و قدیمی «خیالِ دست». (گفتیم از همین اول بگوییم که حساب این پست را از باقی پست‌ها جدا کنید)

چند روزی است جرقه‌ای در ذهنم زده که هرچه کردم نتوانستم مهارش کنم. گویی سیم‌کشی داخلی مغزم داغ کرده است و دیگر جوابگو نیست و مدام پالس شبکه‌سازی می دهد. دیدم صداقت و روراستی و البته مشورت بهترین شیوه زندگی و تعامل است و هرچند در فضای مجازی دُر کمیابی است اما نایاب نیست! یعنی می‌تواند نباشد! این شد که رخصتی گرفتم از صاحب ِ «خیالِ دست» تا موضوع را صاف و پوست کنده با شما مطرح کنم و نظرتان را بپرسم تا شبکه شویم و به نتیجه‌ای برسیم.

خوف نکنید. خوف نکنید. چیزی نشده است! الان برایتان می‌گویم.

 چه بدانید چه ندانید، چه نویسنده این وبلاگ بخواهند شما بدانید، چه نخواهند شما بدانید، به محضرتان عارضم که ایشان به زودی از رساله کارشناسی ارشدشان دفاع خواهند کرد. حتما می‌گویید: «خب مبارک باشد، بعدش چه؟!» بله مبارک است انشالله. اما آنچه مهم است این است که آن روز احتمالاً آخرین دفعه حضور ایشان، یا یکی از آخرین دفعات حضور ایشان در تهران خواهد بود. بس که خاطره خوش دارند از این "گرگستان" ما!(توجه کنید که گرگستان فحش نیست. فقط اشاره به نظر هابز در مورد انسان دارد و وضعیت بعضی ساکنین تهران نسبت به بعضی دیگر را توصیف میکند. بنابراین به خودتان نگیرید و ادامه دهید)

بگذریم. باز هم که می‌گویید: «خب، مبارک باشد، بعدش چه؟!» همین دیگر، بیاید به رسم یادگاری و سپاسگزاری، و البته تلطیف ذهن ایشان نسبت به جایی جز شیراز و آدمهایی جز شیرازی‌ها همتی کنیم و هدیه‌ای فراهم آوریم و پیش‌کش‌نماییم از طرف اهالی کوچه باغ «خیالِ دست» به صاحب ِآن.

پیشنهاد من کتاب است. احتمالاً پیشنهاد شما هم همین است. خودم هم به شرط بقا نمایندگی شما را بر عهده میگیرم در خرید و اعطا. اما کمک کنید؛ چه کتابی؟! دقیقاً مساله همینجاست.

کتاب‌‌دهنده‌ها دو دسته‌اند: آنهایی که بر اساس سلیقه خودشان کتاب هدیه می‌دهند و آنهایی که سلایقشان را ندید می‌گیرند و باب میل طرف مقابلشان کتاب تهیه می‌کنند. به نظرم هر دو دسته تا حدودی محق هستند. جذابیت گرفتن کتاب از افراد دسته اول بیشتر است. چون هم  احتمال ذوق‌زده شدن کتاب‌گیرنده بیشتر است و هم کتاب‌گیرنده‌ می‌تواند سلیقه ‌کتاب‌دهنده را تشخیص دهد و چیزی که برای او، و نه خودش، جالب بوده را بخواند. افراد این دسته می‌توانند اینگونه محق باشند که اگر کتاب‌گیرنده سلیقه خاصی داشته باشد در خواندنِ کتاب‌های خاصی، خودش می‌رود و آنها را تهیه می‌کند و منتظر هدیه دادن کسی نمی‌ماند.

اما دسته دوم. اینها می‌توانند بگویند اگر کتابْ باب ِمیل ِکتاب‌دهنده باشد نه کتاب‌گیرنده، ممکن است کتاب‌گیرنده هرگز آن را نخواند و اگر خیلی مردانگی به خرج دهد و به عنوان یادگاری نگه‌اش دارد، بشود برایش دردسرساز و جاگیر. از طرفی هدیه‌ی کتابی مطابق ِسلیقه‌ی کتاب‌گیرنده، می‌تواند نشان از شناختِ درست او داشته باشد و همین امر می‌تواند کتاب‌گیرنده را قلباً بیشتر خوشحال کند. مخصوصاً اگر آدم پیچیده‌ای باشد که امیدی به شناخته‌شدنش ندارد! جسارتاً مانند سوژه ما!

الان متوجه مساله شدید؟ نشدید؟! خب، زبان من از توضیح بیشتر قاصر است! اصلاً مساله را رها کنید. مساله‌ها حل شدنی نیستند باید آنها را تبدیل کرد به سوال. پس سوال ما این است: «با توجه به شناختی که از صاحب «خیالِ دست» پیدا کرده‌اید، یا حتی بدون درنظر گرفتن یا داشتن چنین شناختی، دوست دارید چه کتابی به ایشان هدیه دهید؟»

 

 

تبصره اول: لطفاً دست از سر گلستان و بوستان و حافظ و شرح و تفسیر و ...آنها بردارید. مطمئناً ایشان انواع نسخ مختلف این کتاب‌ها را در ویرایش‌ها و نگارش‌های مختلف و حتی در قطع مختلف و صفحه‌آرایی‌های متفاوت و .. دارند. مگر اینکه خودشان چنین نظری نداشته باشند!

 

تبصره دوم: کتاب‌هایی را پیشنهاد دهید که نسخه الکترونیکی آنها موجود نباشد. مگر اینکه خودشان چنین نظری نداشته باشند!

 

تبصره سوم: کتاب‌هایی را پیشنهاد دهید که در بازار یافت شوند. اینجا دیگر "نظر ایشان [ضمن احترامی که برایشان قائل هستیم] چندان محل اعتنا نیست"!

 

تبصره چهارم: خود نویسنده وبلاگ هم می‌توانند بگویند دوست دارند چه کتاب‌هایی به آنها هدیه داده شود تا با بیشترین آرای خوانندگان کتاب منتخب تقدیم‌شان شود. به هر حال آن فهرست پیشنهادی هم خود گنجینه‌ای است که کمتر پیش می‌آید از زیر زبان ایشان در برود!

 

تبصره پنجم: نام وبلاگ دوستانی که در این نظرسنجی شرکت کنند، در صفحه نخست کتاب و ذیل نام تقدیم‌کنندگان درج می‌شود. بسم الله.

 

تبصره ششم: دوستان اگر همچنان بُعد سورپرایز کردن را حائز اهمیت می‌دانید می‌توانیم از طرق دیگری که خودتان می‌دانید با هم همفکری کنیم. منتها دیگر این امکان را که کتاب توافقی ما مورد پسند ایشان باشد از دست می‌دهیم. همچنین احتمال اینکه ایشان نسخه دیگری از عنوان توافقی ما را داشته باشند زیاد می‌شود. خود دانید دیگر!

 

تبصره هفتم: لطفاً تا روز یکشنبه هفته آینده نظرهایتان را بگویید شاید بتوان کتاب را در نمایشگاه کتاب پیدا کرد.

 

تبصره هشتم: نویسنده  وبلاگ می‌توانند این پست را بعد از مهلت مقرر جهت منافع شخصی و حیثیتی یا هر چیز دیگری پاک کنند!

 

تبصره نهم: اگر پیش خودتان گفتید «یک کتاب خریدن که دیگر این حرف‌ها را ندارد». بله حق با شماست. کتاب‌های زیادی هر روز هدیه داده/ گرفته می‌شود اما قبول کنید کتاب ِخاطر‌ه‌سازی می‌شود. قانع نشدید؟ به تبصره پنجم بروید.

 

تبصره دهم: بسم الله.

۲۵ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۴

آنجایی که حافظ می‌گوید: «بیا که قصر امل سخت سست‌بنیاد است»؛ همان‌جا را می‌گویم. فکر نکنید «سخت» را همین‌طوری به‌کار برده. فکر نکنید برای پر کردن وزن است. فکر نکنید می‌خواسته روی سست‌بنیادیِ قصر امل تأکید کند. فکر نکنید می‌شود به‌جای «سخت» واژه‌ی دیگری گذاشت. نه، نبرده، نیست، نخواسته، نمی‌شود. قصر امل، راستی‌راستی سخت سست‌بنیاد است!

۳ نظر ۱۱ ارديبهشت ۹۴

روی کاغذ نوشته «عدسی موجود است» و به دیوار زده‌اند. یاد اسپینوزا می‌افتم! یاد حرف‌های دیشب بچه‌ها. یاد دوستم که بعد از گرفتن فوق‌لیسانس از یکی از بهترین دانشگاه‌های کشور، دارد به کار کردن در فست‌فود فکر می‌کند. فکر می‌کنم که اگر نخواهم تن به هر خفتی بدهم، و اگر نخواهم شلنگی به بیت‌المال وصل کنم و هورت بکشم، لاجرم باید راه اسپینوزا را انتخاب کنم. چه‌بسا مثل او تکفیر شوم! ولی می‌شود، می‌شود با عدسی تراشیدن هم زندگی کرد.

دارم به اسپینوزا فکر می‌کنم و کتاب اخلاق‌ش که نیمه‌کاره مانده. یادم باشد در اوّلین فرصت، دوباره بخوانمش. اوّل صبح، دارم فکر می‌کنم و راه می‌روم و ملّت دارند صبحانه‌شان را می‌خورند.

۱ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۴
۰ نظر ۲۷ فروردين ۹۴

کلاً با اینکه کلاً مخالف چیزی باشم مخالفم!

۱ نظر ۲۴ فروردين ۹۴

مهدی دو: خب دیگه، همه به یه نحوی موضع گرفتن؛ تو نمی‌خوای اعلام موضع کنی؟

مهدی یک: نه!

دو: چرا؟! تو که همیشه نفر اول بودی! تا خبری میشد بدوبدو میومدی اینجا می‌نوشتی.

یک: این همه حرف زدم، هیشکی گوش نکرد. حالا این دفعه حرفی نمی‌زنم، بلکه گوش کنن!

۱ نظر ۲۰ فروردين ۹۴

یکم. «۱۹۸۴» یکی از میلیون‌ها کتابی است که هنوز نخوانده‌ام و یکی از ده‌ها کتابی است که دوست دارم قبل از مرگم بخوانم. امروز جمله‌ای از این کتاب خواندم که به فکرم فروبرد: «همهٔ آمارها خبر از توسعهٔ هرروزه می‌دهند، ولی من همچنان گرسنه‌ام.»

 

دوم. البته کتاب‌هایی هم خوانده‌ام! یکی از کتاب‌هایی که چند سال پیش خواندم، «چگونه با آمار دروغ می‌گویند» بود که ترجمه‌ای است از یک کتاب نسبتاً قدیمی: How to lie with statistics. کتاب جالبی است. نشان داده بود چطور می‌شود عملکرد فاجعه‌بارت را طوری با اعداد و نمودارها تزئین کنی که همه فکر کنند نتیجهٔ کارَت چیزی جز «پیشرفت» نبوده.

 

سوم. هنوز یادم نرفته رئیس‌جمهور سابق چطور هرازگاه به مردم گزارش تلویزیونی می‌داد. وضعیت بشریت از زمان آدم ابوالبشر تا پیش از دولت ایشان در یک کفهٔ ترازو قرار می‌گرفت و دوران دولت ایشان در کفهٔ دیگر و عجیب این بود که ترازوی آمارهای رئیس، کفه‌اش همیشه به سمت دولت مطبوعش پایین بود.

 

چهارم. همان زمان هم مخالفت با آمارهای رئیس‌جمهور زیاد بود. عده‌ای -ازجمله در مناظره‌های ریاست‌جمهوری سال ۸۸- او را دروغ‌گو خواندند. من کاری به راست یا دروغ بودن آمارهای احمدی‌نژاد ندارم. صلاحیت قضاوت درباره‌اش را هم. ولی چیزی را می‌توانم بگویم: به‌رغم همهٔ این آمارها، زندگی خانواده‌ام و آشنایان نزدیکم تغییر چندانی نکرد. البته انتظار زیادی هم نباید داشت. هیچ دولتی قرار نیست معجزه کند، ولی آیا دولتی که این‌قدر با اعداد و نمودارهایش پز می‌دهد، نباید تأثیر قابل‌توجهی بر زندگی شهروندانش گذاشته باشد؟!

 

پنجم. البته که آمار دادن مختص دولت قبل نیست و این دولت هم -تا دلتان بخواهد- آمارهای محیرالعقول می‌دهد. تورم فلان شد و رکود بهمان شد و رونق اقتصادی چنان. باز من زندگی خانواده و آشنایان نزدیکم را می‌بینم: تغییر چندانی رخ نداده. سؤالم این است: این آمارها واقعی‌اند؟! و به فرض که باشند، چه فایده‌ای دارند وقتی چندان تأثیری نمی‌گذارند؟! ای کاش پزدهندگان بفهمند که اعداد و نمودارها را نمی‌شود شب، سر سفرهٔ شام، خورد!

 

ششم. چند شب پیش که دیبی (دیو مجموعهٔ کلاه‌قرمزی) بعد از شوخی کردن با «۱-۵» و توصیه کردن دربارهٔ تفکیک نکردن زباله گفت: «چقدر همه‌چی ارزون شده! مرغ چقدر ارزون شده!» حس کردم دارد ادای مسئولین مملکت را درمی‌آورد. برای همین کلی خندیدم. بعد که بیشتر فکر کردم، عرق کردم. نه، متأسفانه اینطور نبود؛ مسئولین مملکت ادای دیبی را درمی‌آورند!

۱ نظر ۱۳ فروردين ۹۴

یکم. حالا نه اینکه بخواهم بگویم نوشته‌هایم محصول تفکراتم هستند ولی این‌قدَر هست، که برای نوشتن یک یادداشت، آن‌طوری که من می‌پسندم و به سلیقه‌ام نزدیک‌تر است، باید چند دقیقه فکر کنم. نمی‌شود بلادرنگ نشست پای لپ‌تاپ و شروع به نوشتن کرد. پس وقتی «خیالِ دست» خاک می‌گیرد، می‌شود نتیجه گرفت که نویسنده‌اش مدتی است فکر نمی‌کند. بله، متأسفانه یا خوشبختانه من چند وقت است که فکر نمی‌کنم و برای همین نمی‌توانم چیز خاصی بنویسم. پست‌های اخیر را هم که نگاه کنید می‌بینید فکری پشتشان نیست.

از آنجایی که من در زندگی‌ام فقط بلدم دو کار انجام دهم، وقتی فکر نمی‌کنم دارم آن کار دیگر می‌کنم! دارم خیال می‌کنم. مدتی است از صبح که بیدار می‌شوم، در خیال غرق می‌شوم تا شب که بخوابم. خیال می‌بارد، می‌پاشد، می‌رود، می‌آید و اگر کسی از بیرون رشته‌اش را قطع نکند، یک‌دفعه چشمانت را باز می‌کنی و می‌بینی چندسال وسط خیال زندگی کرده‌ای! وقتی فکر نمی‌کنم و خیال می‌کنم، نوشتن برایم سخت می‌شود، چون خیالاتم معمولاً پریشان و پراکنده‌اند. وقتی خیال می‌آید یا باید به دامن شعر بیاویزی یا به دامن قصه. نتیجه می‌شود همین که می‌بینید.

 

دوم. من هیچ‌وقت نتوانستم آن‌هایی که وبلاگشان را زنده نگه می‌دارند ولی مثلاً هر ماه یک پست می‌گذارند را بفهمم. منظورم از اینکه می‌گویم نمی‌توانم آن‌ها را بفهمم این است که نمی‌توانم بفهمم آن‌ها چطور می‌توانند وبلاگشان را زنده نگه دارند ولی مثلاً هر ماه فقط یک پست بگذارند. همیشه یک دوگانه در مقابلم بوده: یا وبلاگم را تعطیل کنم و بیاندازمش در انباری ذهنم و یا وسط هالش بگذارم و دم‌به‌دم به آن سرک بکشم. فکر کنم مشکل از خانه‌ای بود که در ذهنم ساخته‌ام. خانه‌ی ذهن من اتاق پذیرایی نداشت. الآن به‌نظرم می‌آید که می‌شود وبلاگ را گذاشت در اتاق پذیرایی و رفت و به کار و زندگی رسید. هروقت حال مهمانی داشتی، درش را باز می‌کنی و مدتی در آن می‌پلکی. بعد هم درش را می‌بندی و به ادامه‌ی کار و زندگی‌ات می‌رسی. دوست دارم لااقل مدتی این روش را امتحان کنم ولی گمان نکنم بشود، با این خانه‌ای که من دارم.

 

سوم. اگر حال خواندن داشتن باشم، هرچیزی را می‌توانم بخوانم جز متون تصنعی. متون تصنعی متونی‌اند که نویسندگانشان برای نوشتنشان زور زده‌اند؛ نه از لحاظ محتوا، که از لحاظ فرم. یعنی نشسته‌اند کلمات را بالا و پایین و پس و پیش کرده‌اند و برای ساختن ترکیبات جدید به خودشان فشار آورده‌اند و گاهی هم از روی دست دیگران یواشکی نگاه کرده‌اند و احمقانه خیال کرده‌اند کسی نمی‌فهمد. من ولی می‌فهمم و برای همین از خواندن چنین متن‌هایی حالم بد می‌شود و شاید همین است که حالم را از خواندن یادداشت‌های خودم به‌هم می‌زند. متأسفانه چیزهایی که من می‌نویسم، جوششی نیست، کوششی است و همان باعث می‌شود که دوستشان نداشته باشم و همین باعث می‌شود که برای نوشتن انگیزه نداشته باشم. آدم مگر بیکار است که کلی فکر کند، بعد چیزی بنویسد و بعد از مدت‌ها که آن را خواند حالش به‌هم بخورد؟! خب، هم‌ازاول نمی‌نوشت!

ولی چرا من هنوز می‌نویسم؟ چون جوششی بودن و کوششی بودن، لااقل اینجا، با هم تناقضی ندارند. می‌شود آن‌قدر کوشش کرد و کند و کند تا در دل این کویر لم‌یزرع به آب رسید؛ به آبی که بجوشد. من هم می‌نویسم به امید اینکه شاید روزی چیزی بنویسم که لااقل خودم را راضی کند. ببینید از کی گفتم! این خط و این هم نشان: آخرش روزی یک یادداشت جوششیِ حسابی می‌نویسم و بعدش هم می‌روم دراز به دراز می‌خوابم و دیگر بیدار نمی‌شوم!

۷ نظر ۰۷ فروردين ۹۴

به لابه گفتمش ای ماه‌رخ چه باشد اگر              به یک شکر ز تو دل‌خسته‌ای بیاساید

به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند             که بوسهٔ تو رخ ماه را بیالاید

نه به خاطر حاضرجوابی‌اش، نه به خاطر خنده‌اش و نه حتی به خاطر اینکه محبوب حافظ است؛ فقط به خاطر «خدای را مپسند» گفتنش، می‌شود عاشقِ معشوقِ حافظ شد.

۰ نظر ۲۸ اسفند ۹۳

نماز ظهر و عصر خواندم؟! قاشق میانه‌ی راه ایستاده و دهانم از تعجب بسته نمی‌شود. خواندم؟ نخواندم؟ اصلاً وضو گرفتم؟! فکرم را متمرکز می‌کنم. یادم می‌آید که داشتم مسح پا می‌کشیدم. بعدش چه کار کردم؟ هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید. کار از شک سه و چهار گذشته! اصلاً خوانده‌ام یا نخوانده‌ام؟ مسئله علی‌الحساب این است. می‌آیم داخل اتاقم را نگاه می‌کنم. صبح که لپ‌تاپم را روشن می‌کردم سیمش روی جانماز افتاده بود. الآن جانماز روی سیم لپ‌تاپ است. پس نماز خوانده‌ام! خجالت هم خوب چیزی است! نماز خوانده‌ام؟! وقتی بعد از چند دقیقه از روی موقعیت سیم و جانماز می‌فهمم نماز خوانده‌ام، نماز خوانده‌ام؟! حتی "نماز" هم نخوانده‌ام!

جانماز را برمی‌دارم و "دوباره" می‌ایستم به نماز. ... نه، این هم نماز نشد. کار از نمازهای من نمی‌رود. تا عید نشده، تا شیراز شلوغ نشده، باید بروم شاه‌چراغ، خودم را ببندم به ضریح!

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی           تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد

۳ نظر ۲۵ اسفند ۹۳