خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیالِ دست

نوشته‌های مهدی ابراهیم‌پور

خیال دست. آن بازی است که در مجالس کنند و آن چنان است که یک کس در کنار دیگری پشت سر او بنشیند و آن شخص عبا یا پرده ای بر سر خود و آنکه در کنار اوست کشد بحیله ای که شخص عقبی بالمره در انظار پنهان گردد و معلوم نشود و قدری از شانه های آنکه بکنار اوست نیز پوشیده شود آنگاه شخص کنار نشسته دستهای خود را بر پشت برد و نگهدارد و آن شخص عقبی دستهای خود را بعوض دستهای کنار نشسته برآرد و این پیشی شروع بحرف زدن یا گفتن کند و آن عقبی بدستهای خود که بیرون آید حرکات او را مطابق حرف زدن او بعمل آورد از قبیل دست حرکت دادن و دست بر سبال و صورت کشیدن و گرفتن نی قلیان بر دست و به دهن گذاشتن همه حرکات از دستهای آن عقبی بجهت این یکی که در کنار اوست بعمل آیند و بر ناظران و مجلسیان چنین مفهوم می گردد که این دستهای خود شخصند که بحرکات ارادی حرکت کنند. (از لغت نامه ٔ محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
لغت‌نامه دهخدا

طبقه بندی موضوعی
اینجا هم هستم

مهدی یک: چته؟

مهدی دو: یه ترسی افتاده تو دلم.

یک: چرا؟ چی شده؟

دو: یادته اون دفعه به «ح» چی گفتم؟

یک: کدوم دفعه؟

دو: اون دفعه که می‌گفت «حس می‌کنم فقط به درد مسخره‌بازی می‌خورم.»

یک: آره، گفتی «بترس از روزی که بفهمی به همین درد هم نمی‌خوری!»

دو: خب، امروز حس می‌کنم فقط به درد مردن می‌خورم!

۳ نظر ۲۶ تیر ۹۴

چندسال پیش، کل‌کلی افتاده بود بین شیرازی‌ها و اصفهانی‌ها بر سر اینکه کدام شهر باید «پایتخت فرهنگی ایران» باشد. من که هیچ‌وقت نفهمیدم چه کسی این عبارت را سکه زده و اصلاً پایتخت فرهنگی شدن یک شهر، یعنی چه و به چه کاری می‌آید. ولی یادم هست که بحث (لااقل در این سو) خیلی داغ بود تا جایی که ابتدای اخبار استان فارس، در تلویزیون، پس از نام خدا و پیامبر و اهل‌بیت، باید یادی هم از «شیراز، پایتخت فرهنگی ایران» می‌رفت. روی بنرهای شهرداری هم علی‌الاغلب ردپایی از این عبارت مشاهده می‌شد.* بعدها شهرهای دیگر هم به این دعوا اضافه شدند: مشهد، همدان و حتی قم! مدتی گذشت و اعلام شد که اصفهان (نه‌تنها پایتخت فرهنگی ایران است بلکه) پایتخت فرهنگی جهان اسلام شده! من که هیچ‌وقت نفهمیدم اصفهان دقیقاً چه چیزی داشت که بقیه‌ی شهرهای ایران نداشتند؟ غیر از مدیران زبل البته!** بگذریم، به لطف یک دوست ساروی متوجه شدم که در مازندران هم چنین کل‌کلی (البته در سطحی پایین‌تر) وجود دارد. بر سر اینکه ساری «پایتخت بهارنارنج» است یا بابل؟! به‌نظرم اگر مسئولین شهر ما همان ابتدا لقمه به اندازه‌ی دهانشان می‌گرفتند، الآن شیراز لااقل پایتخت بهارنارنج بود!***

من ولی خوشحالم که مسئولین شهرم بی‌عرضه‌تر از این حرف‌ها هستند؛ «چگونه شکر این نعمت گزارم؟» راستش از وقتی پایتخت راستی‌راستکی را دیده‌ام، هیچ حس خوبی ندارم که شیراز بخواهد پایتخت شود؛ حتی پایتخت بهارنارنج! اصلاً این همه پایتخت فلان و بهمان چه معنی می‌دهد؟ یک پایتخت سیاسی داریم، که تهران است. پایتخت فرهنگی هم که سرنوشتش روشن نشد و علی‌الحساب هزارتا صاحب دارد؛ از آن بگذریم. می‌ماند پایتخت بی‌فرهنگی، که تا وقتی تهران سرجایش هست، اسم بردن از شهر دیگری جفاست. راستی، پایتخت بهارنارنج هم هنوز تکلیفش روشن نشده! آن را هم بدهیم به همین تهران. مگر یک کشور چندتا پایتخت می‌خواهد؟

 

* این مسخره‌بازی برپا بود تا زمانی‌که شیراز شد «سومین حرم اهل بیت در ایران» و «سومین شهر مذهبی ایران»! مسئولین شهر دیدند از «پایتخت فرهنگی» آبی گرم نمی‌شود، به ضریح شاه‌چراغ چسبیدند. الآن که تشریف بیاورید شیراز، بنرهایش را می‌بینید.

** البته که جمهوری اسلامی در میان سلسله‌های شاهنشاهی پیش از خودش، بیشتر از همه به صفویان نزدیک است و با آنها می‌سازد. لابد حاکمان ما فکر می‌کنند با اهمیت دادن به اصفهان، بار دیگر می‌توانند شیخ بهایی و میرداماد و ملاصدرا بپرورانند. ما که جز ادعاهای شاه عباسی از زبان شاه سلطان حسین‌ها،‌ هنوز چیزی ندیده‌ایم. باشیم تا صبح دولتشان بدمد.

*** بیاییم یک لحظه فکر کنیم که «پایتخت بهارنارنج»‌ چه معنای محصلی دارد یا علی‌الاصول می‌تواند داشته باشد؟!

۱۰ نظر ۲۲ تیر ۹۴

وقتی می‌گوییم «نظام مقدّس جمهوری اسلامی»، عملاً داریم قدسیّت را از واژه‌ی «مقدّس» می‌گیریم. هنگامی که «مقدّس» لوث شود، راه زیادی تا لوث شدن مقدسات نمی‌ماند.



پی‌نوشت یک: روال «خیالِ دست» بر این بود که همه‌ی نظرات سرجایشان بمانند و هیچ نظری، حتی آن‌هایی که مشخصاً تبلیغاتی‌اند حذف نشود. حالا ولی دیدن تبلیغات حس بدی به من می‌دهد و از آنجایی که اینجا تنها جایی است که می‌توانم تبلیغاتش را حذف کنم، از این پس کامنت‌های تبلیغاتی را حذف می‌کنم.

پی‌نوشت دو: قبلاً نوشته بودم که از نظر من عبارت «بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم» تبلیغاتی است و نوشته بودم که ترجیح می‌دهم پایین وبلاگم نباشد. هنوز بر همان نظرم. اگر می‌توانستم حذفش می‌کردم؛ حیف که نمی‌توانم!

پی‌نوشت سه: دو پی‌نوشت فوق ربطی به متن اصلی پست ندارند.

پی‌نوشت چهار: «پی‌نوشت سه» ربط‌دهنده‌ی «پی‌نوشت‌ یک» و «پی‌نوشت دو» به متن اصلی پست است. بنابراین این دو پی‌نوشت، به‌وسیله‌ی «پی‌نوشت سه» به متن اصلی پست مربوطند.

پی‌نوشت پنج: به نظر می‌رسد که «پی‌نوشت سه» و «پی‌نوشت چهار» تناقض دارند. حتی اگر اینطور باشد، چیزی از درستی‌شان کم نمی‌شود.

پی‌نوشت شش: «پی‌نوشت پنج» نشان‌دهنده‌ی نیّت سوء نویسنده در به کرسی نشاندن نظرش در امکان تناقض است.

پی‌نوشت هفت: اگر آن‌طور که از «پی‌نوشت شش» برمی‌آید نویسنده معتقد به امکان تناقض است، پس «پی‌نوشت پنج» نشان‌دهنده‌ی نیّت سوء نویسنده در به کرسی نشاندن نظرش در امکان تناقض نیست.

پی‌نوشت هشت: حالا شاید نویسنده بی‌کار باشد و بخواهد تا قیام قیامت پی‌نوشت اضافه کند، شما کار و زندگی ندارید؟!

۱۰ نظر ۲۱ تیر ۹۴

هرچه اصرار کردم باور نکردند که مرا اشتباهی زندانی کرده‌اند. ولی خواستم بگویم داشتن هم‌سلولی خوب نعمت بزرگی است؛ به بهانه‌ی او، هرازگاه به تو هم غذای مخصوص می‌دهند. مهمانی زندانیان دارد کم‌کم تمام می‌شود. زندانی بودن دردناک است ولی به‌گمانم باید به‌خاطر هم‌پیاله بودن با آدم‌های خوب تشکر کنم.

۱ نظر ۲۰ تیر ۹۴

در گذشته مرا برادری بود که در راه خدا برادریم می‌نمود. خُردیِ دنیا در دیده‌اش وی را در چشم من بزرگ می‌داشت، و شکم بر او سلطه‌ای نداشت، پس آنچه نمی‌یافت آرزو نمی‌کرد و آنچه را می‌یافت فراوان به کار نمی‌برد. بیشتر روزهایش را خاموش می‌ماند، و اگر سخن می‌گفت گویندگان را از سخن می‌ماند و تشنگیِ پرسندگان را فرومی‌نشاند. افتاده بود و در دیده‌ها ناتوان، و به هنگام کار چون شیر بیشه و مار بیابان. تا نزد قاضی نمی‌رفت حجّت نمی‌آورد و کسی را که عذری داشت سرزنش نمی‌کرد، تا عذرش را می‌شنود. از درد شکوه نمی‌نمود مگر آنگاه که بهبود یافته بود. آنچه را می‌کرد می‌گفت و بدانچه نمی‌کرد دهان نمی‌گشود. اگر با او جدال می‌کردند خاموشی می‌گزید و اگر در گفتار بر او پیروز می‌شدند، در خاموشی مغلوب نمی‌گردید. بر آنچه می‌شنود حریصتر بود تا آنچه گوید، و گاهی که او را دو کار پیش می‌آمد می‌نگریست تا کدام به خواهش نفس نزدیکتر است تا راه مخالف آن پوید.

بر شما باد چنین خصلتها را یافتن و در به دست آوردنش بر یکدیگر پیشی گرفتن. و اگر نتوانستید، بدانید که اندک را به دست آوردن بهتر تا همه را واگذاردن.

نهج‌البلاغه – حکمت ۲۸۹ – ترجمه‌ی مرحوم دکتر جعفر شهیدی

 

گفته‌اند که این جملات را امیرالمؤمنین در وصف برادرش ابوذر غفاری گفته؛ سلام خداوند بر هر دوی این بزرگان. بیاییم آدمی با این اوصاف را امروز تصور کنیم یا فرض کنیم ابوذر زنده شود و میان ما بیاید امّا او را نشناسیم. ما درباره‌ی آدمی با این مشخصات چه فکری می‌کنیم؟ فکر نمی‌کنیم که بیمار است؟ فکر نمی‌کنیم مشکلی دارد؟ دست‌کم به او مشکوک نمی‌شویم؟ معاشرت با انسانی خوش‌خنده و خوش‌سخن و خوش‌پوش و خوش‌خوراک را به معاشرت با چنین کسی ترجیح نمی‌دهیم؟ اصلاً حاضر می‌شویم با چنین کسی دوست شویم؟ - چه رسد که او را برادر بخوانیم. هیچ‌وقت خواهیم خواست که فرزندمان چنین خصوصیاتی داشته باشد؟ اگر داشته باشد نگرانش نمی‌شویم؟ فکر می‌کنید اگر چنین شخصی را پیش روان‌شناس ببرند چه می‌گوید؟ چند جلسه مشاوره لازم است تا کوتوله‌ها ابوذر را هم‌قد خودشان –نرمال- کنند؟ راستی، معیارهایمان را از کجا می‌آوریم؟ «شیعه‌ی علی»؟! دوستان، بیایید قبول کنیم خودمان را مسخره می‌کنیم!

 

* نام نمایشنامه‌ای است از اوژن یونسکو. خلاصه‌ی داستانش را –اگر خواستید- از اینجا بخوانید.

۷ نظر ۱۸ تیر ۹۴

حق این است که خواجه احمد مرا نیز گوید: «در همه کارها ناتمامی!» ناتمام‌تر از بوسهل زوزنی، که حتی نیک از جای نمی‌توانم شد.

 

پی‌نوشت: می‌خواهم نظرتان را بدانم. کوتاهی را، آن‌طور که پست‌های اخیر کوتاه بوده‌اند، می‌پسندید یا نه؟

۵ نظر ۱۵ تیر ۹۴

یک مثال نقضِ کلاسیک برای این قانون که حرارت چیزها را منبسط می‌کند، آبِ صفر تا چهار درجهٔ سانتی‌گراد است. مثالِ دیگرش من هستم، بی‌تو، در این خرماپزان.

۵ نظر ۱۱ تیر ۹۴

بچه‌تر که بودم می‌خواستم دنیا را تغییر دهم. برایش تلاش‌هایی هم کردم. با آن هدف، بعضی کارها را کردم، بعضی کارها را نکردم، بعضی اولویت‌هایم را جابجا کردم. من واقعاً می‌خواستم دنیا را تغییر دهم و تا آخرین لحظه تلاش کردم: تا لحظه‌ای که فهمیدم برای تغییر دادن دنیا اوّل باید خودم را تغییر دهم. آن موقع بود که دست‌هایم را بالا بردم.

۱ نظر ۰۸ تیر ۹۴

داستان خیلی ساده است: چند ماهی است که وبلاگی در بلاگفا ندارم. چندوقت پیش سرورهای بلاگفا به‌هم ریخت و مقداری از آن وبلاگی که نداشتم از دست رفت. حالا من یک وبلاگ در بلاگفا دارم!

 

* کاری ز وجود ناقصم نگشاید                     گویی که ثبوتم انتفا می‌زاید

شاید ز عدم من به وجودی برسم                زان رو که ز نفیِ نفی، اثبات آید (شیخ بهایی)

۱۲ نظر ۰۵ تیر ۹۴

استاد گفته بود در مؤخره می‌توانی پرواز کنی! آن‌وقتی که مؤخره را نوشتم و تحویل دادم حس بدی داشتم. حس اینکه همه‌چیز تمام شد و من آخرش پرواز نکردم. امروز استاد برایم نوشته: «مؤخره در انتها بسیار فکورانه تمام شده است و این حسن قابل‌توجه این پایان‌نامه خواهد بود».

پرواز کردم!

۷ نظر ۲۷ خرداد ۹۴